پرش لینک ها

نزدیکی جهان‌های موازی – به روز شده

در این اپیزود، به عمق نابرابری‌های جنسیتی و تأثیرات آن‌ها بر روابط انسانی می‌پردازیم. و نشان می‌دهیم چگونه باورها و انتظارات فرهنگی، گاهی نادیده ولی نیرومند، به ایجاد عدم توازن در تعاملات و تصمیمات ما منجر می‌شوند.

  • انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
  • توصیه می‌شود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.

نسخه انگلیسی:

ژرفا (Wisdorise)

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

نزدیکی جهان‌های موازی

نسخه ی متنی اپیزود:

در روابط عاطفی، آنچه اغلب به‌عنوان «عدم تعادل» یا «سوءتفاهم» می‌شناسیم، در سطح عصب‌شناختی، حاصل برخورد دو دستگاه پیش‌بینی‌گر پیچیده است که هر یک، جهان را با نقشه‌ای متفاوت درک می‌کنند. مغز ما پیش از هر تجربه‌ی جدید، الگویی برای آن می‌سازد، الگویی که نه بر پایه‌ی واقعیت مطلق، بلکه بر اساس حافظه، تجربه‌های قبلی، آموزش‌های اجتماعی و ساختار فرهنگی شکل گرفته است.

وقتی دو نفر وارد رابطه‌ای عاطفی می‌شوند، در واقع دو زیست جهان ذهنی موازی با تاریخچه‌ی متفاوت و نقشه‌های مفهومی متفاوت از «واقعیت» با هم مواجه می‌شوند . آنچه ما عشق، علاقه، انتظار یا ناامیدی می‌نامیم، اغلب حاصل تلاقی این مدل‌هاست؛ نه چیزی که در بیرون اتفاق می‌افتد، بلکه چیزی که در درون هر مغز در حال پیش‌بینی، انطباق یا مقاومت است. جایی که «احساس دوست‌داشته‌شدن» به سادگی می‌تواند معادل با تحقق یک پیش‌بینی پیش‌زمینه‌ای باشد، و نبودنش، یک خطای پیش‌بینی دردناک.

این مواجهه‌ی دو نقشه‌ی ذهنی، فقط به تفاوت در سلیقه یا تربیت ختم نمی‌شود. آنچه در پشت پرده‌ی این تفاوت‌هاست، همان پیش‌زمینه‌های ذهنی‌ است که در فصل‌های قبل شرح داده شد؛ شبکه‌ای پیچیده از باورها، تجربه‌های گذشته، ترومای عاطفی، محیط فرهنگی، و تفسیرهایی که از جهان به‌تدریج در ذهن ما حک شده‌اند. هر یک از ما با این ماتریس وارد رابطه می‌شویم، و عجیب نیست اگر واکنش‌ ما به یک موقعیت یکسان، کاملا متفاوت باشد. برای یکی، سکوت شریک عاطفی نشانه‌ی احترام است؛ برای دیگری، آغاز بی‌توجهی.

مغز در برابر این ناهماهنگی‌ها نمی‌ایستد. بلکه می‌کوشد شکاف میان پیش‌بینی و واقعیت را پر کند. اما این پر کردن الزاما به معنای «درک بهتر» یا «نزدیک‌شدن» نیست؛ گاهی با برچسب‌زدن، سرزنش، یا عقب‌نشینی همراه است. چرا که به‌جای بررسی دقیق پیش‌زمینه‌ی خود و دیگری، معمولا مسیر کم‌هزینه‌تر را انتخاب می‌کنیم: انطباق سریع یا قضاوت فوری.

