پرش لینک ها

صحنه‌ی نمایش درونی – به روز شده

در این اپیزود، با دیدگاه فلسفی و‌ عصب‌شناسی مفهوم consciousness بررسی می‌شود. همچنین تلاش می‌کنیم نشان دهیم آنچه آگاهی می‌نامیم، بیش از آن‌که واقعیتی واحد باشد، برچسبی زبانی برای مجموعه‌ای از فعالیت‌های پراکنده و زمینه‌مند است.

  • انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
  • توصیه می‌شود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.

نسخه انگلیسی:

ژرفا (Wisdorise)

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

صحنه‌ی نمایش درونی

نسخه ی متنی اپیزود:

واژه‌ی “consciousness” نه‌تنها در زبان فارسی معادل دقیقی ندارد، بلکه حتی در زبان‌های علمی نیز تعریفی یک‌دست و پذیرفته‌شده برایش وجود ندارد. این واژه بیشتر از آنکه به مفهومی مشخص و یکپارچه اشاره داشته باشد، برچسبی است که به مجموعه‌ای از فرآیندهای مغزیِ پراکنده، موقتی و ناپایدار داده شده است.

در زبان فارسی، واژه‌ی “consciousness” معمولا با «آگاهی» یا «هشیاری» ترجمه می‌شود، اما این معادل‌ها نه‌تنها دقیق نیستند، بلکه گاه موجب درهم‌آمیختگی مفاهیم مختلف می‌شوند. برای مثال، در زبان انگلیسی میان “consciousness” و “awareness” تمایز گذاشته می‌شود؛ حال آن‌که هر دو، در فارسی اغلب با واژه‌ی «آگاهی» برگردانده می‌شوند، بی‌آن‌که تفاوت آن‌ها روشن باشد.

کلمه‌ی “consciousness” از ریشه‌ی لاتین “con”  به‌معنای«با» و “scire” به‌معنای «دانستن» گرفته شده، یعنی «دانستنِ همراه». اما معنای آن در علوم شناختی و نوروساینس، بسیار فراتر از این ریشه‌ی زبانی است.

در فلسفه‌ی کلاسیک، هگل از واژه‌ی “Bewusstsein” استفاده می‌کرد که در متون فارسی اغلب به «آگاهی» یا «خودآگاهی» ترجمه شده است. اما مقصود هگل از این واژه مرحله‌ای در روند شکل‌گیری ذهن است، مرحله‌ای که در آن سوژه نه فقط از جهان بلکه از نسبت خود با جهان نیز آگاه می‌شود. خودآگاهی در این معنا نوعی بازتاب خود در دیگری است، لحظه‌ای که ذهن خود را از خلال تفاوت و تقابل با غیر می‌فهمد. این معنا بسیار متفاوت است از معنایی که امروز در علوم اعصاب برای “consciousness” به کار می‌رود.

هوسرل، همانند هگل، از واژه‌ی Bewusstsein برای توصیف آگاهی استفاده می‌کند، اما مسیر او از دل تجربه زیسته می‌گذرد، نه تاریخ. او می‌خواست بداند چیزها چگونه در آگاهی پدیدار می‌شوند پیش از آن که ذهن درباره‌شان داوری کند. در نگاه او آگاهی صحنه‌ای است که در آن معنا آشکار می‌شود، نه محصول استدلال یا تاریخ. فلسفه برای او تلاشی بود برای دیدن آنچه پیش از زبان و مفهوم در ذهن رخ می‌دهد. این نگاه آگاهی را به میدان ظهور معنا تبدیل می‌کند، جایی که جهان و ذهن در لحظه تجربه به هم می‌رسند.

