هزارتوی باورها – به روز شده
در این اپیزود بررسی میشود که باورها چگونه در ذهن شکل میگیرند و چرا تغییر آنها تا این اندازه دشوار است. همچنین این اپیزود نگاهی تحلیلی دارد به نقش تجربه، هیجان و ساختارهای عصبی در شکلگیری باور.
- انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
- توصیه میشود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.
نویسنده:
منابع ژرفا:
نسخه انگلیسی:
هزارتوی باورها
نسخه ی متنی اپیزود:
کودک انسان، از نخستین سالهای زندگی، پیوسته در حال پرسش است: «این چیست؟»، «چرا؟»، «چگونه؟»، «یعنی چه؟». آنچه ما بهعنوان پاسخ به کودک میدهیم، روایتیست که ذهن بزرگسال، بر اساس ساختارهای درونی خود، در قالب زبان بازسازی میکند. برای مثال، وقتی کودکی به پرندهای اشاره میکند و میپرسد: «اون چیه؟» و مادر پاسخ میدهد: «پرندهست»، و سپس کودک میپرسد: «پرنده یعنی چی؟»، پاسخ بعدی یک لایهی روایی عمیقتر خواهد بود: «پرنده یه موجودیه که میتونه پرواز کنه.» این فرآیند بیپایان است، چون هر واژهی جدید، خود یک روایت تازه را میطلبد: «موجود یعنی چی؟ پرواز یعنی چی؟»
پرواز، در نگاه روزمره، پدیدهای صرفا فیزیکی تلقی میشود. اما همین پدیده، در لحظهای که توسط ذهن کودک درک میشود، از فیزیک صرف جدا میشود و به قلمرو روایت پا میگذارد. ذهن کودک، پرواز را نه بهمثابه پدیدهای عینی، بلکه بهمثابه مفهومی درونذهنی تجربه میکند، مفهمومی که بر پایهی پیشزمینههای فرهنگی، زبانی و احساسی در حال ساخته شدن است. از این زاویه، هر تفسیری که ذهن از محتوا ارائه میدهد، خصلتی معنابخش دارد. معنویت، در این معنا، یک امر ماورایی یا رازآلود نیست، بلکه همان فرآیند بنیادینیست که ذهن از طریق آن تلاش میکند تجربههای خود را در بستری قابلفهم بازسازی کند.
آنچه ما بهصورت گفتار، نوشتار یا هر شکل دیگر از زبان درک میکنیم، حاصل فعالیت میلیونها نورون و شبکههای پیچیدهی عصبیست. ذهن، بدون نیاز به زبان، میتواند کنجکاوی یا توجه را تجربه کند؛ اما در لحظهای که بخواهد تفسیر، دلیل، یا معنایی برای یک پدیده ارائه دهد، ناگزیر از زبان و روایت است. همین تمایز است که نقطهی آغاز شکلگیری باورها را رقم میزند. ذهن کودک، در مواجهه با انبوهی از دادهها و روایتهای دریافتی، آغاز به شکلدادن ساختاری میکند که بهتدریج از آن بهعنوان «باور» یاد خواهد شد. اما باور، در نگاه این کتاب، چیزی فراتر از یک گزارهی پذیرفتهشده است. باور، روایتیست که چنان تکرار و تقویت شده که دیگر از حوزهی محتوا خارج شده و به بخشی از پیشزمینهی ذهنی بدل گشته است؛ یعنی بهجای آنکه دیده شود، دیدن را شکل میدهد.
