تناقضات قدرت
در این اپیزود، به بررسی تفاوتهای بنیادین میان شایستهسالاری و خویشاوندسالاری، نقدهای یانگ، و نحوه تاثیر آنها بر جوامع مدرن میپردازیم. همچنین، به تحلیل و بررسی این سوال خواهیم پرداخت که آیا شایستهسالاری منصفانه است یا تنها ابزاری برای مشروعیتبخشی به نابرابریهای قدیمی است.
- انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
- توصیه میشود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.
نویسنده:
منابع ژرفا:
نسخه انگلیسی:
تناقضات قدرت
نسخه ی متنی اپیزود:
مایکل یانگ، جامعهشناس و سیاستمدار بریتانیایی، در سال ۱۹۵۸ کتابی نوشت که عنوانش در ظاهر ستایشگر بود، اما در باطن، چیزی جز یک طنز تاریک نبود. ظهور شایستهسالاری. در این کتاب، او جامعهای تخیلی در آینده را تصویر میکرد؛ جایی که همهچیز، از جایگاه شغلی و قدرت سیاسی گرفته تا احترام و منزلت اجتماعی، صرفا بر پایهی بهرهی هوشی و تلاش فردی تعیین میشد. بهعبارت دیگر، اگر باهوش بودی و سختکوش، جایگاه بالایی داشتی؛ و اگر در این آزمون شکست میخوردی، محکوم بودی به پایینترین لایههای جامعه سقوط کنی، و هیچ امتیاز خاندانی، آشنایی، یا تصادفی نمیتوانست به کمک تو بیاید.
اما یانگ، این تصویر را برای تحسین ترسیم نکرده بود؛ برعکس، او با لحنی گزنده، جهان ترسناکی را نشان میداد که در آن انسانیت قربانی اعداد و برچسبها شده، و همدلی، پیوندهای اجتماعی و عدالت واقعی، در لابهلای نمودارها و ارزیابیها ناپدید شدهاند. جامعهای که در آن اگر موفق بودی، حق داشتی از بالا به دیگران نگاه کنی، چون «خودت بهدستش آورده بودی» و اگر شکست خورده بودی، مقصر خودت بودی؛ نه ساختار، نه شانس، نه تبعیض، نه شرایط.
آنچه از یانگ یک طنزپرداز پیشرو میساخت، همین نقطهی تراژیک بود. سالها بعد، چیزی که او برای نمایش هراس به تصویر کشیده بود، بدل شد به آرمان سیاسی بسیاری از دولتها. ایدهی شایستهسالاری، meritocracy، بهتدریج از دل آن طنز بیرون آمد، لباس ایدئولوژی پوشید، و جای عدالت و برابری را در گفتمان عمومی گرفت. مدارس، شرکتها، دولتها و حتی جوایز، همه شعار «فرصت برابر» را سر دادند، بیآنکه توجه کنند که بسیاری هنوز پیش از شروع، در مسابقه باختهاند.
اما نکته آن بود که شایستهسالاری، برخلاف ظاهر بیطرفش، در عمل اغلب بازتولید همان تبعیضها و نابرابریهای گذشته بود، فقط با صورتکی از عقلانیت. کودکی که در خانوادهای مرفه و تحصیلکرده به دنیا آمده، دسترسی به آموزش بهتر، تغذیهی مناسبتر، ارتباطات گستردهتر و محیطی امنتر دارد. همان کودک وقتی در آزمونی موفق میشود، بهعنوان فردی شایسته معرفی میگردد، بیآنکه دیده شود چه میزان از این شایستگی، ارثی، محیطی، یا تصادفی بوده است.
از همینرو، طنز یانگ، بهتدریج بدل شد به یک نقد بنیادین. آیا شایستهسالاری، آنگونه که امروز از آن دفاع میشود، حقیقتا عادلانه است؟ یا فقط سازوکاری جدید برای مشروعیتبخشی به همان نابرابریهای قدیمیست؟ پرسشی که از دل یک داستان تخیلی سر برآورد، اما هنوز، بیش از نیم قرن بعد، پاسخ روشنی نیافته است.