در سنت‌های شرقی، به‌ویژه در بودیسم تبتی، آگاهی با واژه‌هایی چون ریگپا (Rigpa) توصیف می‌شود که به معنای آگاهی ناب، بی‌موضوع و بی‌واسطه است. در این نگاه، خودآگاهی نه بازتابی از محتوای ذهن، بلکه شناخت مستقیم و بی‌واسطه از خودِ آگاهی است؛ نوعی بیداری از حضور، پیش از هرگونه تفسیر، داوری یا تمایز میان ذهن و جهان. در سنت‌های نادوگانه (Nondual)   مانند

«ذن» ، مرز میان فاعل و مفعول در خودِ تجربه فرومی‌ریزد و آن‌چه باقی می‌ماند، تنها حضور بی‌واسطه‌ی آگاهی است، بدون تفکیک میان «من» و «جهان».

این تلقی از آگاهی، شباهت نزدیکی دارد به آن‌چه در مقدمه‌ی همین کتاب، تحت عنوان «فضای ذهنی» نام‌گذاری و شرح داده شده است. فضایی که در آن تجربه‌ی ذهنی پدیدار می‌شود، نه به‌عنوان محصول یک مرکز ثابت، بلکه به‌عنوان ساختاری پویا، موقتی، و زمینه‌مند که لایه‌های متعددی از حافظه، ادراک، هیجان و بازتاب‌های روایی را در خود جای داده است.

در روان‌شناسی نیز معادل‌های مختلفی برای این واژه وجود دارد. گاهی از آن به‌عنوان «هشیاری» یاد می‌شود، به معنای توانایی درک محیط و پاسخ دادن به آن، مانند بیداربودن یا واکنش نشان‌دادن به محرک‌ها. در سطحی عمیق‌تر، روان‌کاوانی چون فروید میان لایه‌های آگاه، نیمه‌آگاه  و ناآگاه تمایز قائل شدند و بدین ترتیب آگاهی را به‌صورت طیفی از دسترسی به محتواهای ذهنی تعریف کردند. در این معنا، آگاه بودن یعنی در دسترس بودن محتوا برای بازتاب، تفکر یا بیان کلامی.

در متون علوم اعصاب معاصر، به ویژه در حوزه‌ی نوروساینس شناختی، consciousness  معمولا به حالتی خاص از فعالیت مغزی اطلاق می‌شود که با تجربه‌ی ذهنی، بازنمایی درونی از جهان و احساس «خود» همراه است. این معنا بیشتر با مدل‌های عملکردی، مانند تعامل بین شبکه‌ی پیش‌فرض، شبکه‌ی اجرایی و شبکه‌ی توجه مرتبط است و نه با معناهای هستی‌شناسانه‌ی آن در فلسفه.

دامازیو در تحلیل خود از consciousness، آن را نه به‌عنوان یک کیفیت یگانه و یک‌پارچه، بلکه پدیده‌ای تدریجی و چندلایه می‌بیند که بر پایه‌ی احساسات بدنی و بازنمایی‌های درونی شکل می‌گیرد. به‌زعم او، consciousness از سطوح ابتدایی‌تری چون احساسِ بودن آغاز می‌شود، جایی که ارگانیسم تنها تجربه‌ی زیسته‌ی خود را درک می‌کند، سپس در سطح آگاهی هسته‌ای، رابطه‌ای میان خود، جهان و تجربه‌ی در حال وقوع شکل می‌گیرد، و در نهایت با دسترسی به حافظه‌ی روایی و زمانمندی، آگاهی توسعه‌یافته پدیدار می‌شود. در این مدل، consciousnes نه محصول صرف فعالیت‌های شناختی، بلکه نتیجه‌ی برهم‌کنش مستمرِ بدن، مغز و محیط است.