در اینجا آنچه اتفاق می‌افتد، فقط تعامل دو انسان نیست، بلکه برخورد دو جهان‌بینی، دو شبکه‌ی عصبی، دو ماتریس تجربه است. مغز هر فرد، نه فقط در لایه‌ی منطقی و کلامی، بلکه در لایه‌های عمیق‌تری مثل مدارهای پاداش و ترس، قضاوت می‌کند. به‌عبارت دقیق‌تر، قشر پیش‌پیشانی ممکن است هنوز در حال تحلیل و گفت‌وگو باشد، اما آمیگدالا و هیپوتالاموس، مدت‌هاست که نظر خود را درباره‌ی «امن بودن یا نبودن»  طرف مقابل اعلام کرده‌اند . اما مسئله فقط در همین سطح نیست. وقتی وارد رابطه‌ای می‌شویم، ذهن ما در تلاش است تا تعادل برقرار کند؛ تعادلی بین پیش‌زمینه‌های خود و دیگری. اگر این دو ساختار خیلی دور از هم باشند، ذهن یا باید خود را بازنویسی کند، یا دیگری را وادار به تغییر کند، یا از رابطه خارج شود. اینجا همان نقطه‌ای‌ست که خیلی از روابط انسانی یا می‌شکنند، یا فرسایشی می‌شوند.

مغز ما، به‌صورت پیش‌فرض، میل به پاداش و گریز از درد دارد. این مکانیسم زیستی، از طریق مسیرهای دوپامینرژیک ما را به سمت آنچه لذت‌بخش، امن، یا آشناست سوق می‌دهد. اما در روابط، این مسیرها اغلب به بیراهه می‌روند. چرا که چیزی که در ابتدا پاداش‌دهنده به نظر می‌رسد (ظاهر، توجه، تحسین)، در درازمدت ممکن است ناهماهنگ با نقشه‌ی ذهنی ما باشد. در اینجاست که تفاوت بین پاداش فوری و پاداش پایدار اهمیت پیدا می‌کند. چیزی که مسیر پاداش مغز را در لحظه فعال می‌کند، لزوما برای ساخت یک رابطه‌ی پایدار مناسب نیست .

فرض کنید شما در جامعه‌ای متنوع زندگی می‌کنید، با فرهنگ‌ها و ملیت‌های مختلف. هیچ ایده‌ای درباره‌ی آداب اولین ملاقات ندارید. نمی‌دانید صورت‌حساب را خودتان بپردازید؟ دنگی حساب کنید؟ یا بگذارید او پیش‌قدم شود؟

اینجا جایی‌ست که مغز وارد بازی پیش‌بینی‌گری خودش می‌شود. اگر طرف مقابل‌تان باوری دارد که پرداخت هزینه با شماست (مثلا به‌خاطر جنسیت‌تان یا فرهنگی که از آن می‌آید)، از همان لحظه‌ی ورود به رستوران، در مغزش یک مدل از موقعیت شکل گرفته که در آن شما باید پرداخت را انجام دهید. حال اگر این اتفاق نیفتد، ذهن او خطای پیش‌بینی ثبت می‌کند، و این دقیقا همان‌جایی‌ست که نابرابری‌ای در ذهن شکل می‌گیرد، بی‌آنکه حتی کلمه‌ای بین‌تان رد و بدل شده باشد.

این نابرابری، تنها یک احساس مبهم یا دلخوری ساده نیست؛ یک اختلاف واقعی بین مدل پیش‌بینی‌گر مغز و داده‌ی دریافت‌شده است. اگر پرداخت نکنید، آن ناهماهنگی ممکن است به شکل بی‌احترامی، بی‌توجهی یا حتی ضعف تفسیر شود، نه به‌خاطر واقعیت، بلکه چون ذهن او چنین انتظاری داشته. مغز، در نبود داده‌ی دقیق، از میان تمام خاطرات و الگوهای قبلی‌اش، نزدیک‌ترین شباهت را فعال می‌کند. یک الگوی قدیمی را که از کودکی در خانواده یا جامعه‌اش آموخته، به‌جای شما می‌گذارد و طبق آن قضاوت می‌کند.

