پرش لینک ها

فاشیسم متافیزیکی

در این اپیزود به مفهوم فاشیسم متافیزیکی پرداخته می‌شود، الگویی فکری که در آن قدرت، با پیوند خوردن به امر مقدس، از نقد و تردید مصون می‌شود. این گفتار نشان می‌دهد چگونه دین، وقتی از تجربه‌ای فردی به ایدئولوژی سیاسی بدل می‌شود، می‌تواند به حذف تفاوت، سرکوب پرسش و تقدیس خشونت بینجامد.

  • انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
  • توصیه می‌شود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.

نسخه انگلیسی:

ژرفا (Wisdorise)

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

فاشیسم متافیزیکی

نسخه ی متنی اپیزود:

واژه‌ی «فاشیسم» از ریشه‌ی لاتین fascis می‌آید، به‌معنای دسته‌ای چوب بسته‌شده با طناب؛ نمادی در روم باستان که نشانه‌ی قدرت قضایی و انضباط نظامی بود. چوب‌هایی که جدا از هم به‌راحتی می‌شکنند، اما وقتی به هم بسته می‌شوند، سخت و نشکستنی به نظر می‌رسند. فاشیسم در معنای مدرن خود نخست در قرن بیستم و در ایتالیا به‌کار گرفته شد، اما اهمیت آن صرفا در یک تجربه‌ی تاریخی خلاصه نمی‌شود. فاشیسم پیش از آن‌که یک نظام سیاسی باشد، الگویی ذهنی است؛ الگویی که انسجام را فضیلت می‌شمارد، فردیت را تهدید تلقی می‌کند، شک را برنمی‌تابد، دگراندیشی را حذف می‌کند و قدرت متمرکز را به‌عنوان تنها ضامن بقا تقدیس می‌سازد.
در سازوکار فاشیستی، تنوع نه سرمایه، بلکه خطر است. پرسش نه نشانه‌ی کنجکاوی، بلکه علامت عدم وفاداری به کل تلقی می‌شود. جامعه نه مجموعه‌ای از انسان‌های مستقل، بلکه توده‌ای یکنواخت است که باید در مسیر یک «هدف بزرگ» حل شود. فاشیسم در جوهر خود سازوکاری برای بستن است؛ بستن زبان، بستن ذهن، و بستن امکان تفاوت. آنچه تهدید تلقی می‌شود، نه صرفا مخالفت سیاسی، بلکه خودِ تکثر انسانی است.
زمانی که این الگوی فکری با زبان متافیزیکی، مفاهیم مقدس و ادبیات نجات پیوند می‌خورد، صورت پیچیده‌تری به خود می‌گیرد. در اینجا فاشیسم دیگر فقط مدعی نظم یا کارآمدی نیست، بلکه مدعی امر قدسی می‌شود. قدرت نه‌تنها اعمال می‌شود، بلکه تقدیس می‌گردد و از حوزه‌ی نقد انسانی خارج می‌شود. آنچه تا دیروز قابل مناقشه بود، اکنون در حریم امر مقدس جای می‌گیرد و هر نقدی به آن، نه مخالفت سیاسی، بلکه انحراف از امری فراتر از انسان تلقی می‌شود.

