پرش لینک ها

آینه‌ی درد

در این اپیزود، با نگاهی تکاملی و نوروساینسی به ماهیت همدلی پرداخته می‌شود. اینکه چگونه مغز ما رنج دیگران را می‌بیند، بازتاب می‌دهد و معنا می‌کند.

  • انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
  • توصیه می‌شود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.

نسخه انگلیسی:

ژرفا (Wisdorise)

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

آینه‌ی درد

نسخه ی متنی اپیزود:

انسان موجودیه که به‌طرزی پیچیده و چند لایه در بستر روابط اجتماعی شکل گرفته. مفاهیمی مثل : همدلی (Empathy) و همدردی (Sympathy) نه تنها به‌عنوان ویژگی‌هایی زیستی و تکاملی در خدمت بقا و همکاری جمعی عمل کرده‌اند، بلکه در گذر زمان، در فرهنگ‌ها، آیین‌ها و نظام‌های اخلاقی گوناگون نیز جایگاه‌هایی ویژه پیدا کردن . این مفاهیم، در کنار یکدیگر، چارچوبی پیچیده از رفتارهای انسانی رو پدید آورده‌اند که از تعاملات ساده‌ی روزمره تا ساختارهای عدالت و اخلاق رو تحت تأثیر قرار میدن .
بررسی ریشه‌های زبانی این واژه‌ها نشان می‌ده که بیشترشون از یونانی و لاتین برگرفته شده‌اند و همگی در پیوندی مستقیم با «احساس» یا «رنج» قرار دارند. این دو مفهوم نه تنها از لحاظ معنایی به هم نزدیک هستند، بلکه از دیدگاه نوروساینس هم به مدارهای مغزی مشابهی مرتبط هستند. ACC، اینسولا، و مدارهای پاداش در قشر پیش‌پیشانی همگی نقش مهمی در پردازش این احساسات دارند. اما آنچه تفاوت‌های ظریف این دو مفهوم رو مشخص می‌کنه، نه تنها نوع پردازش مغزی بلکه زمینه‌ی فرهنگی و اجتماعیِ که در اون به‌کار گرفته میشن .
در کنار این دو مفهوم اصلی، دلسوزی یا شفقت (Compassion) مفهومی مهم که بیشتر به‌عنوان خروجی عملی همدردی شناخته میشه . همدری و همدلی، اگرچه در نگاه اول مفاهیمی روانشناختی یا اخلاقی به‌نظر می‌رسند، اما در واقع ریشه‌هایی بسیار عمیق‌تر دارند که تا دل تاریخ تکاملی گونه‌ی ما امتداد پیدا میکنه . این ویژگی‌ها صرفا ابزارهایی برای اخلاق‌مداری یا مهربانی فردی نیستند، بلکه از لحاظ زیستی به‌عنوان مکانیسم‌هایی انطباقی عمل کرده‌اند که در بقای فرد و جامعه نقش داشته‌اند. در موجوداتی که در ساختارهای اجتماعی پیچیده زندگی می‌کنند، توانایی درک وضعیت عاطفی دیگران و واکنش مناسب به اونها، یک مزیت بقا بوده. ناتوانی در درک احساس دیگران، در چنین ساختارهایی می‌توانسته به طرد شدن، انزوای اجتماعی، یا حتی مرگ منجر بشه . از همین رو، رفتارهایی که ما امروز تحت عنوان همدردی یا دلسوزی می‌شناسیم، احتمالا میلیون‌ها سال پیش، به شکلی ابتدایی، در گونه‌های پیشا انسانی پدید آمده‌اند.
