چرا میجنگیم؟
در این اپیزود، جنگ نه بهعنوان یک انحراف تاریخی، بلکه بهعنوان رفتاری ریشهدار در تکامل زیستی و اجتماعی انسان بررسی میشود. از جنگلهای اوگاندا و رفتارهای سازمانیافتهی شامپانزهها شروع میکنیم و قدمبهقدم به تاریخ انسان، شواهد باستانشناسی، ساختارهای مغزی، ایدئولوژی، روایتهای جمعی و شکلهای مدرن خشونت میرسیم. این اپیزود تلاش میکند نشان دهد چرا با وجود قانون، اخلاق، دین و نهادهای بینالمللی، جنگ هنوز زنده است و چرا مغز انسان، اگر ساختارهای مهارکننده فروبریزند، میتواند بهسرعت به همان منطق جنگلی بازگردد.
- انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
- توصیه میشود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.
نویسنده:
منابع ژرفا:
نسخه انگلیسی:
چرا می جنگیم؟
نسخه ی متنی اپیزود:
برای درک اینکه چرا انسانها میجنگند، نباید به چند هزار سال پیش، به دوران امپراتوریها و تمدنها نگاه کنیم. باید عقبتر برویم. نه به تاریخ، بلکه به تکامل. اگر قرار است ریشهی جنگ را بفهمیم، باید نخست به سراغ خویشاوندان نزدیکمان برویم؛ جایی که سازوکارهای قدرت، قلمرو، و خشونت هنوز در سادهترین و در عین حال عریانترین شکلشان دیده میشوند.
در پارک ملی کیباله در اوگاندا، مستند امپراتوری شامپانزهها تصویری دقیق و بدون واسطه از این واقعیت ارائه میدهد. زندگی گروه نگُوگو، با بیش از ۱۲۰ عضو، بزرگترین جامعهی شامپانزههای شناختهشده در دنیاست. نظمی که در این گروه شکل میگیرد، برآمده از قرارداد یا قانون نیست، بلکه محصول تکامل است. رهبری، اتحاد، رقابت، خیانت، مراقبت از همگروهیها، و مدیریت تنشها، همگی نه بر مبنای روایتهای اخلاقی، بلکه با صدا، بدن، نگاه، و محاسبهی زیستی شکل میگیرند.
اما نقطهی اوج این روایت، جاییست که جامعهی نگُوگو از درون دو نیم میشود: گروه مرکزی به رهبری جکسون در برابر گروه غربی با رهبری هاچرسون. درگیریها ابتدا در حد گشتهای مرزی، نمایش قدرت، و ادعا بر منابع است، اما همانطور که فشار رقابتی بالا میرود، این تنش به یک حملهی گروهی تمامعیار تبدیل میشود. شامپانزهها هماهنگ میشوند، پیش میروند، عقب میکِشند، شکار میکنند، و در نهایت پیروزی نصیب گروه مرکزی میشود.
مشاهدهی چنین رفتاری فقط تماشای خشونت حیوانی نیست؛ پنجرهای است به ریشهی رفتارهای ما. جنگ، نه اختراع تمدن، بلکه برندۀ تکامل است. همان سازوکارهایی که در شامپانزهها جنگ، اتحاد، و مرزبانی را شکل میدهد، در شکلگیری خشونت سازمانیافتهی انسانی نیز نقش داشته است. به همین دلیل، پس از دیدن این الگوها در طبیعت، مسیر تحلیل بهطور طبیعی به سمت انسان ادامه پیدا میکند: اینکه آیا ما نیز همین الگوهای زیستی را در تاریخمان حمل کردهایم؟
در تاریخ تکامل انسان، جنگ و خشونت سازمانیافته پدیدهای تازه نیست. شواهد باستانشناسی، مردمنگاری، و مطالعات تطبیقی بر گونههای انسانی و نیمهانسانی نشان میدهند که درگیریهای خشونتآمیز، بسیار قدیمیتر از تولد تمدناند. گور دستهجمعی ناتوفیان در کنیا با زخمهای ناشی از نیزه و تیر، نمونهای خاموش اما روشن از این واقعیت است. آثار زخمها بر استخوانهای نئاندرتالها، نزاعهای درونگروهی، رقابت بر سر منابع، یا کشمکشهای جنسی، همه نشانههاییاند که نشان میدهند خشونت، بخشی از ابزار بقا در گذشتهی ما بوده است.