در این نقطه باید مرزی اساسی را روشن کرد. دین در ذات خود می‌تواند تجربه‌ای فردی، درونی و زیسته باشد؛ تلاشی برای مواجهه با معنا، رنج، مرگ و ناتوانی. ایدئولوژی اما سازوکاری بسته برای ساده‌سازی جهان و هدایت جمعی است. این دو در تاریخ بارها در هم آمیخته‌اند، اما یکسان نیستند. جایی که دین از سطح تجربه‌ی فردی عبور می‌کند و به پایه‌ی نظم جمعی و منبع انحصاری مشروعیت سیاسی بدل می‌شود، ایدئولوژی دینی شکل می‌گیرد.
ایدئولوژی دینی، هنگامی که به ابزار سیاست، سرکوب و حذف تبدیل می‌شود، جهشی کیفی را تجربه می‌کند؛ جهشی که می‌توان آن را فاشیسم متافیزیکی نامید. در این وضعیت، ایمان دیگر صرفا دریچه‌ای برای فهم جهان نیست، بلکه به سنگری برای دفاع از نظمی بسته، متعصبانه و تمامیت‌خواه بدل می‌شود. دین، به‌جای آن‌که امکان پرسش و تردید را حفظ کند، به دستگاهی برای حذف شک و تحمیل قطعیت تبدیل می‌گردد؛ قطعیتی که نه از فهم، بلکه از ضرورت بقای قدرت تغذیه می‌کند.
فاشیسم متافیزیکی وضعیتی است که در آن قدرت سیاسی خود را نه صرفا ضروری یا کارآمد، بلکه واجب‌الاطاعه‌ی قدسی معرفی می‌کند؛ وضعیتی که در آن امکان بازنگری، تردید و اصلاح نه فقط نامطلوب، بلکه ذاتا نامشروع تلقی می‌شود. در اینجا مشروعیت نه از رضایت، نه از قانون، بلکه از انتساب به امر مقدس به‌دست می‌آید. قدرت نه‌تنها فرمان می‌دهد، بلکه داوری می‌کند، تطهیر می‌کند و تکفیر می‌کند. مرز سیاست و ایمان فرو می‌ریزد و هر دو در ساختاری واحد منجمد می‌شوند.
نمونه‌های این جهش را می‌توان در هر نظمی دید که در آن دین از تجربه‌ای شخصی به معیار داوری جمعی بدل می‌شود و به‌تدریج به تنها منبع مشروعیت سیاسی تبدیل می‌گردد. در چنین نظم‌هایی، زبان مقدس جای زبان نقد را می‌گیرد، و خشونت جمعی در پوشش مفاهیمی چون ایمان، نجات، دشمن و وظیفه، سازمان می‌یابد. مسئله نام‌ها و دوره‌ها نیست؛ مسئله سازوکاری است که امر مقدس را به سپر قدرت تبدیل می‌کند و قدرت را از دسترس نقد انسانی بیرون می‌کشد.
فاشیسم متافیزیکی صرفا تعصب یا تبلیغ نیست، بلکه ساختاری تمام‌نگر است. ساختاری که در آن دین به مرزی قطعی میان انسان‌ها تبدیل می‌شود، خشونت را موجه می‌سازد و وفاداری بی‌قیدوشرط مطالبه می‌کند. در چنین نظمی، اخلاق پیچیده، گفت‌وگو و تأمل جایگاهی ندارند. دین حکم است؛ نه برای خود، بلکه برای دیگران. نه‌تنها ایمان، بلکه پوشش، تغذیه، سبک زندگی، شیوه‌ی اندیشیدن و حتی نوع پرسیدن باید تابع آن باشد.
در این ساختار، «دیگری» صرفا متفاوت نیست، بلکه تهدیدی وجودی تلقی می‌شود؛ امری که باید اصلاح شود یا در نهایت حذف گردد. به‌تدریج، نسبت انسان با انسان جای خود را به نسبت مؤمن با دشمن می‌دهد. در ظاهر هدف حفظ ایمان است، اما در باطن سازوکاری برای مهندسی ذهن، کنترل جمع و تثبیت قدرت شکل می‌گیرد. ایمان کم‌کم از تجربه‌ای درونی به رابطه‌ای نهادی با ساختار سلطه تبدیل می‌شود.
در فاشیسم متافیزیکی، خشونت نه‌تنها مجاز، بلکه مقدس تلقی می‌شود. سکوت نشانه‌ی فروتنی نیست، بلکه معیار وفاداری است. شک نه بخشی از تجربه‌ی انسانی، بلکه نشانه‌ی انحراف و سزاوار تنبیه تلقی می‌شود. ایمان، به‌جای آن‌که گشودگی به ناشناخته باشد، به پرستش قطعیت تبدیل می‌شود؛ و پرستش قطعیت، یکی از بنیادی‌ترین دشمنان آزادی است.