شواهد رفتاری از نخستیان غیرانسانی مثل شامپانزه‌ها و بونوبوها نشان می‌ده که اشکالی از همدردی احساسی در اون‌ها وجود داره. زمانی که یکی از اعضای گروه ناراحت یا مضطرب میشه دیگران ممکنه به اون نزدیک بشن ،نوازشش کنند، یا اون رو در آغوش بگیرند. این واکنش‌ها تنها از روی تقلید نیست، بلکه به‌نظر می‌رسه که مبتنی بر نوعی درک از ناراحتی دیگری و واکنش به اون هاست. بونوبوها که ساختار اجتماعی صلح‌آمیزتری نسبت به شامپانزه‌ها دارند، در هنگام مشاهده‌ی تنش یا دعوا بین دو عضو، اغلب به سرعت مداخله می‌کنند و با رفتارهای آرام‌کننده مثل تماس فیزیکی یا نزدیکی، تنش رو کاهش می‌دن. در شامپانزه‌ها هم دیده شده که اگر عضوی زخمی بشه، دیگر اعضا ممکنه برای مراقبت از اون اقدام کنند یا تلاش کنند اون رو از خطر دور کنند. در فیل‌ها، دلفین‌ها، و حتی بعضی گونه‌های پرندگان اجتماعی هم واکنش‌هایی شبیه به دلسوزی دیده شده. این شواهد نشون می‌ده که زیربنای عصبی و رفتاری واکنش به رنج دیگران، منحصر به انسان نیست.
با این حال، انسان تنها گونه‌ای هستش که همدردی رو به سطح شناختی و تحلیلی رسونده. توانایی درک وضعیت ذهنی دیگران، پیش‌بینی افکار، نیت‌ها، و حتی حالات روانی پیچیده، چیزی که به‌ندرت در گونه‌های دیگه دیده میشه و اگر هم باشد، بسیار ابتدایی هستش.
چیزی که تحت عنوان همدلی شناختی از اون یاد می‌کنیم، یعنی توانایی فهمیدن اینکه ذهن دیگری مستقلِ و محتوایی داره که ممکنه با ذهن ما متفاوت باشه، در انسان به‌شکلی پیشرفته توسعه یافته. این توانایی به ما این امکان رو می‌ده که روابط اجتماعی پیچیده‌تر، همکاری‌های چندمرحله‌ای، و حتی مفاهیمی چون فداکاری، بخشش، یا عدالت رو بنا کنیم.
از دیدگاه نوروساینس تکاملی، بخش‌هایی از مغز که در این فرآیندها نقش دارند، به‌تدریج در طول میلیون‌ها سال گسترش یافته‌اند. نواحی‌ای از مغز که در پردازش وضعیت عاطفی دیگران دخیل‌اند، در انسان‌ها بزرگ‌تر و پیچیده‌تر شده‌اند. اما آنچه مهمه نه فقط رشد این نواحی، بلکه اتصال و هماهنگی اون‌ها با مدارهای پاداش، حافظه، تصمیم‌گیری، و بازداری رفتاری هستش. این یعنی انسان نه‌تنها میتونه رنج دیگری رو درک کنه، بلکه میتونه بر اساس اون تحلیل کنه، تصمیم بگیره، و اقدام انجام بده .
نکته‌ی جالب دیگه اینکه همدردی و دلسوزی لزوما همیشه مفید یا اخلاقی نیستند. ما معمولا برای درد کسانی که به ما نزدیک‌ترند، واکنش‌های شدیدتری داریم، در حالی که نسبت به رنج غریبه‌ها، یا افراد بیرون از گروه، بی‌تفاوت‌تر هستیم. این «سوگیری درون‌گروهی» نشون می‌ده که همدلی از ابتدا ابزاری برای تقویت انسجام گروهی بوده، نه لزوما برای عدالت جهانی. گسترش این دایره‌ی همدلی به بیرون از گروه، چیزیه که به‌مرور، از طریق فرهنگ، آموزش، و فلسفه رخ داده.