به این ترتیب، روایت نگُوگو فقط یک مقدمهی مستندگونه نیست؛ آینهای است که گذشتهی خودمان را در آن میبینیم. همان نیروهایی که در جنگلهای اوگاندا دو گروه را به جان هم میاندازند، در گذشتهی دور انسان نیز فعال بودند. تفاوت در این است که مغز انسان بعدها لایههای پیچیدهای از زبان، اخلاق، کنترل شناختی، و نهادهای اجتماعی ساخت که توانست این غریزهی کهن را مهار یا جهتدهی کند.
نکته کلیدی این است که اگرچه ظرفیت برای خشونت در ساختار مغزی و تکاملی ما وجود داشته، اما آنچه شکل و شدت جنگ را تعیین میکند، عوامل فرهنگی، زیستمحیطی، و اجتماعیست، نه صرفاً غریزه. در دوران پیشاتاریخ، زمانی که گروههای انسانی هنوز کوچک، پراکنده و وابسته به منابع طبیعی بودند، رقابت برای دسترسی به آب، شکارگاه، و قلمرو، به درگیریهای مکرر میانجامید. این درگیریها گاه در حد نزاعهای کوچک باقی میماندند و گاه به قتلعامهای تمامعیار تبدیل میشدند.
ریشههای عصبی-زیستی جنگ و خشونت در انسان، بهطور بنیادین در تعامل بین ساختارهای مغزی، هورمونها، و فشارهای انتخاب طبیعی شکل گرفتهاند. این پاسخها اغلب با ترشح هورمونهایی چون تستوسترون و کورتیزول همراه است.
اما موضوع فقط یک واکنش لحظهای نیست. قشر پیشپیشانی میانی که نقش مهمی در همدلی، تنظیم رفتار اجتماعی، و پیشبینی پیامدها دارد، معمولاً در جوامع پیچیدهتر و اخلاقمدار فعالتر است. در شرایط جنگی یا در فرهنگهایی که خشونت مشروعیت دارد، این بخش ممکن است خاموش شود یا سرکوب گردد. این همان سازوکاریست که به سربازان اجازه میدهد بدون احساس گناه بکشند، یا به جنگجویان قبایل اولیه امکان میداد به قتل و تجاوز در سرزمین دشمن اقدام کنند، گویی که دیگران انسان نیستند.
در واقع، غیرفعال شدن موقت همدلی نسبت به گروههای بیرونی، مکانیسمیست که مغز ما برای بقا تکامل داده است. در دوران پیشاتاریخ، تصور اینکه گروه رقیب “دیگری” و “کمتر از انسان” است، احتمال پیروزی و زندهماندن را افزایش میداد. همین مکانیسم امروزه نیز در قالب نژادپرستی، ملیگرایی افراطی، یا حتی وفاداری کورکورانه به ایدئولوژی دیده میشود.
جالب آنکه پژوهشهای ریچارد رنگهام روی شامپانزهها و لوک گلاوکی و کریستوفر بوم روی انسانها هر دو نشان میدهد که خشونت اغلب نتیجه تصمیم جمعی و مشارکتیست، نه فقط یک واکنش فردی یا آنی . در مستند امپراتوری شامپانزهها، دیدیم که حمله به گروه رقیب، با مشارکت دستهجمعی، برنامهریزی قبلی، شناسایی دقیق اهداف، و حتی بازداشت و مصادره مادهها همراه بود، این شواهد نشان میدهد که ریشههای جنگ در انسان نه تنها در مغز، بلکه در الگوهای اجتماعی ما نهادینه شدهاند.