برخلاف این نگاه ساختاریافته، رابرت ساپولسکی در مواجهه با مفهوم consciousness موضعی به‌مراتب شک‌گرایانه‌تر اتخاذ می‌کند. او در Determined با صراحت می‌نویسد که حتی نمی‌داند وقتی افراد از consciousness صحبت می‌کنند، دقیقا به چه چیزی اشاره دارند. از نظر او، برخلاف مفاهیمی چون حافظه، زبان یا هیجان که ساختار و عملکرد نسبتا مشخصی در مغز دارند، واژه‌ی consciousness بیشتر به یک نام‌گذاری شهودی و مبهم شباهت دارد تا به یک پدیده‌ی قابل تعریف نوروبیولوژیک. این ابهام، نه نشانه‌ی پیچیدگی صرف، بلکه نشانه‌ی نبود چارچوب مفهومی منسجم برای درک پدیده‌ای‌ست که خود، بستر شکل‌گیری همه‌ی مفاهیم دیگر است. دیدگاهی که به نگاه من نیز نزدیک‌تر است: consciousnes، بیش از آن‌که یک «چیز» باشد، احتمالا نامی‌ست که ذهنِ روایت‌گر ما، به بخشی از بازتاب‌های پراکنده و ناپایدارش داده است.

با این نگاه، به جای تلاش برای یافتن مرز روشن میان آگاهی و ناآگاهی، باید بپذیریم که با طیفی روبه‌رو هستیم. طیفی که هیچ نقطه‌ی آغاز یا پایانی ندارد، بلکه سطوح مختلف از پردازش مغزی را دربرمی‌گیرد؛ از فعالیت‌های رفلکسی ابتدایی تا روایت‌گری پیچیده‌ی خودِ ذهنی.

فرض کنید در حال سر هم کردن یک کامپیوتر خام هستید. فقط مادربرد را دارید و یک منبع تغذیه. نه رم، نه هارد، نه کارت گرافیک، نه کارت صدا. هیچ‌چیز. فقط یک برد و جریان برق. مادربرد روشن می‌شود، چند چراغ چشمک می‌زنند، شاید هم صدای بوقی از بلندگوی داخلی شنیده شود. از بیرون که نگاه کنیم، به‌نظر می‌رسد دستگاه روشن است. ولی چه چیزی واقعا دارد اتفاق می‌افتد؟ هیچ پردازشی در جریان نیست، هیچ ورودی‌ای دریافت نمی‌شود، و مهم‌تر از همه، هیچ خروجی‌ای تولید نمی‌شود. اما اگر صرف روشن بودن برق را «فعال بودن» بنامیم، آری، فعال است.

این همان موقعیتی‌ست که مغز ما می‌تواند در آن قرار گیرد. مغز همیشه فعال است. حتی زمانی که خوابیم. حتی وقتی در کمایی عمیق فرو رفته‌ایم. حتی وقتی هیچ نشانه‌ای از پاسخ رفتاری دیده نمی‌شود. ولی آیا این فعالیت الکتریکی صرف، به معنای هشیاری‌ست؟ اگر بپذیریم که هشیاری یک چیز واحد و مرکزی ندارد، باید نگاه‌مان را از مفهوم سنتی «روشن بودن مغز» برداریم و با دقت بیشتری به فرایندهایش نگاه کنیم.

در دهه‌های اخیر، پژوهش‌هایی بر روی وضعیت‌هایی انجام شده که در آن مغز هیچ ورودی حسی از جهان دریافت نمی‌کند. این شرایط در دستگاه‌هایی به نام مخزن ایزولاسیون حسی (sensory deprivation tanks) شبیه‌سازی می‌شوند. فرد درون یک محفظه‌ی کاملا تاریک، ساکت، بی‌حرارت و بی‌تحریک قرار می‌گیرد؛ در حالتی که نه صدا می‌شنود، نه نوری می‌بیند، نه حتی وزن بدنش را در آب حس می‌کند. در این وضعیت، اگرچه تمام کانال‌های حسی خاموش شده‌اند، مغز همچنان به تولید تجربه ادامه می‌دهد. تصاویر ذهنی، خاطرات، افکار تصادفی، و گاه حتی توهمات پدیدار می‌شوند.