در مقابل، اگر او از فرهنگی آمده باشد که در آن برابری در روابط یک اصل است، ممکن است پرداخت کردن از سوی شما نشانه‌ای از سلطه یا نادیده‌گرفتن استقلالش تلقی شود. همین رفتار ساده، در دو زمینه‌ی فرهنگی مختلف، دو پیام کاملا متضاد دارد و دقیقا همینجاست که مفهوم «پیش‌زمینه‌های ذهنی» پر رنگ می‌شود. هر ذهن، با توجه به تاریخچه‌ی خودش، الگوهای خاصی برای تفسیر واقعیت دارد. در روابط عاطفی، این الگوها مثل لنزهایی هستند که رفتار طرف مقابل را از فیلتر آن‌ها عبور می‌دهیم.

همه‌ی این‌ها برمی‌گردد به مدلی که مغز از رابطه‌ی ایده‌آل در خود ساخته است. این مدل‌ها ناگهانی و اتفاقی شکل نمی‌گیرند؛ بلکه محصول سال‌ها کارکرد یک سامانه‌ی پیچیده در محیط، خانواده، جامعه، رسانه، و تجربه‌های زیسته‌ی شخصی هستند.

مغز انسان، همواره در تلاش است با استفاده از این مدل‌های پیش‌ساخته، واقعیت را پیش‌بینی کرده و با کمترین خطا، تفسیر کند. اما رابطه‌ی عاطفی، برخلاف بسیاری از فرآیندهای روزمره، از پیش‌بینی‌ناپذیرترین ساختارهای انسانی است. چرا که این‌جا شما نه‌تنها با متغیرهای محیطی، بلکه با یک ذهن دیگر مواجه‌اید، ذهنی که، مشغول پیش‌بینی، قضاوت، و پردازش است. یعنی دو سیستم پیچیده‌ی عصبی، هرکدام با مدل‌های خاص خود، وارد یک تعامل می‌شوند که هیچ راه‌حل ثابتی برایش وجود ندارد.

هدف من از آوردن این مثال‌ها، تحلیل جنسیت یا آموزش روابط نیست، بلکه اشاره به لایه‌های پنهان‌تری از تعامل‌های انسانی‌ست. جایی که دو ذهن با پیش‌زمینه‌های متفاوت، ناخواسته درگیر بازی پیچیده‌ی پیش‌بینی و تطبیق می‌شوند. نابرابری‌هایی که در ظاهر کوچک‌اند، در سطح زیرین، به تضاد بین انتظارات و ادراک‌ها تبدیل می‌شوند. و این تضاد، اگر به‌درستی شناسایی نشود، به‌راحتی می‌تواند به سوءتفاهم، دلخوری یا حتی فروپاشی رابطه منجر شود و این تنها مربوط به اولین قرار نیست. این ناهم‌ترازی‌ها، این پیش‌بینی‌هایی که درست از آب درنمی‌آیند، در تمام طول رابطه خودشان را نشان می‌دهند. از شیوه‌ی بیان احساسات گرفته تا نحوه‌ی تصمیم‌گیری، از تعریف مسئولیت گرفته تا انتظار برای توجه یا حمایت. این ناهماهنگی‌ها به فعال شدن مدارهایی در مغز منجر می‌شود که در پردازش خطا، تهدید، و تنظیم رفتار اجتماعی دخیل هستند. وقتی چیزی «درست کار نمی‌کند»، این نواحی ‌نوعی زنگ خطر را به صدا در می‌آورند، و مغز شروع می‌کند به جستجوی دلیل. این دلیل، اغلب در بیرون از خود فرد جستجو می‌شود: پارتنر، فرهنگ، شرایط. مغز به‌ندرت می‌گوید «مدل من شاید نیاز به بازنگری دارد».