تفاوت میان انسان و شامپانزه، در زمینهی خشونت و مهار آن، نه در داشتن یا نداشتن «غرایز خشونتآمیز» است، بلکه در توانایی ما برای تنظیم، پیشبینی، و مهار آن از طریق ساختارهای مغزی پیشرفتهتر نهفته است. هر دو گونه در درون خود آمادگی برای خشونت دارند، اما فقط یکی میتواند تصمیم بگیرد که نجنگد، یا حتی ببخشد.
در ادامه به چند تفاوت بارز انسان و شامپانزه از منظر نوروفلسفی اشاره خواهم کرد. توضیح دقیق بخشهای عصبشناختی-تکاملی در کتاب واقعیت ذهنی آورده شده است.
۱. قشر پیشپیشانی
این بخش از مغز، بهویژه ناحیهی dorsolateral و ventromedial، در انسان نسبت به شامپانزهها بسیار بزرگتر و پیچیدهتر است. این نواحی مسئول عملکردهای اجراییاند. برنامهریزی، پیشبینی پیامدها، بازداری از رفتارهای آنی، و درک اجتماعی پیچیده. وقتی انسانی جلوی خشمش را میگیرد، یا تصمیم میگیرد انتقام نگیرد، یا حتی خود را به جای دشمنش میگذارد، این بخش از مغز در حال کار است.
در شامپانزه، این ناحیه بسیار کوچکتر است و به همین دلیل، رفتار آنها گرچه ممکن است پیچیده بهنظر برسد، اما عمدتاً تابعی از انگیزشهای آنی و موقعیتمحور است. آنها میتوانند استراتژیک عمل کنند، اما ظرفیت تأمل اخلاقی یا بازداری بلندمدت ندارند.
۲. شبکههای همدلی و نظریه ذهن
انسانها، برخلاف شامپانزهها، میتوانند نهتنها هیجانهای دیگران را حس کنند، بلکه از دیدگاه آنها نیز دنیا را ببینند. این توانایی، به ما امکان میدهد از خشونت فاصله بگیریم و آن را بهعنوان امری اخلاقاً مسئلهدار درک کنیم.
شامپانزهها هم درجاتی از همدلی دارند، مثلاً در دلداریدادن به یکدیگر پس از درگیری، اما فاقد «نظریهی ذهن» کاملاند؛ یعنی نمیتوانند کاملاً قصد و نیت دیگران را از منظر ذهنی و مستقل درک کنند. درنتیجه، توانایی آنها برای درک درد قربانی یا گناه از رفتار خود، بسیار محدود است.
۳. زبان و روایتسازی
زبان انسانی، به ما اجازه داده تا تجربهها را از قالب زیستی به قالب نمادین منتقل کنیم. ما میتوانیم دربارهی صلح، گذشت، یا ظلم داستان بسازیم. میتوانیم بر اساس روایتی مشترک، دست از خشونت برداریم، حتی اگر هنوز «حق» با ما باشد. شامپانزهها چنین ظرفیتی ندارند. آنها نمیتوانند آینده را تخیل کنند، یا خود را قهرمان روایتی ببینند که در آن، خشونت پایان میگیرد.
۴. توانایی بازداری دومرحلهای
در انسان، مغز میتواند ابتدا میل به خشونت را احساس کند اما سپس در مرحلهای بالاتر آن را بازبینی و سرکوب کند. این «دوبار پردازش»، یکبار غریزی، و بار دوم شناختی، ویژگیایست که تنها در انسانهای بالغ و با عملکرد اجرایی سالم دیده میشود. در شامپانزهها، چنین بازدارندگی لایهبهلایهای نادر است. اگر خشم در آنها فعال شود، مسیر اجرا تا رفتار نهایی، بسیار کوتاهتر و خطیتر است.