اما در نقطهی مقابل این آرمان مدرن، که شایستگی فردی را ملاک قدرت میداند، ساختاری ایستاده است بهمراتب کهنتر، قدرتمندتر، و ریشهدارتر. خویشاوندسالاری. پدیدهای که نهفقط در تاریخ سیاسی بشر، بلکه در ژرفترین لایههای زیستی و عصبی ما ریشه دوانده است. اگر شایستهسالاری را بتوان رویایی مدرن دانست که در دل ناامیدی متولد شد، خویشاوندسالاری مفهومی کهن است که از دل قبیلهها، ژنها، و غریزهی بقا برخاسته.
خویشاوندسالاری، یا ترجیح دادن خویشاوندان و نزدیکان در تقسیم قدرت، منابع و فرصتهای اجتماعی، پدیدهایست که در طول تاریخ بشری حضوری پررنگ داشته است. این الگو نه صرفا نشانهای از فساد یا بیعدالتی مدنی، بلکه بازتابیست از ریشههای عمیق زیستی و تکاملی در گونه انسان.
در زیستشناسی تکاملی، اصلی به نام «انتخاب خویشاوندی» (kin selection) وجود دارد که بهخوبی میتواند گرایش انسان به حمایت از خویشان را تبیین کند. مطابق این نظریه که نخستینبار توسط ویلیام همیلتون مطرح شد، موجودات زنده تمایل دارند به افرادی کمک کنند که با آنها نسبت ژنتیکی دارند، حتی اگر این کمک مستقیما به ضرر شخصی خود آنها باشد. در سطح ژنتیکی، یاری رساندن به خواهر، برادر، یا فرزند، در حکم کمک به بقای بخشی از ژنهای مشترک است.
بر این اساس، خویشاوندسالاری در ساختارهای قدرت نیز میتواند بهعنوان بسط طبیعی چنین تمایلی تفسیر شود. هرچه منابع، موقعیت و امتیازهای اجتماعی ارزشمندتر باشند، احتمال آنکه افراد ترجیح دهند آنها را در میان خویشاوندان تقسیم کنند، بیشتر میشود. این رفتار، از منظر مغز و رفتار انسانی نیز قابل درک است. شبکههای عصبی مرتبط با همدلی، دلبستگی و اعتماد، غالبا در برابر اعضای خانواده و کسانی که با آنها تاریخچه زیستی یا عاطفی مشترک وجود دارد، فعالتر عمل میکنند.
به همین دلیل است که ساختارهای خویشاوندسالار، نهفقط در جوامع سنتی، بلکه در دولتها، شرکتها و حتی در نظامهای مدرن و دموکراتیک نیز گاه بهنحوی پنهان یا آشکار تداوم مییابند. مغز انسان، پیش از آنکه محصول قانون و اخلاق باشد، نتیجه میلیونها سال تکامل در شرایطیست که بقا، بیش از هر چیز، در گروی پیوند با خویشان بوده است.
در جوامع شکارگر-گردآورنده، ساختارهای اجتماعی عمدتا مبتنی بر روابط نزدیک خویشاوندی و مشارکت برابر در منابع بودند. این جوامع معمولا کوچک، سیار و مبتنی بر همکاری بودند، و قدرت و منابع بهصورت نسبتا مساوی در میان اعضای گروه تقسیم میشد. در چنین بسترهایی، خویشاوندسالاری نه به شکل تمرکز قدرت، بلکه بیشتر در قالب حمایتهای روزمره، پرورش کودکان، و حفاظت متقابل بروز میکرد. تصمیمگیریها بیشتر جمعی بود و کسی نمیتوانست منابع را بهراحتی در انحصار خود یا خانوادهاش درآورد.