از این رو، همدردی و همدلی نه صرفا فضیلت‌های اخلاقی، بلکه نتایج فرآیندهای تکاملی‌اند که به‌تدریج شکل گرفته و پیچیده‌تر شده‌اند. این ویژگی‌ها به ما کمک کرده‌اند تا در قالب گروه‌های پیچیده با یکدیگر زندگی کنیم، برای بقای یکدیگر تلاش کنیم، و به چیزی فراتر از منافع فردی بیندیشیم. از این منظر، اخلاق هم ریشه در تجربه‌ی عاطفی و پیوندهای زیسته داره. البته در اینجا، میشه با هگل هم‌نظر بود که تحقق نهایی اخلاق، تنها در سطح احساسات باقی نمی‌مونه و نیازمند ساختارهای اجتماعی پایداره. با این حال، مسیر این متن، از دل تجربه‌ی عاطفی آغاز میشه ،از جایی که رابطه با دیگران ، پیش از اون‌که به نهاد برسه، در نگاه، لمس، و حضور شکل می‌گیره.
اما در عین حال، مرزهای این همدلی‌ها بسیار انعطاف‌پذیر، فرهنگی، و زمینه‌مند باقی مانده‌اند تا جایی که در برخی بسترها، میشه به‌مثابه ابزاری برای کنترل، تحقیر یا سلطه عمل کنن. یکی از نقطه‌های عطف در فهم علمی ما از نقش احساسات در زندگی اجتماعی و اخلاقی، در بررسی بیماری‌ست که دامازیو، اون رو با دقت مستند کرده. این بیمار، که در مقالات علمی با حروف E.V.R شناخته میشه ،مردی بود با ضریب هوشی بالا، تحصیلات دانشگاهی، و توانایی کامل در تحلیل منطقی. اما پس از برداشتن توموری در ناحیه‌ی قشر پیش‌پیشانی میانی مغزش، دچار نوعی اختلال شد که نه به توانایی عقلانی اون لطمه زده بود، نه به حافظه‌اش، و نه به مهارت‌های زبانی‌ اون ، بلکه به چیزی بسیار بنیادی‌تر: توانایی تجربه‌ی درونی احساسات و واکنش به اون‌ها، به‌ویژه در زمینه‌های اجتماعی.
E.V.R دیگه نمی‌تونست نسبت به رنج یا ناراحتی اطرافیان واکنش هیجانی نشون بده . اگر همسرش ناراحت بود، اون رو می‌دید، اما درکی درونی از اون نداشت. اگر دو نفر دعوا می‌کردند، قادر به تحلیل منطقی موقعیت بود، اما چیزی درون اون تکان نمی‌خورد. ارتباط او با جهان، تهی از لایه‌ی عاطفی شده بود که رفتار اجتماعی انسانی رو ممکن و معنادار می‌کنه. اون می‌دونست که کسی ناراحته .اما نمی‌تونست اون ناراحتی رو «احساس» کنه.
در چارچوب بحث ما، آنچه این بیمار از دست داده بود، فقط توانایی تصمیم‌گیری نبود، بلکه یکی از پایه‌های همدلی احساسی بود، همان سازوکاری که ما رو نسبت به درد دیگران حساس می‌کنه، بدون اون‌که نیاز به منطق یا استدلال داشته باشیم. آنچه در این بیمار آسیب دیده بود، دقیقا همان حلقه‌ی ارتباطی بین درک شناختیِ یک وضعیت اجتماعی و تجربه‌ی درونیِ اون وضعیت بود.
دامازیو با بررسی این مورد، نه تنها نشان داد که احساسات نقش کلیدی در تصمیم‌گیری دارند، بلکه به این نتیجه رسید که «درک اجتماعی» بدون احساسات بدنی و واکنش‌های هیجانی، به ساختاری تهی تبدیل میشه . ما می‌تونیم موقعیت رو بشناسیم، اما نمی‌تونیم نسبت به اون واکنشی انسانی نشان بدیم .در مقابل، افرادی که همدلی بالایی دارند ، نه تنها در شرایط واقعی اجتماعی واکنش‌های عاطفی شدیدی نشان میدن ،بلکه حتی در مواجهه با داستان‌ها، فیلم‌ها، یا بازنمایی‌های خیالی از درد دیگران، پاسخ‌های عصبی مشابهی از خود بروز میدن . حتی میزان فعالیت این نواحی میتونن با تمایلات نوع‌دوستانه و رفتارهای کمک‌کننده‌ی اون‌ها در زندگی روزمره همبستگی نشان بدن .