۵. سیستمهای اخلاقی نهادینهشده
در انسان، مغز اجتماعی نه فقط در سطح فرد، بلکه از طریق نهادها، قواعد فرهنگی، و فشارهای اجتماعی عمل میکند. حتی اگر یک فرد بخواهد خشونت بهخرج دهد، احتمالاً از سوی قانون، عرف، یا احساس شرم مهار میشود. این لایهی بیرونی از بازدارندگی، همچون پوستهای اضافه بر مغز زیستی ما نشسته است. شامپانزهها فاقد چنین ساختارهای بیرونیاند.
بنابراین، تفاوت ما با شامپانزه نه در نداشتن میل به خشونت، بلکه در داشتن لایههای متعدد کنترل، بازداری، و تخیل است. ما مغزی داریم که هم میتواند قتل کند، هم صلح را اختراع کند. سؤال این نیست که چرا خشونت میکنیم؛ سؤال این است که چرا همیشه خشونت نمیکنیم.
برای اینکه بفهمیم انسان چگونه خشونت را تا حدی و در برخی کشورها به طور نسبی مهار کرده است، باید مجموعهای از عوامل را بررسی کنیم که در طول هزاران سال، ما را از جنگل به قانون، از نیزه به قرارداد، و از قتل به مذاکره و از روایت به اخلاق رساندند. این عبور نه ناگهانی بود و نه کامل؛ بلکه تدریجی، پیچیده، و همواره ناپایدار.
۱. شکلگیری ساختارهای پایدار و زندگی یکجانشینی
با آغاز کشاورزی و دامداری حدود ۱۰ هزار سال پیش، انسانها برای اولین بار در مقیاس بزرگ در مکانهای ثابت زندگی کردند. این تغییر، مفهوم «مالکیت» و «مرز» را ایجاد کرد، که البته خود میتوانست منشأ درگیری باشد، اما در عین حال، انسانها را ناگزیر ساخت به ساختن نهادهای مشترک برای حل تعارضات. در قبایل کوچرو، قتل و انتقام شخصی رایج بود؛ اما در سکونتگاههای بزرگ، این رفتارها کارکرد خود را از دست دادند.
۲. ظهور قدرت مرکزی و قانون
با شکلگیری دولتهای نخستین، از سومر و مصر گرفته تا چین و تمدنهای پیشاکلمبی در آمریکای جنوبی، نیاز به نظم از طریق قانون و مجازات ایجاد شد. انحصار خشونت توسط قدرت مرکزی (آنچه ماکس وبر بعدها «حق مشروع استفاده از زور» نامید) باعث شد که قتلهای شخصی و خشونتهای پراکنده کاهش یابند و جای خود را به مجازاتهای ساختاریافته دهند. قانون حمورابی نمونهی باستانی همین گذار از انتقام شخصی به داوری اجتماعیست.
۳. نقش دین و اخلاق
دینهای نهادینهشده، چه در قالب چندخدایی و چه یکتاپرستی، اغلب نقشی دوگانه داشتند. از یک سو، میتوانستند با مشروعیتبخشی به جنگ، خشونت را تشدید کنند؛ اما از سوی دیگر، در بستر داخلی جوامع، با وضع قوانین اخلاقی مانند «ممنوعیت قتل»، نوعی مهار فرهنگی بر خشونت اعمال کردند. نظامهای دینی اولیه، بر خلاف تصور رایج، بیشتر از آنکه بر ایمان تکیه داشته باشند، ابزارهای تنظیم رفتاری جمعی بودند.
۴. همدلی و دگرپذیری از طریق فرهنگ و زبان
با رشد زبان، روایتگری، و فرهنگهای مشترک، انسان توانست دایرهی همدلی خود را از خانواده و قبیله به «ملت»، «امت»، یا حتی «نوع بشر» گسترش دهد. پدیدههایی مانند ادبیات، تئاتر، و دینهای جهانی باعث شدند انسان، درد دیگری را تجربه کند و خشونت را نه فقط ابزار بقا، بلکه شکستی اخلاقی ببیند. اگرچه این همدلی هنوز شکننده است، اما بدون آن، هیچ ساختار صلحآمیزی دوام نمیآورد.
