نغمههای درون
در این اپیزود، به یکی از مهمترین تجربههای انسانی یعنی احساس پرداخته میشود.
با نگاهی تاریخی و عصبشناختی نشان داده میشود که احساسات مزاحم عقل نیستند بلکه هستهی تصمیم، معنا و خودآگاهی ما هستند.
- انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
- توصیه میشود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.
نویسنده:
منابع ژرفا:
نسخه انگلیسی:
نغمههای درون
نسخه ی متنی اپیزود:
ایگاش مونیژ برای پرتغالیها تقریبا همونقدر نمادینه که واشگو دا گاما، کسی که مسیر دریایی به هند رو گشود و جریان تجارت جهانی رو متحول کرد. البته با این تفاوت که مونیژ بهجای اقیانوس، به اعماق مغز انسان سفر کرد، و اگرچه این سفر برای اون جایزهی نوبل به ارمغان آورد، اما برای بیمارانش پیامدهایی بهمراتب تاریکتر داشت. اگر واشگو دا گاما مسیر دریایی به هند رو گشود، مونیژ هم مسیری نو در علم پزشکی گشود، ولی این مسیر، پرخطر و تاریک بود. همونطور که دریانوردان پرتغالی میپنداشتند هر سرزمینی رو که کشف میکنند، مالک اون هم هستند، مونیژ هم باور داشت که اگر بخشی از مغز رو خاموش کنه، میتونه ذهن رو از هرجومرج احساسات نجات بده . اما آنچه در عمل اتفاق افتاد، نه کنترل احساسات، بلکه نابودی تجربهی انسانی بود. بیماران اون پس از جراحی ، اگرچه دیگه جیغ نمیزدند، اما قادر به خندیدن هم نبودند. اگر حملهی عصبی نداشتند، دیگه همدلی و درد هم در چهرهشون دیده نمیشد. مونیژ بهجای توازن، خاموشی رو هدیه داد.
آنچه مونیژ رو از یک پزشک صرف فراتر میبره، ایمان راسخش به این ایده بود که احساسات، همانطور که بسیاری از فیلسوفان کلاسیک تصور میکردند، مزاحمان عقلاند. افلاطون خواستار تسلط عقل بر خشم و شهوت بود، بودا رهایی از دلبستگیهای احساسی رو شرط آزادی ذهن میدونست، و حالا مونیژ میخواست این ایده رو، نه در سطح نظری یا با مراقبه، بلکه با ابزار جراحی به واقعیت بدل کنه. اون تصمیم گرفت مسیر عصبی احساسات رو قطع کنه، بدون اینکه بدونه چه چیزی رو قربانی خواهد کرد.
در اون زمان، یعنی دههی ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، دانش ما از مغز هنوز در مرحلهی حدس و جسارت بود. لوبوتومی نه تنها عجیب نبود، بلکه در چشم بسیاری نوآورانه و امیدبخش بهنظر میرسید. اما آنچه نادیده گرفته شد، این بود که احساسات نهتنها بخشی از مشکل روانپزشکی نیستند، بلکه بخشی از راهحلاند. بدون اونها، نه شناخت میمونه و نه تصمیم. نه معنا و نه انسان. دههها بعد، آنتونیو دامازیو، دانشمند پرتغالی دیگه ای، برخلاف مونیژ، راهی معکوس رو در پیش گرفت. اون در پژوهشهایش نشان داد که احساسات نقشی بنیادی در فرایند تصمیمگیری، شناخت، و حتی خودآگاهی دارند. دامازیو تلاش کرد اون آبروی علمی رو که مونیژ با لوبوتومی از پرتغال ربوده بود، با بازگرداندن احساس به جایگاه واقعیش، احیا کنه . از نگاه اون، بدون احساسات، ما نه تنها موجوداتی سرد و خنثی میشیم ، بلکه توان انتخاب، معنا، و حتی حس بودن رو از دست میدیم.
دامازیو در کتاب Feeling and Knowing این مسیر رو در پنج مرحلهی پیاپی توضیح میده؛ مراحلی که هر کدام بر پایهی زیربنای پیشین خودشون شکل گرفتهاند و تنها در کنار هم، اون چیزی رو میسازند که ما اون رو «تجربهی انسانی» مینامیم.