اما با ظهور کشاورزی و یکجانشینی، که حدود ۱۰ تا ۱۲ هزار سال پیش آغاز شد، ساختارهای اجتماعی بهتدریج پیچیدهتر، سلسلهمراتبی و متمرکز شدند. زمین، مازاد تولید، و منابع قابل ذخیره، مفاهیمی بودند که تا پیش از آن معنا نداشتند، اما اکنون میتوانستند انباشته شوند، حفظ شوند و از نسلی به نسل دیگر منتقل گردند. این تحول، بستر مناسبی برای رشد خویشاوندسالاری فراهم کرد، چراکه خانوادهها میتوانستند منابع را در انحصار خود نگهدارند، موقعیت اجتماعی را به فرزندان خود منتقل کنند، و قدرت را درون حلقههای خونی و قبیلهای متمرکز سازند.
در چنین شرایطی، خانواده به نهادی تبدیل شد که نهفقط نقش زیستی و عاطفی، بلکه نقشی اقتصادی، سیاسی و حتی ایدئولوژیک ایفا میکرد. ساختارهای حاکمیتی نیز اغلب بر مبنای تبار و خویشاوندی شکل گرفتند؛ از پادشاهیهای موروثی گرفته تا خاندانهای پرنفوذ در اقتصاد و سیاست. بدین ترتیب، خویشاوندسالاری از یک سازوکار بقا در جوامع اولیه، به ابزاری نیرومند برای حفظ و انتقال قدرت در جوامع پیچیدهتر بدل شد.
از منظر تکاملی، کمک به خویشاوندان نوعی استراتژی بقاست. مغز انسان در طول تاریخ، با تکیه بر وفاداریهای خونی، موفق به ساخت ساختارهای اجتماعی اولیه شده است. این سازوکار همچنان در ذهن ما فعال است، حتی اگر در دنیای مدرن، گاه با اصول شایستهسالاری در تعارض قرار گیرد.
خویشاوندسالاری فقط یک الگوی فرهنگی یا اخلاقی نیست، بلکه بازتابیست از گرایشهای عمیق نوروبیولوژیک، که اگرچه در شرایط خاص مفید بودهاند، اما در نظمهای پیچیده مدرن، نیاز به مهار، تنظیم، و بازتعریف دارند.
تفاوت بنیادین میان خویشاوندسالاری (nepotism) و شایستهسالاری (meritocracy) در نوع مشروعیتیست که برای واگذاری قدرت، منابع و موقعیت اجتماعی قائل میشوند. در خویشاوندسالاری، معیار انتصاب و دسترسی به منابع، نزدیکی خونی یا احساسی به فرد صاحب قدرت است، در حالیکه در شایستهسالاری، آنچه اهمیت دارد توانایی، مهارت و لیاقت افراد است، فارغ از خاستگاه خانوادگی یا رابطه شخصی.
فرانسیس فوکویاما در آثار خود، بهویژه در کتاب ریشههای نظم سیاسی (The Origins of Political Order)، بهدقت این گذار تاریخی را بررسی میکند. از نگاه او، یکی از مهمترین دستاوردهای تمدنهای پیشرفته، توانایی عبور از نظامهای مبتنی بر خویشاوندی بهسوی نهادهای بیطرف و عقلانی است. به تعبیر فوکویاما، جوامعی که توانستند نهادهای دولتی را از سلطه خانوادهها و قبیلهها جدا کنند، توانایی یافتند تا دولتهای مدرن و پاسخگو بسازند.
او بهویژه بر اهمیت سه نهاد کلیدی در توسعه سیاسی تأکید میکند. دولت متمرکز، قانون حاکم، و نظام پاسخگویی دموکراتیک. در جوامعی که خویشاوندسالاری در بطن این نهادها ریشه دوانده باشد، هر سه رکن آسیب میبیند. دولت به ابزاری در خدمت اقوام خاص بدل میشود، قانون بهشکلی تبعیضآمیز اجرا میگردد، و پاسخگویی، جای خود را به وفاداری شخصی میدهد.