دلیل این پدیده را باید در یکی از شبکه‌های کلیدی مغز یعنی شبکه‌ی حالت پیش‌فرض  Default Mode Network  یا DMN جست‌وجو کرد. این شبکه شامل نواحی‌ای از مغز است که زمانی فعال می‌شوند که فرد کاری انجام نمی‌دهد، یا دست‌کم کار مشخصی انجام نمی‌دهد. وقتی شما در حال خیال‌پردازی هستید، به گذشته فکر می‌کنید، یا سناریویی برای آینده می‌سازید، DMN مشغول کار است.

خواب، برخلاف تصور رایج، یک وضعیت یکنواخت و ثابت نیست. مغز در طول خواب، به‌صورت چرخه‌ای از میان چند مرحله‌ی متفاوت عبور می‌کند که هرکدام ویژگی‌های الکتروفیزیولوژیک، متابولیک، و رفتاری خاص خود را دارند. این مراحل عمدتا به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شوند: خواب با حرکات سریع چشم (REM sleep) و خواب بدون حرکات سریع چشم (NREM sleep).

در مراحل اولیه‌ی REM، مغز در حالت سبکی از خواب قرار دارد و هنوز به محرک‌های محیطی حساس است. در این حالت، بسیاری از افراد با کوچک‌ترین صدا، حرکت یا نور از خواب بیدار می‌شوند. اما در مراحل عمیق‌تر NREM، که به آن Slow-Wave Sleep یا خواب موج‌آهسته نیز گفته می‌شود، مغز به‌طور چشم‌گیری از جهان بیرون جدا می‌شود؛ دامنه‌ی امواج الکتریکی EEG افزایش می‌یابد و پاسخ به محرک‌های خارجی کاهش می‌یابد.

با این‌حال، حتی در عمیق‌ترین مراحل خواب نیز امکان بیدار شدن وجود دارد. آنچه تفاوت ایجاد می‌کند، نه فقط شدت صدا، بلکه ویژگی‌های فردی، وضعیت فعلی مغز، و حتی معنایی‌ست که مغز به آن صدا نسبت می‌دهد. مثلا صدای زنگ تلفن شاید شما را بیدار کند، اما صدای باران روی پنجره نه. این نشان می‌دهد که مغز در خواب هم تا حدی «در حال گوش‌دادن» باقی می‌ماند، و این خود نشانه‌ای‌ست از باقی‌ماندن سطوحی از هشیاری، هرچند ضعیف، پراکنده، و ناپایدار.

ذهن انسان حتی در غیاب ورودی‌های حسی از جهان بیرون، دست از شبیه‌سازی و مدل‌سازی برنمی‌دارد. در هنگام خواب مغز مجموعه‌ی عظیمی از خاطرات، احساسات و تداعی‌ها را فعال کرده و آن‌ها را به شکل نوینی ترکیب می‌کند؛ ترکیبی که گاه حیرت‌انگیز و نامنتظره است. اما این بازسازی تنها یک مرور ساده‌ی خاطرات نیست؛ بلکه فرایندی پیچیده از ادغام اطلاعات جدید با حافظه‌ی موجود، تثبیت الگوهای آموخته‌شده و بازآرایی حافظه‌ی هیجانی است. در نتیجه، رؤیا نه صرفا مجموعه‌ای از تصاویر و خاطرات پراکنده و اتفاقی، بلکه محصول فرایند بسیار پیچیده‌ای از بازپخش، ادغام، شبیه‌سازی و

 بازسازی است؛ فرایندی که توسط شبکه‌های مغزی مختلف  صورت می‌گیرد. مغز انسان حتی در غیاب کامل جهان بیرون، بی‌وقفه به بازسازی و بازنگری مدل‌های ذهنی خود ادامه می‌دهد و خواب، صحنه‌ای برای اجرای این نمایش عمیقا نورونی است.