تصویر شاهزاده‌ای که قرار است شما را از قلعه‌ی تنهایی نجات دهد، یا همسری رؤیایی که با لبخندش زندگی‌تان را معنا ببخشد، تصویر تازه‌ای نیست. این داستان از کودکی در ذهن ما کاشته شده، با کارتون‌ها، فیلم‌ها، داستان‌های عاشقانه و الگوهای فرهنگی. همان‌طور که در بخش‌های پیشین توضیح دادم، این‌ها روایت‌ها فقط داستان‌ نیستند، بلکه باورهایی هستند که در سیستم پردازش مغز ما نقش می‌بندند، و بخشی از مدل‌سازی ما از آینده می‌شوند.

یعنی وقتی وارد یک رابطه می‌شویم، مغزمان نه فقط شخص را می‌بیند، بلکه مدلی ذهنی از آینده را نیز با او پیوند می‌دهد. آینده‌ای که اغلب با تصاویری از امنیت، لذت، همراهی، و توهم خوشبختی پر شده است. اما این مفاهیم یک وضعیت ثابت نیستند، بلکه یک جریان نوسانی‌ست که مدام بین برآورده شدن و نشدن در حرکت اند. اما مدل‌سازی مغز اغلب ساده‌سازی می‌کند. آن را دودویی می‌بیند: یا با این آدم خوشبخت خواهم شد، یا نه. و اگر در ماه‌های ابتدایی رابطه همه‌چیز عالی پیش برود، مغز با خیال راحت علامت تیک را در کنار این مدل ذهنی می‌گذارد: «در مسیر درست هستیم.» اما وقتی به‌تدریج اولین تضادها و تفاوت‌ها آشکار می‌شوند، وقتی پیش‌بینی‌ها محقق نمی‌شوند، خطاهای پیش‌بینی یکی‌یکی سر برمی‌آورند، و سردرگمی به اشکال مختلف بروز می‌کند.

در این مرحله، بسیاری از افراد نادانسته، پارتنر را منبع خطا می‌دانند. نه مدل ذهنی خود را. چون مغز، به‌طور طبیعی، به مدل‌های خودش ضریب اطمینان بالاتری می‌دهد، پیش‌زمینه‌های ذهنی‌ات را واقعی‌تر از واقعیت می‌بیند. بنابراین، اگر او مطابق پیش‌بینی عمل نمی‌کند، لابد «او تغییر کرده»، یا «او آن آدمی که فکر می‌کردم نیست».

در واقعیت، او شاید هیچ تغییری نکرده باشد. فقط پرده‌ی توهمی که ذهن ما با آن وارد رابطه شده بود، حالا کنار رفته. تو همان‌قدر با تصوراتت وارد رابطه شدی که با خود آن فرد. و حالا که مدل ذهنی‌ات دیگر کار نمی‌کند، باید یکی از دو راه را انتخاب کنی: یا مدل را تغییر دهی، که نیاز به تفکر، بازنگری، و صبر و تحمل درد ناشی از تغییر دارد، یا او را مقصر بدانی و به‌دنبال جایگزین بگردی که البته ساده‌تر است.

این دقیقا همان الگویی‌ست که بارها در روابط دیده‌ایم: اول جذابیت، سپس تطابق، بعد انتظارات، و در نهایت، فروپاشی بر پایه‌ی همین انتظارات و باز، مغز این تجربه را در حافظه‌ی اپیزودیک ذخیره می‌کند و برای رابطه‌ی بعدی، مدلی جدید می‌سازد، یا گاهی مدل قبلی را با کمی تغییر دوباره بازیابی می‌کند. این چرخه، نادانسته، می‌تواند تا سال‌ها تکرار شود.

یکی از عوامل کلیدی در شکل‌گیری و دوام روابط انسانی، هم‌سطح بودن در نظام ارزشی، مهارت‌های ارتباطی، و سطح آگاهی است. اما این هم‌سطحی نه پیش‌فرض است و نه همیشه قابل‌دستیابی. گاهی در رابطه‌ای قرار می‌گیریم که علی‌رغم جذابیت اولیه، به‌سرعت دچار فروپاشی می‌شود، نه به‌خاطر نبود احساس یا تفاهم سطحی، بلکه به‌خاطر تفاوت‌های بنیادین در پیش‌زمینه‌های ذهنی.