نکته‌ی ظریف‌تر اینجاست که که این پاسخ‌ها نه تنها به خود فرد، بلکه به کانتکست، یعنی زمینه‌ی اجتماعی، فرهنگی و حتی هویتی فرد رنج‌دیده هم وابسته‌اند. مغز انسان‌ها معمولا نسبت به رنج اعضای «درون‌گروه» واکنش شدیدتری نشان میدن تا رنج کسانی که به‌نوعی از نظر فرهنگی، زبانی یا نژادی از ما جدا هستند. این سوگیری، نه تنها در رفتار، بلکه به‌وضوح در سطح فعالیت نورونی هم قابل مشاهده است، و یکی از دلایلی‌ِ که همدلی در سطح جهان‌شمول، به آموزش، ممارست و بازآفرینی فرهنگی نیاز داره.
درک تفاوت‌های عصبی میان مغز همدل و مغز بی‌تفاوت، نه تنها به ما نشان میده که همدلی صرفا یک ویژگی اخلاقی نیست، بلکه پدیده‌ای زیستی با پایه‌های قابل مشاهده و قابل اندازه‌گیری هستش . پایه‌هایی که میشه اون‌ها رو پرورش داد، یا در صورت اختلال، فهمید چرا چنین رفتارهایی پدید آمده‌اند.همدلی رو مثل خیلی موضوعات دیگه در این کتاب نمیشه مثل کلید خاموش و روشن دونست بلکه بیشتر میشه اون رو به دمای متغیر در یک اتاق تشبیه کرد ، در برخی افراد و در برخی لحظات بالاتر، در برخی پایین‌تر، و در اغلب انسان‌ها در نقطه‌ای میان این دو. فردی ممکنه در شرایطی خاص واکنشی شدیدا همدلانه از خودش نشان بده ،اما در موقعیتی دیگه بی‌تفاوت باقی بمونه؛ همون طور که واکنش ما نسبت به رنج یک کودک معمولا شدیدتر از مواجهه با درد یک بزرگسال ناشناسِ، یا ممکنه نسبت به درد یکی از نزدیکان واکنشی آشکار نشون بدیم، اما در برابر تراژدی‌هایی دور از ما، احساس چندانی نداشته باشیم.
مغز انسان، با تمام پیچیدگی‌اش، در بسیاری از لحظات زندگی، در حال بازتنظیم اولویت‌هاست. در شرایطی که منابع انرژی بدنی کاهش یافته، یا فرد در معرض استرس مزمن قرار داره، و یا با تهدیدهای محیطی مواجه میشه ،ممکنه مدارهای مرتبط با همدلی به‌صورت موقت دچار کاهش فعالیت بشن .همون طور که در دوره‌های گرسنگی یا خطر، مغز به‌طور ناخودآگاه اولویت رو به بقا میده ، نه به احساسات دیگران. از این‌رو، نداشتن واکنش همدلانه در یک لحظه خاص، یا حتی پایین بودن کلی حساسیت همدلی در یک فرد، لزوما به معنای «بیمار روانی بودن» نیست. بلکه جایگاه اون در یک طیف وسیع از واکنش‌های اجتماعی و هیجانی‌ِ. اتفاقا درک این طیف، خودش یکی از شکل‌های بالاتر همدلی‌ هستش ،اینکه بتوانیم انسان‌ها رو به‌جای تقسیم به خوب و بد، مهربان و بی‌رحم، یا سالم و بیمار، به‌صورت موجوداتی با دامنه‌های پیچیده‌ی شناختی و هیجانی ببینیم.
اون چیزی که گاه از اون غفلت میشه ، این موضوع ساده اما بنیادینِ که همدلی، صرفا یک توانایی ذاتی یا ژنتیکی نیست، بلکه تا حد زیادی، محصول رشد، یادگیری، و تجربه است. مغز انسان، به‌ویژه در سال‌های اولیه‌ی زندگی، در تعامل مستمر با محیط اجتماعی شکل می‌گیره. و یکی از مهم‌ترین عوامل در این فرایند، مشاهده‌ی رفتار دیگرانِ، به‌ویژه بزرگ‌سالانی که نقش الگوهای اجتماعی کودک رو ایفا می‌کنند.