برخلاف خواب، در وضعیت بیهوشی عمومی ، پاسخ مغز به محرک‌های بیرونی تقریبا به‌طور کامل مهار می‌شود. بیهوشی با خواب یکسان نیست. گرچه از نظر ظاهری شباهت دارند، بی‌حرکتی، بسته بودن چشم‌ها، قطع ارتباط رفتاری با محیط، اما زیرساخت نورونی آن‌ها کاملا متفاوت است.

سطح تحریک لازم برای بیدار شدن از خواب، بسته به مرحله‌ی خواب و ویژگی‌های شخصیتی هر فرد متفاوت است؛ اما در بیهوشی، این سطح تقریبا بی‌نهایت می‌شود، یعنی مغز عملا ورودی را دریافت نمی‌کند، یا آن‌قدر سرکوب شده که واکنش نشان نمی‌دهد.

با این توضیح، دیگر نمی‌توان گفت که «بیهوشی فقط یک خواب عمیق‌تر است». بلکه بیهوشی حالت فیزیولوژیکی‌ای‌ست که مغز عمدا وارد آن شده و از آن خارج شده، بدون اینکه چیزی از آن در ذهن باقی بماند. شبیه خاموش‌کردن یک شبکه‌ی گسترده از سیستم‌ها، نه به‌قصد استراحت، بلکه برای تعامل با محیط.

در برخی شرایط می‌توان فعالیت DMN را به‌طور قابل‌توجهی کاهش داد. در این حالت، ذهن به سکوتی رادیکال می‌رسد. نه افکار، نه سناریو، نه خاطره‌ای در جریان است. فرد ممکن است بگوید: «من هنوز اینجا هستم، اما هیچ فکری در جریان نیست.» تجربه‌ای که، اگر اتفاق بیفتد، قطعا با تعریف‌های مرسوم از «هشیاری» جور درنمی‌آید. این تجربه در برخی سنت‌ها به‌عنوان سطحی خاص از آگاهی شناخته می‌شود، نه فقدانش.

اینجاست که مفهوم consciousness شروع به لرزیدن می‌کند. دیگر نمی‌توان آن را یک واحد ثابت فرض کرد. به‌جای آن، باید بپذیریم که هشیاری ترکیبی‌ست از چندین عملکرد مجزا: توجه، حافظه، ادراک، هیجان، جهت‌مندی، و روایت. برخی از این اجزا ممکن است خاموش شوند ولی بقیه همچنان کار کنند. درست مانند کامپیوتری که بدون کارت گرافیک و کیبورد هم می‌تواند روشن بماند و حتی داده‌ای را پردازش کند، اگرچه از دید ما بی‌استفاده به‌نظر می‌رسد. مغز نیز می‌تواند بدون برخی مؤلفه‌هایش، همچنان شکلی از فعالیت را حفظ کند، اما این فعالیت الزاما «هشیاری» نیست، یا دست‌کم آن چیزی نیست که ما از آن انتظار داریم.

ما انسان‌ها گاهی فراموش می‌کنیم که زبان را خودمان اختراع کردیم، و زمانی هم اختراعش کردیم که هیچ اطلاعات دقیق علمی‌ای وجود نداشت. درست است که زبان یک فرآیند پویاست که مدام در حال تغییر و خلق واژگان جدید است، اما لزوما وجود یک کلمه به معنای وجود یک مفهوم دقیق علمی نیست. هشیاری، خودآگاهی، یا consciousness نیز یکی از همین کلمات است، بسیار قدیمی و پرکاربرد، که می‌توان آن را به صدها طیف و مرحله و نوع تقسیم کرد و از آن تفاسیر گوناگونی ارائه داد.