فرآیند تبدیل یک محتوا به پیشزمینه، پیچیده و تدریجی است، اما با یک مثال ساده میتوان آن را ملموستر کرد: تصور کنید کودکی پنجساله هستید که برای برداشتن شکلاتی از کمد خوراکیها، آرام بهسمت آشپزخانه حرکت میکنید. پدر شما با لحنی نرم، نامتان را صدا میزند و میگوید: «عزیزم الان نه، بعدِ غذا شکلات میخوریم.» شما بیتفاوت به حرکت ادامه میدهید. لحظهای بعد، همان صدا، اینبار با شدت و قطعیت بیشتری تکرار میشود: «گفتم بهش دست نزن!» ناگهان در جا میخکوب میشوید و مسیرتان را تغییر میدهید. در هر دو حالت، صدا به گوش شما رسید، اما واکنشتان متفاوت بود. چه چیزی این تفاوت را رقم زد؟ ذهن، صدا را بهعنوان یک دادهی حسی دریافت میکند، اما برچسبی که به آن میزند، برچسبی که اینجا «اهمیت» و «خطر» را تداعی میکند، تعیین میکند با آن چه کند. صدای قاطع پدر، بهدلیل همراهی با نشانههای تهدید یا تنبیه، با برچسبی قویتر و جدیتر وارد ساختار ذهن میشود. اگر همین لحظه با تجربهای احساسی، مانند ترس یا شرمندگی، همراه شود، احتمال اینکه به بخشی از پیشزمینهی ذهنی تبدیل شود بهشدت افزایش مییابد. از این پس، این کودک در شرایط مشابه، شاید بدون نیاز به صدای پدر، بازدارندگی را درونیسازی کرده و حتی بدون فکر کردن، مسیرش را تغییر دهد. این همان نقطهایست که روایت سادهای، مثل «دستبرد زدن به کمد خوراکیها برابر است با تنبیه»، از محتوایی عادی به یک باور پیشزمینهای بدل میشود.
حال اگر در کنار این روایت، پاداش یا تنبیه، با تجربههای احساسی دیگر (مثلا طعم شیرین شکلات، لبخند مادر، یا اخم پدر) همزمان شود، ذهن آنها را بهصورت همزمان ذخیره میکند. به این ترتیب، روایت تقویت میشود و بار احساسی آن، به ماندگاری و تاثیر عمیقترش میافزاید. آنچه ما بهعنوان «باور» میشناسیم، تنها یک مفهوم فلسفی یا فرهنگی نیست، بلکه بازتاب الگوهای پایداری از فعالیتهای نورونی است که طی تکرار، تقویت و ارتباطهای شبکهای در مغز شکل میگیرند. زمانی که تجربهای همراه با بار احساسی بالا و از منبعی معتبر (مثلا والدین یا معلم) وارد ذهن میشود، این داده نهتنها در حافظهی کوتاهمدت ذخیره میگردد، بلکه در صورت تکرار، در ساختارهای بلندمدت حافظه نیز نهادینه میشود.
اگر همین تجربهی همراه با بار احساسی، در قالب یک روایت و توسط فردی که کودک به او اعتماد دارد (مثلا پدر یا مادر)، منتقل شود، مسیر تثبیت آن چندین برابر قویتر میشود. این روایت، بهمرور، بخشی از زمینهی تفسیرگر ذهن میشود؛ چیزی که در این کتاب آن را «پیشزمینهی ذهنی» مینامم. یعنی تجربههای بعدی، نه بهعنوان دادههای خام، بلکه از زاویه همین پیشزمینه تفسیر و ادراک خواهند شد. برای مثال، اگر کودک در تجربهای مشابه، با صدای بلند پدر مواجه شود، و این صدا بارها در زمینهی هشدار یا منع تکرار شود، نورونهای مرتبط با آن تجربه در مدارهای مشخصی از مغز تقویت شده و بهنوعی حساس میشوند. این حساسیت میتواند تا سالها در ساختار مغز باقی بماند و حتی در بزرگسالی، واکنش نسبت به صداهای بلند یا جملات قاطع، بیآنکه بهصورت آگاهانه به تجربهی کودکی ربط داده شود، واکنشی هیجانی یا دفاعی برانگیزد.
همین سازوکار باعث میشود که باورها، برخلاف اطلاعات معمولی، انعطافناپذیرتر و مقاومتر در برابر تغییر باشند. چون ریشهی آنها تنها در منطق و زبان نیست، بلکه در ساختارهای احساسی و حافظهای مغز نهادینه شدهاند. تغییر یک باور، معادل با بازآرایی شبکهای در ساختار مغز است؛ کاری که نیازمند تجربهی تکرارشوندهی جدید، بار احساسی بالا، و اغلب حمایت اجتماعی است، چیزی که در ادامه دربارهاش خواهم گفت.