نخستین مرحله، همایستایی یا هومئوستازی است؛ مکانیسمی بنیادین در موجودات زنده که تلاش میکنه تعادل درونی بدن رو حفظ کنه. تنظیم دما، سطح قند خون، فشار خون، و سایر متغیرهای زیستی در این سطح اتفاق میافتند. در این مرحله، هنوز خبری از ذهن یا آگاهی نیست، بلکه مجموعهای از پاسخهای خودکار بیولوژیکی در جریاناند که بقای ارگانیسم رو تضمین میکنند.
مرحلهی دوم، حسکردن هستش . اینجا موجود زنده شروع میکنه به دریافت دادههای خام از درون و بیرون. گیرندههای حسی اطلاعاتی مانند نور، گرما، درد یا تغییرات شیمیایی رو دریافت میکنند و به مغز منتقل میکنن . اما این دادهها هنوز تجربه نیستند؛ چیزی حس شده، اما چیزی «احساس» نشده، این دو خیلی با هم متفاوته .
مرحلهی سوم، احساس داشتن هستش . در این مرحله، مغز دادههای حسی رو با وضعیت درونی بدن ترکیب میکند و اون رو به تجربهای ذهنی تبدیل میکنه . درد، ترس، آرامش یا لذت، همگی نمونههایی از این سطح هستند. اونچه یک سیگنال عصبی ساده رو به «احساس درد» بدل میکنه، ارزیابی بدن از اهمیت این سیگنال و پیوند اون با وضعیت کلی ارگانیسم .
مرحلهی چهارم، تصویرسازی ذهنی هستش . در اینجا مغز شروع میکنه به ساختن بازنمایی از وضعیتها، اشیاء، خاطرات و ارتباطات. من معمولا این رو در این کتاب مدل سازی نام گذاری کردم ، این تصویرها میتونن با حافظه، تخیل یا پیشبینی پیوند بخورند. ذهن در این مرحله میتونه موقعیتها رو بازآفرینی کنه، اما هنوز الزاما از خودش آگاه نیست.
و نهایتا، مرحلهی پنجم دونستن هستش ، اون چیزی که میشه «آگاهی از تجربه» نامید. این مرحله جاییست که موجود نهفقط احساس داره، بلکه میدونه که احساس داره. زمانی که میتونیم دربارهی احساساتت فکر کنیم، اونها رو برای دیگری توصیف کنیم، و بر اساس اونها تصمیم بگیریم. در این سطح، تجربه به سطحی تحلیلی، ارتباطی و انتقالپذیر وارد میشه ،یعنی به اونچه ما معمولا آگاهی مینامیم.
لیسا فلدمن برت، عصبشناس معاصر، با طرح نظریهی «احساسات ساختهشده» (Constructed Emotion Theory) نشان میده که احساسات نه واکنشهایی ذاتی و جهانی، بلکه مفاهیمی یادگرفتهشده و وابسته به زبان، فرهنگ و تجربهاند. از نگاه اون، مغز بهجای شناسایی یک «احساس درونی»، با استفاده از پیشبینی و بازسازی مفهومی، آنچه رو که احساس مینامیم میسازه. بنابراین مفاهیمی مانند غم، خشم یا شرم، دستهبندیهایی هستند که در بستر خاصی از بدن، زبان، زمینهی فرهنگی و تاریخچهی فردی پدید میان و لزوما در افراد یا فرهنگهای دیگه به همون معنا تجربه نمیشن . این دیدگاه، از یک سو مرزهای سنتی احساسات رو درهم میشکند، و از سوی دیگه نشون میده که چرا خشم یا گریه در یک بافت فرهنگی میتونه نشانهی ضعف تلقی بشه و در دیگری ابراز قدرت یا خلوص عاطفی.
در اینجا، آنچه دامازیو «احساس داشتن» مینامد، با آنچه فلدمن برت «ساخت احساس» میخونه ، تلاقی میکنه. از دید دامازیو، بدون سیگنال بدنی، احساسی وجود نداره؛ از دید فلدمن برت، بدون طبقهبندی مفهومی، دادههای بدنی تنها مجموعهای از محرکهای بیمعنا هستند. این دو دیدگاه، بهجای اینکه متناقض باشند، مکمل یکدیگرند، دامازیو شرح میده که احساس از کجا آغاز میشه ،و فلدمن برت نشون میده که چطور احساس، در لحظهای که مغز اون رو تفسیر میکنه، ساخته میشه .