۵. تجارت و همکاری بینگروهی
با گسترش تجارت بین قبایل و تمدنها، «دشمن» به «شریک» تبدیل شد. اقتصادهای وابسته به مبادله و شبکههای تجاری، جنگ را از نظر هزینه-فایده کمتر سودمند کردند. اگر قبیلهای میتوانست آهن، نمک، یا پارچه را با معامله به دست آورد، نیازی به قتل و غارت نبود. این گذار از خشونت به تبادل، یکی از مهمترین دلایل کاهش درگیری در جوامع پیچیده است.
۶. نهادهای بینالمللی و حقوق بشر
در قرون اخیر، ایدههایی مثل حقوق بشر، قراردادهای ژنو، سازمان ملل، و دادگاههای بینالمللی تلاش کردهاند تا حتی در مقیاس جهانی، خشونت را مهار کنند. اگرچه موفقیت آنها بسیار اندک بوده و کماکان شاهد جنگ و نسل کشی هستیم، اما قدمهایی هرچند کوچک در جهت تکامل برداشته شده است.
این موضوعات بدین معنی نیست که خشونت حذف شده یا حتی تقلیل یافته است، بلکه به تدریج از یک ابزار طبیعی بقا، به مسئلهای اخلاقی، قانونی، و اقتصادی تبدیل شد. انسان از کشتن به پرسیدن رسید، چون مجبور بود؛ و اگر این ساختارها فروبپاشند، مغز ما هنوز همان مغز جنگلیست.
حال باید از خود بپرسیم که چرا با وجود قانون، دین، تجارت، و نهادهای بینالمللی، جنگ، نسل کشی و خشونت هنوز زنده است؟ من پاسخ خودم را در ترکیبی پیچیده از عصب-زیستشناسی، فلسفه، و ساختارهای قدرت ارائه خواهم داد:
۱. ایدئولوژی و دیگریسازی
شاید هیچ نیرویی در تاریخ به اندازهی ایدئولوژی نتوانسته انسان را برای کشتن دیگری متقاعد کند. ایدئولوژیها با ساختن یک «ما»ی خالص و یک «آنها»ی تهدیدکننده، مرزهای روانی و اخلاقیای خلق میکنند که در آن کشتن نه تنها موجه، بلکه فضیلتمند به نظر میرسد. وقتی دشمن دیگر انسان نباشد، وقتی «کافر»، «نجس»، «تروریست» خطاب شود، مغز ما میتواند همدلی را خاموش کند و اجازهی شلیک دهد.
۲. رقابت برای منابع
از چشمههای آب در آفریقا گرفته تا نفت در خلیج فارس، دسترسی به منابع حیاتی همواره یکی از دلایل اصلی جنگ بوده. حتی در عصر مدرن، جنگها اغلب زیر پوششهای ایدئولوژیک، بر سر کنترل منابع شکل میگیرند. وقتی منابع محدودند و جمعیت در حال رشد است، انتخاب میان مذاکره و زور دیگر صرفاً اخلاقی نیست، تبدیل به مسئلهی بقا میشود.
۳. نابرابری و تحقیر جمعی
همانطور که در فصل دوم توضیح داده شد، جوامع با نابرابری شدید، بهویژه نابرابریای که در کنار احساس بیعدالتی و تحقیر جمعی قرار گیرد، مستعد خشونت هستند. این خشونت میتواند در قالب شورش، انقلاب، یا جنگ داخلی بروز کند. وقتی بخش بزرگی از مردم احساس کنند که سیستم علیه آنهاست و راهی برای تغییر مسالمتآمیز وجود ندارد، جنگ به تنها زبان باقیمانده تبدیل میشود.