در این کتاب، از اصطلاح «برچسب اهمیت» بهعنوان یک استعاره استفاده کردهام تا فرایندی پیچیده و درونی را توصیف کنم که در سطح مغز و سیستم عصبی رخ میدهد. مقصودم از برچسب، مفهومی نمادین است برای اشاره به شیوهای که در آن، برخی محتواها در ذهن برجستهتر و ماندگارتر از سایرین میشوند، نه به این دلیل که ذاتا مهمترند، بلکه بهسبب نوع پردازش عصبیای که در زمان دریافت آنها اتفاق افتاده است. زمانی که مغز با یک ورودی جدید روبهرو میشود، اگر این ورودی با هیجان قوی (مثلا ترس یا لذت)، رابطهی اجتماعی، یا تکرار و تقویت همراه باشد، مغز آن را از میان هزاران محرک دیگر برجسته میکند. به زبان سادهتر، مغز بهطور ضمنی تصمیم میگیرد که «این محتوا مهم است»، نه از طریق یک مکانیسم آگاهانه یا علامتگذاری واقعی، بلکه از طریق تغییر در قدرت اتصال بین نورونها (سیناپسها) که به آن Long-Term Potentiation یا LTP گفته میشود. به همین دلیل است که خاطراتی که با هیجان، رابطه، یا پاداش همراه بودهاند، ماندگارتر و اثرگذارتر از سایر خاطرات باقی میمانند. بنابراین، وقتی در این کتاب از «برچسب اهمیت» استفاده میکنم، منظورم دقیقا این الگوی پیچیده است که به ما اجازه میدهد خاطرات و باورهایی قویتر از بقیه بسازیم.
برای روشنتر شدن این فرایند، بیایید به یکی از باورهایی نگاه کنیم که اغلب کودکان غربی در سالهای ابتدایی زندگی خود به آن دلبسته میشوند. کودکان از نخستین سالهای زندگی، در معرض انبوهی از روایتها قرار میگیرند، روایتهایی که نهتنها برای پاسخ به کنجکاویشان طراحی شدهاند، بلکه ساختار ذهنی آنها را نیز شکل میدهند. یکی از شناختهشدهترین این روایتها، داستان بابانوئل است؛ پیرمرد مهربانی که شب کریسمس، سوار بر سورتمه، در آسمانها میگردد و برای کودکان خوب هدیه میآورد. این روایت، در نگاه اول ممکن است صرفا یک افسانهی کودکانه بهنظر برسد. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، متوجه میشویم که بابانوئل تنها یک شخصیت خیالی نیست، بلکه نمونهای از یک سازوکار عمیق روانشناختی و عصبی است که باور را شکل میدهد.
در ابتدا، کودک فقط یک جمله از پدر یا مادرش میشنود: «اگر خوب باشی، بابانوئل برات هدیه میاره.» اما این جمله تنها آغاز ماجراست. در مهدکودک، مربیاش از بابانوئل صحبت میکند. در مدرسه، همکلاسیهایش با اشتیاق دربارهی هدایای کریسمس حرف میزنند. روی در و دیوار فروشگاهها، تصاویر بابانوئل دیده میشود. فیلمهای کودکانه، قصهها، کتابها و جشنهای مدرسه، همگی به شکلی هماهنگ این داستان را تقویت میکنند.
تکرار و همزمانیِ محتوا با تجربیات احساسیِ خوشایند، موجب تقویت اتصالات سیناپسی میشود. در این فرآیند، ترکیبی از مناطق مغزی نقش دارند. به عبارتی، کودک نهتنها داستان بابانوئل را میشنود، بلکه آن را «زندگی میکند». در همین چارچوب است که من از استعارهی «برچسب اهمیت» استفاده میکنم. هرگاه یک محتوا با شدت احساسی بالا، تکرار، تأیید جمعی، یا پاداش همراه باشد، سیستم عصبی آن را با «اولویت» پردازش میکند. این اولویت، در سطح فیزیولوژیک، یعنی تقویت مسیرهای سیناپسی مرتبط با آن محتوا. در سطح استعاری، من این پدیده را همانند زدن یک برچسبِ «مهم» بر روی تجربه در نظر میگیرم.