با نگاهی به سنت کلاسیک فلسفی، میشه دید که مسئلهی احساسات همواره در تنش میان عقل، اراده، و تجربهی درونی مطرح بوده. در فلسفهی کانت، احساسات در حاشیهی عقل عملی قرار میگیرند و اخلاق باید مستقل از اونها باشه، در حالی که هگل، در مسیر دیالکتیکی آگاهی، احساسات رو بخشی از فرآیند رسیدن به خودآگاهی و تعامل با دیگری میبینه. شوپنهاور احساسات رو نهتنها تظاهرات اراده، بلکه جوهر تجربهی زیسته میدونست؛ اون از نخستین کسانی بود که به بدن و رنج بهعنوان منشأ شناخت توجه کرد. نیچه هم با کنار زدن عقلگرایی سنتی، احساسات رو نیروهای بنیادینی دونست که در ساخت معنا و ارزش نقش دارند. اون با نگاهی تبارشناختی به مفاهیمی مانند خشم، ترس یا ترحم، نشان داد که احساسات نه پدیدههایی ازلی، بلکه ساختهشده در متن قدرت، اخلاق و تاریخاند. این خط فکری، که از بدنیبودن، تاریخیبودن و زمینهمندی احساسات دفاع میکنه، در فلسفهی معاصر، به بلوغی جدید رسیده. جایی که احساس، نه دادهای خام، بلکه مفهومیِ که تنها در بافت زبان، فرهنگ، و بدن، معنا پیدا میکنه .
برای اینکه چیزی احساس بشه، کافی نیست فقط سیگنالی دریافت بشه . باید بدن و مغزی وجود داشته باشه که این سیگنال رو تفسیر کنه مغزی که اون رو به تجربه بدل کنه، و زمینهای که به این تجربه معنا بده. همینِ که گیاه، با همهی واکنشهای دقیقش به نور و صدا، «دلتنگ» نمیشه و باکتری، دردی نمیکشه. احساس، امری عصبی-شناختی هستش و بدون شبکهای از نورونها، حافظه، پویایی درونی و روایتسازی، چیزی صرفا تحریکپذیر باقی میمونه ،نه تجربهگر.
با این حال، انسان معنا ساز و روایت ساز همیشه از این مرز عبور کرده و احساس رو نهتنها در حیوانات، بلکه در زمین و آسمان، ارواح و خدایان، و بعدتر در کائنات و انرژیهای ناشناخته جستوجو کرده. طوفان رو خشم، زلزله رو هشدار، باران رو آشتی. ما انسان ها به سنگ و ابر و موج، خوی انسانی بخشیدیم؛ نه فقط از روی ناآگاهی، بلکه از روی ساختارِ مغزی که به نیّت حساس هستش و از خلأ معنایی واهمه داره.
واژگان تغییر کردهاند، اما مکانیزم یکی هستش . امروز، بهجای خدای طوفان، از مادر طبیعت حرف میزنیم. بهجای انتقام آسمان، از کائناتی آگاه و هوشمند که تصمیم میگیره «درستترین اتفاق ممکن» رو رقم بزنه. در اصل، همچنان در تلاشیم در دل بینظمی، طرحی از عدالت، معنا، یا حتی احساس ببینیم. این نیاز، نه صرفا روانی، بلکه زبانی هستش .
ویتگنشتاین فیلسوف اتریشی قرن بیستم و از تاثیرگذارترین چهره های فلسفه زبان توضیح میده که زبان ما، بیش از اونکه توصیفی باشه، بازیِ، بازیای که قواعدش از تجربهی انسانی میاد ، نه از ذات واقعیت. وقتی میگیم «دریا دلتنگه »، یا «کائنات خشمگین شده»، در حال پیروی از قواعد یک بازی زبانی هستیم که در اون، دریا و کائنات، بازیگرانی انسانی میشن تا معنا شکل بگیره .ما مفاهیم انتزاعی رو از طریق تجربههای بدنی میفهمیم. بنابراین اگر غم رو «سنگین» و طبیعت رو «مهربان» توصیف میکنیم، نه از روی شاعرمنشی، بلکه از روی ضرورتی شناختیست که امکان درک رو برامون فراهم میکنه. اما همین مکانیزم، وقتی با جزماندیشی ، ایدئولوژی، یا شبهعلم پیوند بخورد، از ابزاری زبانی به ساختاری مسلط بدل میشه . از جایی به بعد، دیگه نمیگیم «مثل اینه که طبیعت دلش گرفته»، بلکه باور میکنیم که واقعا گرفته است. اینجاست که احساساتِ بیریشه، وارد درختان و آتشفشانها میشن و ما، بیآنکه متوجه باشیم، به جهان ذهنی خودمون زبانی جهانشمول میدیم؛ زبانی که در اون همهچیز حس داره، خشم داره، و از ما دلخوره.