۴. میراث بیولوژیکی سلطه و افتخار
در بسیاری از فرهنگها، خشونت هنوز با قدرت، مردانگی، و افتخار گره خورده است. مغز ما، بهویژه در مردان، درگیر ساختارهایی مانند سیستم پاداش دوپامینی و هورمونهایی مانند تستوسترون است که رقابت و پیروزی را لذتبخش میکنند. در جوامعی که کنترل فرهنگی این نیروها ضعیف است، جنگ به میدان نمایش قدرت تبدیل میشود. اینجا جنگ فقط ابزار نیست، هویت است.
۵. تکنولوژی و فاصله از خشونت
شگفتانگیز است، اما تکنولوژی که قرار بود ما را متمدنتر کند، در برخی موارد خشونت را آسانتر و بیهزینهتر کرده است. پهپادهایی که از صدها کیلومتر دورتر آدم میکشند، یا جنگهای سایبری و تحریمهای اقتصادی خشونت را از بدن انسان جدا کردهاند. دیگر نیازی نیست در چشم دشمن نگاه کنی؛ فقط یک دکمه را فشار میدهی. این فاصله، هزینه روانی خشونت را کاهش میدهد و آستانه تصمیمگیری برای آغاز جنگ را پایین میآورد.
۶. سیاست قدرت و توهم کنترل
در سطح کلان، دولتها و قدرتهای جهانی همچنان بر اساس الگوهای واقعگرایی سیاسی عمل میکنند. آنها جهان را عرصهای برای بازی قدرت میبینند، نه همزیستی. از دید این نگاه، صلح تنها زمانی ارزش دارد که با منافع ملی همراستا باشد. جنگ، در این چارچوب، نه یک شکست اخلاقی، بلکه یک ابزار مشروع برای حفظ قدرت و توازن است.
جنگ نه فقط نتیجهی خشم یا طمع، بلکه گاه نتیجهی ترس است، ترسی از نابودی، از تحقیر، از ازدستدادن. و این ترس، اگر در بسترهای فرهنگی، اقتصادی و زیستی تقویت شود، میتواند هر جامعهای را دوباره به عصر خشونت بازگرداند.
۷. روایتهای تاریخی و حافظه جمعی
ما عشق و نفرتمان را در خلا نمیسازیم؛ آنچه از گذشته به ما میرسد، روایت است، نه واقعیت. این روایتها بازسازیهای گزینشیاند، همیشه با سوگیری و نیت. حافظه جمعی از طریق آموزش، آیینها، رسانهها و حتی شوخیهای کلامی منتقل میشود و مثل نوعی شرطیسازی فرهنگی، مسیرهای احساسی مغز را تثبیت میکند. وقتی نسلها با داستانهایی از مظلومیت یا برتری تغذیه شوند، این احساسات در سطح عصبی نهادینه میشوند؛ دشمنی دیگر فقط باور نیست، تجربهای جسمی و احساسی است.
اما خطر آنجاست که این روایتها جای تجربه را بگیرند. انسانهایی که خود هرگز جنگی ندیدهاند، ممکن است با شدتی واقعی از نفرت یا انتقام پر شوند، چون حافظه جمعی آن را بهجای تجربه شخصی در ذهنشان کاشته است. در اینجا، روایت تبدیل به ابزار قدرت میشود؛ دولتها، رسانهها و ایدئولوژیها با بازنویسی گذشته، دشمن میسازند و احساس همدلی را خاموش میکنند. تا زمانی که تاریخ بهجای آموزش فهم متقابل، برای تغذیهی هویت و حفظ سلطه بازگو شود، ریشهی جنگ خشک نخواهد شد؛ زیرا آنچه میجنگد، فقط بدنها نیست، بلکه ذهنهایی است که با داستانهای دیگران شکل گرفتهاند.