فرض کنید شب کریسمس است، و شما در خانهای با نورهای رنگی، شومینهای روشن، بوی شیرینیهای تازهپختهشده، و هیجان بیحد منتظر صبح هستید. درخت کاج، جعبههای کادو، و صدای خندهی پدر و مادر، همگی در حال ساختن یک زمینهی احساسی قدرتمند هستند. وقتی صبح بیدار میشوید و هدیهای زیر درخت میبینید که رویش نوشته: «برای تو، از طرف بابانوئل»، این لحظه با چنان قدرتی در حافظهتان حک میشود که بهسادگی قابل بازنویسی نیست.
کودک مدل ذهنیای میسازد که بابانوئل را بخشی از ساختار جهان میبیند، نه صرفا یک افسانه. این موضوع ذهنی، محصول همان الگوی تثبیتشدهای است که در ذهنش شکل گرفته است. و حالا، چند سال بعد، در یک گفتوگوی سادهی مدرسه، دوستی میگوید: «بابانوئل که وجود نداره. اینا رو پدر و مادرا میخرن!» این جمله، که در ظاهر بیاهمیت بهنظر میرسد، در ذهن کودک طوفانی برپا میکند. تضادی میان مدل ذهنی تثبیتشدهاش و محتوای تازهای که دریافت کرده شکل میگیرد. در علوم اعصاب، این موقعیت بهعنوان خطای پیشبینی شناخته میشود، زمانی که ورودی جدید با مدلهای قبلی همخوان نیست و سیستم عصبی را وادار به بازبینی مدلها میکند.
در نقطهای از رشد، کودک با تضادی بنیادین مواجه میشود: واقعیتی که تجربهاش کرده، با روایتی که باور داشته ناسازگار است. این لحظه، تنها یک اختلاف محتوایی نیست؛ بلکه فروپاشی موقت ساختاریست که ذهن کودک بر اساس آن جهان را تفسیر میکرده است. در فلسفهی هگل، این وضعیت بهخوبی با منطق دیالکتیکی توضیح داده میشود: تز (باور اولیه)، آنتیتز (تجربهی متناقض)، و در نهایت سنتز، که برآمده از تنش میان آن دو و ساختیابی مجدد نظام معناست. تضاد نهتنها امری ویرانگر نیست، بلکه نیروی محرک دگرگونیست. تجربهی شک، از دید هگل، مرحلهای ضروری در مسیر آگاهیست که به بازآرایی ژرفتری در ساختار فهم میانجامد. بنابراین، وقتی ذهن کودک برای نخستینبار با جملهای مواجه میشود که بابانوئل را انکار میکند، این لحظه نه یک شکست ساده، بلکه آغاز یک فرایند دیالکتیکیست که به تولد لایهای تازه منتهی میشود.
از نگاه این کتاب، خطای پیشبینی نهتنها در سیستم دوپامینرژیک ثبت میشود، بلکه میتواند در سطح احساسی، رنج شدیدی به همراه داشته باشد. چرا که چیزی که بهعنوان یک روایت ساده آغاز شده بود، اکنون بخشی از «ساختار ذهنی» کودک است. این ساختار، از طریق تکرار، پاداش، احساس تعلق، و تأیید جمعی تقویت شده، و حالا با محتوایی متناقض مواجه شده است.
کودک ممکن است احساس خشم، سردرگمی یا حتی خیانت تجربه کند. و اگر والدین نیز ناگهان اعتراف کنند که «بله، بابانوئل فقط یک قصه بود»، آنگاه ذهن با یکی از شدیدترین تجربههای بازنویسی مواجه میشود. بسته به شدت این بازنویسی و میزان وابستگی هیجانی به روایت، پیامدهای روانی آن میتواند بسیار متفاوت باشد: از شوک موقت گرفته تا افت ناگهانی اعتماد به والدین. اما این تنها یک مثال است، نمونهای ساده از هزاران باوری که در طول زندگیتان شکل میگیرند. از باور به مفاهیم دینی گرفته تا نقشهای جنسیتی، از نگاه به موفقیت و ارزشمندی تا درک از عدالت و هویت. این باورها، بیشتر از آنکه محصول تحلیل باشند، حاصل همین فرآیندهای تأیید جمعی و زمینهسازی عاطفیاند. و دقیقا به همین دلیل است که تغییر آنها، حتی با ارائهی شواهد قوی، بهسادگی ممکن نیست.