اگر با چراغ‌قوه کار کرده باشید، احتمالا با عملکرد آن در حالت‌های مختلف آشنا هستید. بسیاری از چراغ‌قوه‌ها امکان تنظیم شدت و نحوه‌ی تابش نور را دارند؛ می‌توان نور را به‌صورت متمرکز بر یک نقطه‌ی خاص یا به‌شکل پخش‌شده بر سطحی گسترده تاباند. در حالت متمرکز، نور شدیدتر است و جزئیات بیشتری از آن نقطه را نشان می‌دهد؛ اما در حالت پخش‌شده، وسعت بیشتری روشن می‌شود، هرچند وضوح کاهش می‌یابد.

ذهن انسان هم در زمان تمرکز، رفتاری شبیه به همین نورافکن دارد. زمانی که بر موضوع مشخصی تمرکز می‌کنیم، نواحی مرتبط با آن موضوع در مغز فعال‌تر می‌شوند و اطلاعات غیرمرتبط به‌طور موقتی سرکوب می‌شوند. در مقابل، اگر تمرکز کاهش یابد، توجه به‌شکل گسترده‌تری پخش می‌شود و پردازش عمیق و دقیق روی هیچ‌کدام از محرک‌ها اتفاق نمی‌افتد.

در علوم اعصاب شناختی، این فرایند با اصطلاح «توجه انتخابی»(Selective Attention)  توصیف می‌شود. در حالتی که تمرکز بالا باشد، نورافکن ذهنی بر یک نقطه تابیده می‌شود و توانایی نادیده‌گرفتن محرک‌های محیطی یا افکار ناگهانی بیشتر می‌شود. اما اگر این توانایی به‌مرور تضعیف شود، چه به‌دلیل خستگی ذهنی، اضطراب، یا مواجهه‌ی مداوم با محرک‌های سریع و غیرمرتبط، مغز

وارد حالتی می‌شود که با عنوان پراکندگی توجه  یاattention fragmentation شناخته می‌شود. در این حالت، توجه به‌طور مداوم و با فاصله‌های زمانی بسیار کوتاه بین محرک‌های مختلف جابه‌جا می‌شود، و نورافکن دیگر روی هیچ نقطه‌ای ثابت نمی‌ماند.

در چنین وضعیتی، تمرکز بر یک فعالیت خاص دشوار می‌شود و مغز قادر نیست اطلاعات را به‌شکل ساختاری ذخیره یا تحلیل کند. درست مانند چراغ‌قوه‌ای که فقط چند قدم پیشِ رو را روشن می‌کند، اما توانایی روشن‌کردن مسیر عمیق‌تر را از دست داده است. در نتیجه، تجربه‌ی ذهنی نیز سطحی، ناپیوسته، و بدون انسجام شکل می‌گیرد.

زمانی که در حال مطالعه‌ی یک کتاب یا گوش‌دادن به محتوایی هستید و ناگهان فکری به ذهن‌تان خطور می‌کند یا پیامی دریافت می‌کنید، اگر شبکه‌های ارادی توجه قوی باشند، مغز می‌تواند محرک جدید را نادیده بگیرد و دوباره به مسیر اصلی بازگردد. اما اگر تمرکز تضعیف شده باشد، نورافکن ذهنی منحرف می‌شود و بازگشت به فعالیت اولیه دشوار می‌گردد. ذهن در این شرایط مانند صحنه‌ای از تئاتر است که نورافکن پیوسته از یک بازیگر به دیگری می‌پرد، و هیچ شخصیتی فرصتِ آن را نمی‌یابد که داستانش را کامل کند.

تمرینی ساده برای مشاهده‌ی نورافکن ذهن، تکنیکی‌ست به نام «سکن بدن» یا Body Scan Meditation که احتمالا تجربه‌اش کرده‌اید. در این تمرین، توجه به‌صورت آگاهانه به نقاط مختلف بدن هدایت می‌شود. فرد با چشمان بسته یا نیمه‌باز، سعی می‌کند توجه خود را از نوک انگشتان پا تا فرق سر منتقل کند، بی‌آنکه حرکتی واقعی در بدن اتفاق بیفتد.