استیون پینکر با ارجاع به دادههایی از جنگها، قتلها، شکنجهها، و مجازاتهای عمومی، نشان میدهد که نسبت کشتهشدگان ناشی از خشونت نسبت به جمعیت، از دوران شکارگری-گردآوری تا امروز روندی کاهشی داشته است. او چهار نیروی اصلی را مسئول این تغییر میداند. شکلگیری دولتهای قدرتمند، گسترش سواد و کتابت، رشد همدلی از طریق رسانه و هنر، و ظهور فلسفههای عقلگرا و سکولار.
هانس روسلینگ نیز با بیانی صمیمیتر و روزمرهتر، میکوشد تصویر رایج از «دنیای رو به تباهی» را با آمارهایی دقیق و غیرسیاسی به چالش بکشد. او نشان میدهد که شاخصهایی مانند مرگومیر کودکان، فقر شدید، یا گرسنگی جهانی بهطور قابلتوجهی کاهش یافتهاند، و در کنار آن، نرخ جنگهای بزرگ و مرگهای ناشی از درگیریهای نظامی نیز روندی نزولی داشتهاند.
اما این روایت، هرچند جذاب و مستند به دادههاست، اما من نقدهایی بر آنها دارم که به اختصار به آنها اشاره میکنم:
۱. نسبی بودن کاهش خشونت
درست است که نسبت کشتهشدگان جنگ به کل جمعیت کاهش یافته، اما این نمیتواند برای بازماندگان جنگ سوریه، نسلکشی روهینگیا در میانمار، نسل کشی غزه و جنگ اوکراین معنایی داشته باشد. تجربه خشونت، کیفی و زیسته است. نه فقط نرخ، لزوماً به معنای کاهش رنج نیست.
۲. تمرکز بر خشونت فیزیکی، غفلت از خشونت ساختاری
کتابهای پینکر و روسلینگ بیشتر بر قتل و جنگ تمرکز دارند، اما از انواع دیگر خشونت، مانند خشونت اقتصادی، تحریمها و تحریکها، نابرابری تحمیلشده، یا تحقیرهای سیستماتیک غافل میمانند. خشونت امروزه میتواند در قالب سیاستهای مهاجرتی، تبعیض سیستمی، یا حتی الگوریتمهایی که فرصتها را بهنابرابر تقسیم میکنند ظاهر شود، بدون آنکه خون از کسی جاری شود.
۳. آسیبپذیری روند کاهش خشونت
پینکر گاه با نوعی خوشبینی لیبرال به این روند نگاه میکند، گویی مسیر صلح، برگشتناپذیر است. اما شواهد تاریخی نشان میدهد که تمدنها میتوانند بهسرعت فروبپاشند، جوامع دموکراتیک به فاشیسم بلغزند، و انسان متمدن در شرایط خاص، دوباره به کشتار بازگردد. روان ما هنوز همان روانیست که در جنگ جهانی دوم، اردوگاههای مرگ را ممکن کرد.
۴. نادیدهگرفتن نقش تکنولوژی در بازتعریف خشونت
در کتابهای نامبرده، بهندرت از این صحبت میشود که تکنولوژی، نه تنها ابزار مهار خشونت است، بلکه میتواند آن را پنهان، کمهزینه، و در مقیاس انبوه اجرا کند. از حملات پهپادی گرفته تا سانسور الگوریتمی و جنگهای سایبری، خشونت دیگر الزماً از لولهی تفنگ بیرون نمیآید؛ ممکن است از الگوریتمهای شبکههای اجتماعی، قرارداد تجاری، یا اخبار ساختگی ناشی شود.
در مجموع، پینکر و روسلینگ کاری شجاعانه و مهم انجام دادهاند. آنها یادآور شدهاند که جهان، آنطور که رسانهها القا میکنند، سراسر جهنم نیست. اما اگر این روایت، به خودی خود تبدیل به ایدئولوژی خوشبینی شود، میتواند چشم ما را بر تهدیدهای پنهان و شکلهای مدرن خشونت ببندد. از منظر این کتاب، خشونت شاید کمتر دیده شود، اما کمتر نشده؛ تنها صورتش را عوض کرده است.