حال فرض کنید که چند سال بزرگتر شدهاید و اکنون به مدرسه میروید. مادرتان از شما میخواهد که مشقهایتان را انجام دهید، چرا که باعث خوشحال شدن او، سربلندی خانواده و البته خوشحالی بابانوئل عزیزتان میشود. شما تصوری از خوشحالی مادر دارید؛ روایتی که سالهاست در ذهن شما حک شده. خوشحالی مادر یعنی لبخند، آغوش، نوازش، و خوراکیهایی از کمدی جادویی که گاه مثل پاداشی برای «چهی خوب بودن» عمل میکند. اگر مادر خوشحال نباشد، یعنی اخم، بیتوجهی و خبری هم از خوراکی نیست. بنابراین ناخوشنودی او، چیزی است که نمیخواهید تجربهاش کنید.
با این حال، زمانی که مادر از خوشحال شدن صحبت میکند، شما لزوما به آن داستانهای کودکی فکر نمیکنید. نیاز به یادآوری آنها نیست. خوشحالی مادر، حالا در ذهن شما چیزی ارزشمند شده، چرا که بارها و بارها در کودکی، به آن معنا داده شده و در نظام پاداشذهن شما جایگاه پیدا کرده است. حالا بیایید به این نکته فکر کنیم: اگر همان روایتهای کودکی شما دربارهی بابانوئل یا موجوداتی جادویی، همچنان توسط جمعی از اطرافیان پذیرفته میشد و در مدرسه هم توسط دوستان و معلمان تأیید میگشت، احتمال بسیار زیادی وجود داشت که این روایتها مثل خوشحالی مادر همچنان در ذهن شما حفظ میشدند.
ما انسانها بهشدت اجتماعی هستیم، و سیستم عصبی ما طوری تکامل یافته که برای دریافت تأیید دیگران پاداش تولید میکند. همین تأیید است که باور را نه فقط در ذهن، بلکه در ساختار فیزیکی مغز حک میکند. وقتی شما گروهی از انسانها پیدا میکنید که همعقیدهی شما هستند، و باورهایتان را تأیید میکنند، پیوند احساسی شدیدی بین شما شکل میگیرد. دلیل اینکه انسانها از باورهایشان همانند ناموسشان دفاع میکنند، صرفا عادت یا تعصب کور نیست.
بنابراین، زمانی که این پیشزمینهها تهدید میشوند، احساس میکنیم که شخصیت، هویت و «من» بودن ما در معرض خطر است. برای حفظش با چنگ و دندان میجنگیم. غافل از اینکه این باورها نه ذاتیاند، نه مقدس، و نه ثابت. آنها مسیرهایی در مغز ما هستند که بهواسطهی تکرار و تأیید، تقویت شدهاند، و به همان ترتیب هم قابل تغییر و جایگزینی هستند.
تصور کنید در جهانی زندگی میکنیم که فقط من و شما در آن حضور داریم. در نقطهای آرام نشستهایم و از تجربههای ذهنیمان سخن میگوییم. ناگهان من به موجودی در گوشهی اتاق اشاره میکنم، موجودی که شما آن را نمیبینید. یا ادعا میکنم صدایی را میشنوم، صدایی که برای شما وجود ندارد. در چنین موقعیتی، پرسش ساده اما عمیقی مطرح میشود: آیا من دچار توهم هستم؟ یا این شمایید که بخشی از واقعیت را درک نمیکنید؟
در جهانی که تنها دو ذهن در آن حضور دارند، این پرسش پاسخی ندارد. ما نمیتوانیم بهطور قطعی مرز میان ادراک واقعی و ادراک تحریفشده را مشخص کنیم. نه من میتوانم ادعایم را اثبات کنم، نه شما میتوانید آن را رد کنید. اما در جهانی که دیگران حضور دارند، دیگرانی که میتوانند تجربهی ما را تأیید یا رد کنند، مرز میان هذیان و واقعیت آغاز به شکلگیری میکند. اگر ده نفر دیگر نیز مانند شما، آن موجود یا صدا را نبینند و نشنوند، احتمال زیادی وجود دارد که تجربهی من زاییدهی مغز من باشد، نه بازتابی از جهان بیرونی. به بیان دیگر، بدون حضور دیگران، معیار معتبری برای سنجش واقعیت در اختیار نداریم. آنچه «واقعیت» مینامیم، در نهایت بر توافقی نانوشته میان ذهنهای گوناگون استوار است.