با اینحال، فوکویاما با نگاهی واقعگرایانه نیز تأکید میکند که گذار از خویشاوندسالاری به شایستهسالاری امری تدریجی و دشوار است. بسیاری از کشورها، بهویژه پس از استقلال یا فروپاشی نظمهای پیشین، ناگزیرند دوباره به شبکههای خویشاوندی و قومی تکیه کنند تا ساختارهای اداری خود را شکل دهند. این «بازگشت به قبیله» گاه راهیست برای پر کردن خلأ نهادی، اما در بلندمدت مانع توسعه نهادی و تحقق عدالت اجتماعی میشود.
از منظر نوروبیولوژیکی و تکاملی، گرایش به خویشاوندسالاری ریشه در مغز دارد، اما از منظر سیاسی و تمدنی، عبور از آن، یکی از معیارهای اصلی رشد و بلوغ اجتماعیست.
دین و ایدئولوژی، بسته به شکل و کارکردشان در هر جامعه، میتوانند هم نقش تقویتکننده و هم نقش مهارکننده برای خویشاوندسالاری ایفا کنند.
در بسیاری از جوامع پیشامدرن، دین بهعنوان ابزاری برای مشروعیتبخشی به نظم قبیلهای عمل کرده است. خویشاوندسالاری نهفقط امری طبیعی، بلکه امری مقدس شمرده میشد. خاندانهای روحانی، و تقدیس خون و تبار، همه نشانههایی از پیوند دین با ساختار خویشاوندسالارند. در چنین جوامعی، قدرت نه بر اساس توانایی یا شایستگی، بلکه بر اساس مشروعیت خونی یا نسب الهی منتقل میشود. بهعنوان مثال، در بسیاری از ساختارهای دینی–سیاسی، از خلافتها گرفته تا پادشاهیهای الهیتبار، فرمانروایی در انحصار یک دودمان خاص باقی میماند و نهاد دین خود در خدمت حفظ این ساختار عمل میکند.
در مقابل، برخی از جریانهای دینی و ایدئولوژیک کوشیدهاند تا مرز خویشاوندی را با معیارهای دیگری جایگزین کنند، معیارهایی چون تقوا، فداکاری، وفاداری به حقیقت، یا ایمان. مثلا در متون مقدس برخی ادیان، بر برابری انسانها در برابر خدا تأکید شده، یا «امت» بهعنوان ساختاری فراتر از قبیله و خانواده تعریف شده است. این نوع نگرش میتواند در راستای مهار خویشاوندسالاری عمل کند، اگرچه در عمل، اغلب همان ساختارهای خانوادگی، بر تفسیر و اجرای دین مسلط ماندهاند.
ایدئولوژیهای مدرن نیز دو مسیر متفاوت را طی کردهاند. ایدئولوژیهایی چون ناسیونالیسم یا فاشیسم، گاه خانواده را بهعنوان سلول بنیادین ملت یا نژاد تقدیس کردهاند و از این طریق، شکلی جدید از خویشاوندسالاری ایدئولوژیک را شکل دادهاند. در حالیکه ایدئولوژیهایی چون سوسیالیسم یا لیبرالیسم، کوشیدهاند با استناد به عدالت، برابری، و شایستهسالاری، ساختارهای مبتنی بر خویشاوندی را زیر سوال ببرند.
به این ترتیب، دین و ایدئولوژی نه صرفا ابزارهایی فکری، بلکه نیروهایی هستند که میتوانند مسیرهای تاریخی متفاوتی را برای جامعه رقم بزنند. یا با تقدیس تبار و خون، خویشاوندسالاری را نهادینه کنند، یا با تأکید بر اصولی فراتر از خانواده، مثل امت آن را به شکل دیگری بدل سازند.
در بررسی ساختارهای قدرت در جهان معاصر، نمیتوان خویشاوندسالاری را به دو دسته ساده «هست» یا «نیست» تقسیم کرد. اغلب جوامع در امتداد طیفی گسترده میان دو قطب قرار دارند. در یکسو، خویشاوندسالاری عیان و ساختاریافته، و در سوی دیگر، شایستهسالاری نهادمند و بیطرف. جایگاه هر جامعه در این طیف، بازتابیست از تاریخ، فرهنگ، سطح توسعه نهادی و تجربههای تاریخی خاص آن.