نکته‌ی جالب اینجاست که با هدایت توجه به ناحیه‌ای خاص، احساسات بدنی در آن نقطه می‌توانند شدت بگیرند. فرد ممکن است احساس گرما، سوزن‌سوزن‌شدن، سنگینی یا حتی لرزش خفیف را گزارش کند، بدون هیچ‌گونه تماس یا تحریک خارجی. این پدیده، در زبان رایج اغلب با تعابیری مانند «رفتن انرژی» یا «جریان گرفتن» توصیف می‌شود. گاهی نیز این احساس به‌صورت «تجمع انرژی در چاکراها» تعبیر می‌گردد.

اما در چارچوب علوم اعصاب، هیچ مدرک تجربی برای وجود جریان فیزیکی انرژی در این نقاط بدن وجود ندارد. آنچه در واقعیت رخ می‌دهد، پدیده‌ای عصبی‌ست که تحت عنوان توجه انتخابی به نقشه‌ی سوماتوسنسوری توضیح داده می‌شود.

در مغز ناحیه‌ای وجود دارد به نام Somatosensory Cortex یا قشر حسی‌پیکری، که وظیفه‌اش پردازش اطلاعات حسی از بخش‌های مختلف بدن است. این قشر به‌صورت یک نقشه‌ی فضایی از بدن سازمان یافته است، به اصطلاح “Homunculus”، که در آن بعضی نواحی مثل نوک انگشتان، صورت و لب‌ها، فضای بیشتری را اشغال می‌کنند، چون گیرنده‌های حسی بیشتری دارند.

وقتی توجه به نقطه‌ای از بدن هدایت می‌شود، نورون‌های مرتبط با آن ناحیه در این نقشه‌ی مغزی، فعالیت بیشتری از خود نشان می‌دهند، حتی اگر هیچ ورودی حسی واقعی وجود نداشته باشد. این افزایش فعالیت می‌تواند منجر به تجربه‌ی ذهنی «احساس در آن نقطه» شود. این احساس واقعی است، اما منشأ آن نه انرژی یا چرخش چی یا باز شدن چاکرا، بلکه تقویت سیگنال‌های نورونی از طریق مکانیسم‌های شناختی مغز است.

به همین دلیل است که احساس حضور در بدن، یا اصطلاحا embodiment،  با تمرین‌هایی نظیر مدیتیشن، یوگا یا تمرکز حسی افزایش پیدا می‌کند. مغز یاد می‌گیرد که نقشه‌ی بدنی خودش را واضح‌تر بخواند، یا حتی بازنویسی کند. این فرایند، بخشی از پدیده‌ای گسترده‌تر به نام انعطاف‌پذیری عصبی  یا Neuroplasticity است.

به بیان دیگر، وقتی فرد تمرکز خود را به‌صورت مداوم به یک نقطه‌ی خاص از بدن هدایت می‌کند، آن ناحیه از نقشه‌ی مغزی، وضوح بیشتری پیدا می‌کند. احساساتی که پیش‌تر مبهم، خاموش یا نامشخص بودند، حالا قابل‌توجه، واقعی و حتی عمیق به‌نظر می‌رسند. ولی همه‌ی این‌ها، محصول تغییر در مغز است، نه در انرژی مرموزی درون بدن. در مواجهه با این طیف پیچیده، دیگر نمی‌توان از آگاهی به‌عنوان یک چیز صحبت کرد. آن‌چه وجود دارد، شاید تنها مجموعه‌ای از فعالیت‌های متعدد نورونی‌ست که ما، به‌واسطه‌ی زبان و ساختارهای روایت‌گر ذهن، آن را با  واژه‌ای آشنا مثل «خودآگاهی» صدا می‌زنیم. واژه‌ای که قدمتش از فهم ما بیشتر است. واژه‌ای که تلاش می‌کند خود را بفهمد، اما همواره از خودش عقب می‌ماند.

پیام بگذارید

دو × دو =