در روانپزشکی نیز، یکی از ابزارهای اصلی برای تشخیص توهم یا هذیان، همین تطبیق تجربهی فرد با تجربهی جمعی است. اگر فردی چیزهایی را میبیند، میشنود یا باور دارد که بههیچوجه در چارچوب تجربیات مشترک دیگران نمیگنجد، این نشانهای است برای بررسی اختلال ذهنی یا اثرات مواد روانگردان. به همین دلیل، مرز توهم و واقعیت، نه مرزی درونذهنی، بلکه توافقی بین ذهنها است؛ مرزی که تنها در حضور دیگران و از خلال همسویی تجربهها شکل میگیرد. ما برای آنکه بدانیم «چه چیزی واقعا وجود دارد»، ناگزیر به تأیید دیگران نیازمندیم، همان دیگرانی که در عین حال، سازندگان جهان اجتماعی، هویت، و ارزشهای ما هستند.
ارزشها فرآیندهایی ذهنی هستند که بر پایهی مجموعهای از باورها شکل گرفته و معیاری برای سنجش، ارزیابی و هدایت افکار، تصمیمها و رفتارهای ما میشوند. ارزشهای ما در طول زندگی به شکلی پویا و منعطف تغییر میکنند و حتی ممکن است ارزشهای کنونی ما در تضاد کامل با ارزشهای گذشتهمان باشند. این تغییر در باورها و در پی آن تحول در ارزشها، ما را ناچار میکند دوستان، اجتماعات و گروههایی که در آن عضو هستیم را تغییر دهیم. ما نیازمند دریافت تأیید از دیگران هستیم، چرا که تأیید مهمترین ابزار برای تبدیل یک محتوا به باور است؛ همان چیزی که در مثال بابانوئل توضیح دادم.
نیاز ما به دریافت تأیید از اجتماع باعث شکلگیری احساس تعلق و هویت جمعی میشود. زمانی که ارزشهایمان تغییر میکند و این تأیید را از دست میدهیم، به ناچار گروهها و اجتماعات جدیدی را انتخاب خواهیم کرد. به عنوان مثال در بخش قبل اگر به خاطر نمرهی خوبتان در مدرسه، مادرتان را خشنود کنید، در جهت ارزش «رضایت والدین» قدم برداشتهاید. بالعکس، اگر در مراسم خانوادگی ویژهی شب کریسمس شرکت نکنید و به نوعی سنت مرتبط با بابانوئل را زیر پا بگذارید، ممکن است به دلیل نارضایتی خانواده و محیط، احساس ناراحتی یا حتی گناه را تجربه کنید.
تمام اجتماعات انسانی از خانواده و تیم ورزشی محبوبتان گرفته تا گروههای سیاسی و ایدئولوژیها بر همین اساس شکل گرفتهاند: مجموعهای از داستانها و روایتها، مراسم، آداب و رسوم، مجموعهای از ارزشها که بایدها و نبایدها را مشخص کرده و در نهایت تأیید جمع که از اهمیت بالایی برخوردار است. اما زمانی که تصمیم میگیرید پیرو بیچونوچرای یک ایدئولوژی باشید، گوشهایتان را بر هر نقدی میبندید. این ناشنوایی انتخابی همان چیزی است که آن را تعصب مینامیم؛ ابزاری قدرتمند که توسط رهبران ایدئولوژیک در اختیار پیروانشان قرار میگیرد تا آنان را از مواجهه با تغییر و پرسشهای انتقادی مصون نگه دارند. تغییر ترسناکترین واژه برای یک ایدئولوژی است، چرا که بدین معناست که آن ایدئولوژی چندان هم کارآمد به نظر نمیرسد. بنابراین، شما علاوه بر باور، به تعصب هم نیاز دارید تا کسی نتواند نظرتان را تغییر دهد.