در برخی کشورها، بهویژه در بخشهایی از خاورمیانه، آفریقا و آسیای مرکزی، خویشاوندسالاری هنوز ساختاری تثبیتشده است. در این جوامع، قدرت، منابع اقتصادی، و مناصب حساس، درون شبکههای خانوادگی یا قبیلهای به گردش درمیآید. دولت اغلب نهنهادی مستقل، بلکه امتداد روابط شخصی و خانوادگی تلقی میشود. انتصاب بستگان، واگذاری پروژهها به اقوام، و جانشینی موروثی در نهادهای رسمی، امری رایج است و در بسیاری موارد مشروعیت سیاسی نیز بر همین پیوندهای خونی استوار میشود.
در این کشورها نه خویشاوندسالاری بلکه تلاش دولتهای غربی چه در قامت کنفرانس برلین و چه در ملت سازی آمریکایی برای تبدیل قبیله ها به ملت و تغییر خویشاوندسالاری به شایسته سالاری فاجعه بار بوده است. این تلاشها اغلب با نادیده گرفتن بافت تاریخی و فرهنگی جوامع همراه بوده و به جای ایجاد ساختارهای کارآمد منجر به تشدید تنشهای قومی و قبیله ای شده است. تقسیمات مصنوعی سرزمینی در آفریقا پس از کنفرانس برلین مرزهایی پدید آورد که هیچ پیوندی با هویتهای اجتماعی و قومی نداشت و دهه ها جنگ و خشونت را به دنبال آورد. در خاورمیانه و بخشهایی از آسیا نیز پروژه ملت سازی آمریکایی با تحمیل الگوهای سیاسی غربی در بستری که هنوز بر اساس پیوندهای خویشاوندی اداره میشد نه تنها به شایسته سالاری نینجامید بلکه دولتهای ضعیف و وابسته ای را به وجود آورد که بیشتر بر پایه مداخله خارجی و حمایت نظامی استوار بودند تا بر رضایت مردمی.
در میانه طیف، کشورهایی قرار دارند که نهادهای مدرن و نظامهای قانونی را توسعه دادهاند، اما در عمل، فشارهای فرهنگی یا منافذ ساختاری، اجازه دادهاند که نوعی خویشاوندسالاری پنهان یا «نرم» در لایههای تصمیمگیری نفوذ کند. در این جوامع، روابط خانوادگی و دوستی ممکن است مستقیما مبنای قدرت نباشند، اما در انتصابات، قراردادها یا تعاملات درونسازمانی، ترجیحهای غیررسمی همچنان نقش تعیینکننده دارند. بسیاری از دموکراسیهای نوپا، یا کشورهایی که نهادهایشان در مرحله گذارند، در این بخش از طیف جای میگیرند.
در سوی دیگر طیف، جوامعی چون دانمارک، سوئد، نروژ، فنلاند یا نیوزیلند قرار دارند؛ کشورهایی که توانستهاند نهادهایی بیطرف، پاسخگو، و مقاوم در برابر نفوذ روابط شخصی بنا کنند. در این کشورها، انتصابها از مسیر فرآیندهای رقابتی و شفاف عبور میکند، و قوانین ضدتبعیض و تضاد منافع بهدقت اجرا میشود. بااینحال، حتی در این جوامع نیز، شبکههای غیررسمی و روابط انسانی، بهکلی ناپدید نشدهاند، بلکه محدود و مدیریت شدهاند، نه حذفشده.
از منظر این کتاب عبور از خویشاوندسالاری بهسوی شایستهسالاری، نه بهمعنای حذف روابط انسانی، نه به معنای تبعیض مدرن و رانت برای افراد توامند، بلکه بهمعنای تنظیم و کنترل آنها در بستر نهادهای بیطرف است. هرجا که نهادها ضعیفاند، انسان ناگزیر به آنچه اعتماد شخصی میشناسد بازمیگردد. خانواده، قوم، طایفه، یا دوست نزدیک. و این بازگشت، نه الزاما نشانه فساد، بلکه گاه، نشانه خلأ ساختار کارآمد است.