برای مثال، مفهوم «مهربانی» که یکی از پرتکرارترین معیارهای انتخاب پارتنر است، در ذهن هر فرد تعریفی متفاوت دارد. برای یک نفر، مهربانی در قالب ابراز احساسات زبانی و فیزیکی نمود دارد؛ برای دیگری، در قالب حضور مستمر، حمایت مالی، یا حتی هدیه‌دادن. اگر من با کسی وارد رابطه شوم که تعریفش از مهربانی اساسا با من تفاوت دارد، ممکن است پس از مدتی احساس کنم که درک نمی‌شوم، درحالی‌که ممکن است طرف مقابل با تمام وجود در حال مهربان‌بودن به سبک خودش باشد.

در همین چارچوب، لازم است تأکید شود که بیشتر ما، بدون آن‌که بدانیم، ارزش‌هایمان را نادانسته به رفتارهای خاصی گره زده‌ایم. قلاب ذهن ما، یک ارزش را می‌گیرد و آن را به یک نشانه‌ی رفتاری مشخص متصل می‌کند. مثلا ممکن است زیبایی را مساوی بدانیم با وزن خاص، یا توانمندی را با درآمد بالا، یا حتی خرد را با نوع پوشش. بدون شفاف‌سازی این گره‌ها، امکان ندارد درک درستی از دیگری داشته باشیم.

این همان‌جاست که تفاوت‌های فرهنگی، خانوادگی، و فردی در تعریف ارزش‌ها خودش را به‌وضوح نشان می‌دهد. و البته نباید فراموش کنیم که این تفاوت‌ها نه فقط طبیعی، که اجتناب‌ناپذیرند. ما در دنیایی به‌سرعت در حال جهانی‌شدن زندگی می‌کنیم. افراد از فرهنگ‌ها، طبقات، و پیش‌زمینه‌های ذهنی مختلف با یکدیگر وارد رابطه می‌شوند.

در جهان فازی و غیرقطعی ذهن انسان، نه‌تنها رفتارها بلکه حتی مفاهیمی چون اخلاق، تعهد، مهربانی، و صمیمیت نیز به‌شکل طیفی و منعطف تعریف می‌شوند. در چنین جهانی، جایی برای قطعیت‌های مطلق باقی نمی‌ماند. آنچه امروز برای فردی قابل‌قبول است، ممکن است فردا معنای دیگری پیدا کند.

این تغییرپذیری نه ضعف است و نه بی‌ثباتی؛ بلکه نشانه‌ای از پیچیدگی ذهن انسان و تطبیق‌پذیری‌اش با محیط. مغز ما، با استفاده از همان پیش‌زمینه‌های ذهنی از حافظه و تجربه گرفته تا ژنتیک، هورمون، محیط، و تعاملات اجتماعی، به‌صورت پویا در حال بازتعریف ارزش‌ها و انتظارات است.

در همین راستا، به جای پاسخ‌دادن به پرسش‌هایی مانند «آیا انسان ذاتا تک‌همسر است یا چندهمسر؟» یا «آیا طبیعت انسان خشن است یا صلح‌جو؟»، بهتر است خودِ این پرسش‌ها را مورد تردید قرار دهیم. این سؤالات به‌خودی‌خود، برآمده از منطق کلاسیک‌ هستند. نگاهی که تلاش می‌کند پیچیدگی‌های جهان را در قالب «یا این یا آن» طبقه‌بندی کند؛ حال آن‌که نه ذهن انسان، نه رفتارهایش، نه اخلاقش و نه حتی تمایلات جنسی‌اش با این دسته‌بندی‌ها تطابق ندارند. از این رو هرگونه نگاه مطلق‌گرایانه به روابط انسانی، از جمله روابط عاطفی و جنسی، یا مبتنی بر جهل است یا تعصب.

پیام بگذارید

دو + 20 =