از نگاه میشل فوکو، یکی از پیچیدهترین سازوکارهای قدرت، آن است که خود را پشت مفاهیم بهظاهر بیطرف و اخلاقی پنهان میکند. قدرت صرفا از طریق زور یا اجبار فیزیکی عمل نمیکند، بلکه در سطح روایتها، ارزشها و هنجارهایی جاری میشود که افراد از کودکی با آنها اجتماعی میشوند. نهادهایی چون مدرسه، خانواده، مذهب و حتی زبان، همگی در این فرایند ایفای نقش میکنند. آنچه ما بهعنوان «ارزشهای والا» میشناسیم، اغلب محصول گفتمانهاییاند که توسط ساختارهای قدرت مشروعیت یافتهاند. فوکو توضیح میدهد که چگونه انسانها، بیآنکه متوجه باشند، حامل و بازتولیدکنندهی همان سازوکارهایی میشوند که آنها را مقید و کنترل میکنند. در این معنا، تعصب نه انحرافی از تفکر، بلکه نتیجهی طبیعی تربیت درون نظم گفتمانی مسلط است.
درست همانطور که شما پنبههای نازنین را در گوشتان محکم میکنید، رهبران عزیزتان مشغول مسلح کردن خود با ابزارهای بسیار قدرتمندتری چون تقدس، تمایز و برتری هستند. برای ادامهی مسیر، دستورالعملهایی جهت ایجاد تمایز با سایر ایدئولوژیها طراحی کرده و به نمایش برتری خود میپردازند. مسائل ماورالطبیعه نیز در این میان نقش کاتالیزور را ایفا میکنند و فرآیند قدرتگرفتن را همچون سوخت اتمی افزایش میدهند، چرا که مردم عاشق شنیدن داستانهایی با عناصر قدرت افسانهای هستند. وقتی همهچیز آماده شد، زمان اشاعهی ایدئولوژی به اقصینقاط میهن و صادرات آن به کشورهای مجاور خواهد رسید؛ عملی که گاهی به کمی تا قسمتی جنگ و خونریزی نیاز دارد که البته کاملا طبیعی بوده و جای هیچ نگرانی نیست.
کشتارهای دستهجمعی نازیها در آلمان، نسلکشی ژاپنیها و ارمنیها، کشتار بیرحمانهی رواندا و عملیاتهای تروریستی طالبان و موارد مشابه، همگی پشت نقابی از توجیه خود را پنهان کردهاند. این نقاب مستقیما حاصل نظام ارزشی دیکتهشده توسط رهبران این احزاب و آرمانشهری است که به پیروانشان وعده داده بودند. نمیتوان منکر آن شد که ایدهی اولیه و پایهگذاری یک ایدئولوژی اغلب با نیتی به ظاهر خیرخواهانه همراه بوده است. مثلا ایدهی پایهگذاران نازیسم ساخت انسان برتر از لحاظ نژادی بود، کمونیسم به دنبال برقراری عدالت اجتماعی و طالبان پاکسازی جهان از شر و رضایت پروردگار را میخواستند. اما در مدت کوتاهی این نیت ظاهرا خیرخواهانه تبدیل به ابزاری برای خشونت شده است.
توانایی ذهن انسان در خیالپردازی و سفر به آینده همانطور که باعث پیشرفت علم و تکنولوژی شده، معضلاتی نظیر آنچه گفته شد را نیز رقم زده است. آیندهی خیالی که رهبران و دستورالعملهایشان در اختیار پیروانشان میگذارند و وعدهوعیدهای پوچ آنها جز توهم و خیال نیست. اما ماجرا به اینجا ختم نمیشود. تمام جنایاتی که ما انسانها به یکدیگر روا داشتهایم، تنها نتیجهی وعدههای رهبرانمان نیست. عوامل دیگری نیز در شکلگیری این اتفاقات دخیل بودهاند. مشاهدهی انسانهای کاملا معمولی که در جنگها قادرند صدها یا هزاران نفر را قتلعام کنند، بدون اینکه وعدهای دریافت کرده یا به آرمانشهری دل بسته باشند، میتواند تصورات ما را به حدی دگرگون کند که این سؤال را از خود بپرسیم: «آیا ممکن است در شرایط مشابه ما نیز به چنین اعمالی دست بزنیم؟»