در چنین نظمی، پرسیدن به‌تدریج پرهزینه می‌شود و تأمل نشانه‌ی ضعف تلقی می‌گردد. دین از درون تهی می‌شود و تنها پوسته‌ای مقدس باقی می‌ماند؛ پوسته‌ای که دیگر انسان را تعالی نمی‌بخشد، بلکه او را در خدمت بقای یک نظام فکری منجمد به‌کار می‌گیرد. تقدس از تجربه‌ای درونی به نمایشی بیرونی بدل می‌شود؛ از سکوت فردی به الزام اجتماعی. آنچه مقدس شمرده می‌شود، باید در رفتار، زبان، پوشش، رأی و حتی احساسات بازتاب یابد.
در اینجا دین دیگر ناظر به رهایی از خود نیست، بلکه ابزاری برای استحکام یک «خود جمعی ایدئولوژیک» می‌شود؛ خودی که هر فرد یا باید در آن حل شود یا حذف گردد. ایمان نه رابطه‌ای با امر متعالی، بلکه رابطه‌ای نهادی با قدرت می‌شود؛ رابطه‌ای که بر اساس آن مشروعیت، منزلت اجتماعی و حتی حق زیستن تعریف می‌گردد.
از منظر شناختی، تجربه‌ی دینی می‌تواند با سازوکارهایی در مغز مرتبط باشد که همدلی، معنا و فروتنی را تقویت می‌کنند. اما همین تجربه، اگر در قالبی ایدئولوژیک و قدرت‌محور ریخته شود، می‌تواند به انجماد شناختی، حذف دیگری و توجیه خشونت بینجامد. مغز انسان نه با خود دین، بلکه با نوع مواجهه با آن واکنش نشان می‌دهد؛ با اینکه آیا دین دریچه‌ای به پیچیدگی می‌گشاید یا ابزاری برای بستن آن می‌شود.
تفاوت میان فردی که در سکوت و آرامش دین‌داری می‌کند و سیستمی که به نام همان دین انسان‌ها را داوری، سرکوب یا اعدام می‌کند، صرفا تفاوتی اخلاقی یا فلسفی نیست، بلکه تمایزی بنیادین در نحوه‌ی سازمان‌یابی هیجانی و شناختی ذهن انسان است. یکی تجربه‌ای زیسته است، دیگری معماری‌ای نهادی برای اعمال سلطه.
زمانی که یک نظام سلطه بر پایه‌ی ایدئولوژی دینی بنا می‌شود، سازوکار بقای آن با ایدئولوژی‌های سکولار تفاوتی اساسی پیدا می‌کند. در ایدئولوژی‌های غیر دینی، حتی اگر دولت فروبریزد، ایده می‌تواند به‌عنوان نظامی قابل نقد باقی بماند. اما در ایدئولوژی دینی، مشروعیت سیاسی مستقیما به امر مقدس گره خورده است. به همین دلیل هر بحران سیاسی به بحران ایمان تبدیل می‌شود. قدرت برای بقا ناچار است از سرمایه‌ی دینی هزینه کند، و همین هزینه‌کرد تدریجا خودِ تقدس را فرسوده می‌سازد.
زمانی که ایدئولوژی‌های آخرالزمانی به فاشیسم متافیزیکی گره می‌خورند، خطرناک‌ترین صورت ایدئولوژی پدید می‌آید. ایدئولوژی‌های توتالیتر قرن بیستم، با همه‌ی خشونت و کشتارشان، بر زمین ایستاده بودند. اما فاشیسم متافیزیکی مرز زمین را پشت سر می‌گذارد. در اینجا نابودی انسان‌ها و حتی ویرانی جهان می‌تواند نه فاجعه، بلکه گامی ضروری در مسیر تحقق یک وعده‌ی متافیزیکی تلقی شود. خشونت دیگر ابزار نیست؛ خودِ معناست.
در چنین ساختاری، مرگ هزینه محسوب نمی‌شود. خودی و دیگری، هر دو قربانی مأموریتی مقدس می‌شوند. و این‌گونه است که برای به زیر کشیدن نظمی که از پلکان امر مقدس بالا رفته، تنها جان انسان‌ها قربانی نمی‌شود؛ خودِ دین نیز قربانی می‌گردد. اما خطر نهایی فاشیسم متافیزیکی فقط در شمار قربانیان نیست. خطر در این است که امر مقدس را به ملک خصوصی قدرت تبدیل می‌کند و با این کار، هم امکان ایمان را می‌سوزاند و هم امکان نقد را. در پایان، آنچه باقی می‌ماند نه ایمان است و نه رهایی، بلکه پوسته‌ای سخت از قطعیت است که از انسان می‌خواهد یا در آن حل شود یا در برابر آن محو گردد.

پیام بگذارید