در ابتدا، جانبخشی به طبیعت شاید صرفا ابزاری برای درک پیچیدگی جهان باشه. اما هر جا که این استعارهها از سطح زبان عبور میکنند و بدل به واقعیتهایی درونیشده میشن ، پای جزماندیشی به میان میاد . دیگه خشکسالی ،فقط طوفان نیست؛ پیامِ، هشداره ، نتیجهی یک گناه جمعی یا آزمونی از سوی یک نیروی هوشمند. ذهن انسان، که بهسادگی نمیتونه بپذیره رویدادی بزرگ بیمعنا باشه، دست به ساخت روایت میزنه؛ روایتی که در اون پدیدهها احساس دارند، تصمیم میگیردند، و ما رو قضاوت میکنند.
در بسیاری از مکاتب دینی و آیینهای باستانی، این جانبخشی به طبیعت نهتنها مجاز، بلکه اصل محوری جهانبینی هستش. زمین مادر هستش ، آتش روح داره و رود مقدسه ، اما مشکل از اونجا آغاز میشه که این نسبتدادن احساس و نیت به موجودات بیجان، به عنوان بنیان اخلاق، مجازات، یا هدایت پذیرفته میشه . در چنین باوری، سیل یا خشکسالی نه یک پدیدهی اقلیمی، که جزای گناهان انسانه؛ و زلزله، زبان هشدار خداوند.
این نگاه، وقتی به روانشناسی زرد یا عرفانهای نوظهور میرسه، فقط لباس خودش رو عوض میکنه. حالا دیگه به جای «خشم خدا»، از «فرکانس پایین» حرف زده میشه ، به جای «مجازات»، از «انعکاس انرژی منفی»، و به جای دعا و نذر، از « مانیفست در کائنات». اما ساختار ذهنی و سازوکارِ جانبخشی، همونه. ما هنوز هم همان نیاز دیرینه رو داریم، اینکه در دل بینظمی، طرحی از معنا ببینیم، حتی اگر این معنا رو از جنس خیال بسازیم.
در این مرحله، پرسش بنیادین این نیست که چرا ذهن ما چنین میکنه، بلکه اینکه چطور میشه بین استعاره و باور تمایز قائل شد. چطور میشه از زبانِ حسبرانگیز استفاده کرد، بدون اینکه به دام معنابخشی غیرعلمی بیفتیم؟ آیا میشه طبیعت رو همچنان مادر خطاب کرد، اما موقع سیل، به جای جستوجوی خشم اون، علت رو در تخریب جنگلها و بیتدبیری خودمون جست و جو کنیم ؟اما زمین نه دلرحمِ و نه خشمگین. و این ما هستیم که، از دل اون چیزی که نمیفهمیم یا نمیخوایم بپذیریم، قصه میسازیم. اونجا که مسئولیت سنگین میشه ، ردّی از ارادهای بیرونی میتراشیم؛ خدایی خشمگین، کائناتی آگاه، یا طبیعتی که انتقام میگیره. این شکل پیچیدهتری از همان سوگیری آشنای عاملیت هستش ، اما با پیامدهایی سهمگینتر. چون هر بار که درد و رنج رو به دیگری نسبت میدیم، هم آگاهی از ساختارهای واقعی رو از دست میدیم، هم خودمون رو از مسئولیت کنار میکشیم. در اینجاست که اون چیزی که در ابتدا بهنظر میرسید صرفا یک خطای شناختی ساده باشه، ناگهان بدل به سازوکاری فلسفی، اخلاقی، و سیاسی میشه . سازوکاری که نهفقط تجربهی احساس، که داوری در مورد اون رو هم تحریف میکنه.