زمانی که کودک، به‌صورت مکرر، شاهد رفتارهای همدلانه در اطرافیان خودش باشه، زمانی که ببیند مادرش به گریه‌ی کودک دیگری واکنش نشان می‌ده، یا پدرش در مواجهه با ناراحتی دیگران از خودش توجه و دلسوزی نشان می‌ده، مدارهای مغزی مربوط به همدلی در اون نه‌تنها فعال میشن ،بلکه به‌تدریج تثبیت میشن . نورون‌های آینه‌ای (Mirror Neurons) که در درک و تقلید رفتار دیگران نقش دارن، در همین بستر فعال می‌شن و پایه‌گذار نوعی بازنمایی درونی از رنج دیگری در ذهن کودک بوجود میاد .
نورون‌های آینه‌ای رو میشه به‌منزله‌ی نقطه‌ی آغاز یا جرقه‌ی اولیه‌ی همدلی در نظر گرفت، اما فرآیند همدلی، در معنای کامل اون ، نیازمند تعامل میان‌سیستمی و پردازش چند لایه در مغز هستش.
کودکانی که در محیط‌های محروم از محبت، یا در معرض بی‌تفاوتی و خشونت بزرگ شده‌اند، فعالیت نواحی مغزی مرتبط با همدلی در اون ها پایین‌تر هستش و در بزرگسالی نیز احتمال بیشتری برای بروز رفتارهای سرد، کناره‌گیر، یا حتی پرخاشگر دارند. در مقابل، کودکی که در محیطی غنی از عاطفه و همدلی رشد کنه به احتمال بیشتری دارای ساختارهای عصبی پایدارتر خواهد بود.
این ساختارها، برخلاف تصور رایج، در دوران کودکی «ثابت» نمیمونن . مغز انسان، حتی در بزرگسالی، از درجه‌ای از انعطاف‌پذیری برخوردار هستش که امکان بازآموزی، ترمیم و حتی رشد توانایی همدلی رو فراهم می‌کنه. این یعنی فردی که در کودکی از الگوهای مناسب برخوردار نبوده، لزوما برای همیشه از همدلی محروم نیست. مشارکت در فعالیت‌های نوع‌دوستانه، مواجهه‌ی آگاهانه با رنج دیگران، تمرین مراقبه‌ی شفقت ، و حتی مواجهه‌ی مکرر با آثار هنری و روایی که رنج انسانی رو بازنمایی می‌کنند، می‌توانند در فعال‌سازی مجدد این مدارها نقش داشته باشه.
اون چیزی که تعیین می‌کنه ما چه اندازه همدل باشیم، صرفا ژن‌های ما یا ساختار عصبی مادرزادی نیست، بلکه تجربه‌ی زیسته‌ی ما، روابط اولیه، و تداوم تماس ما با انسان‌هاست. همدلی، اگرچه در مغز ما پایه‌ای زیستی داره، اما برای شکوفا شدن، نیازمند بستر اجتماعی، فرهنگی و عاطفی هستش ، و اگر این بستر فراهم نباشه، نه‌تنها خاموش میشه بلکه گاه به ضد خودش بدل میشه .
از نظر من بالا ترین و پیچیده ترین شکل همدلی ، توانایی ما در درک ناتوانی دیگران برای همدلی هستش . اینکه بفهمیم بسیاری از کسانی که به‌نظر سرد، بی‌احساس یا بی‌رحم می‌رسند، نه لزوما به‌دلیل شرارت، بلکه به‌خاطر ناتوانی ساختاری یا زیسته در تجربه‌ی رنج دیگری چنین رفتار می‌کنند. درک این ناتوانی، خودش نیازمند ظرفیتی والاتر از همدلی معمول هستش. ظرفیتی که بتونه به‌جای قضاوت، بفهمه؛ به‌جای طرد، بپذیره؛ و به‌جای انتقام، تلاش کنه تا چرایی رفتار رو درک کنه . چنین سطحی همدلی‌ آینه‌ای برای دیدن مرزهای نادیده‌ گرفته‌شده‌ی انسان بودن هستش .

پیام بگذارید

2 × چهار =