استرس در معنای زیستشناختی آن نه یک اختلال روانی است و نه محصول تمدن مدرن. رابرت ساپولسکی در کتاب Why Zebras Don’t Get Ulcers با دقت نشان میدهد که پاسخ استرس یکی از موفقترین سازوکارهای تکاملی در تاریخ مهرهداران است. مسئلهی اصلی نه فعالشدن استرس، بلکه ناتوانی در خروج از آن است. بدن برای ورود موقت به حالت آمادهباش طراحی شده، نه برای ماندن در آن. در طبیعت، استرس معمولا کوتاهمدت است. گورخر یا میگریزد یا خورده میشود. در هر دو حالت، پاسخ استرس پایان مییابد. سیستم عصبی برای نگهداشتن استرس ساخته نشده است.
استرس پیش از آنکه بهعنوان یک وضعیت تهدیدآمیز شناخته شود، شرط بیداری زیستی است. کورتیزول فقط هورمون بحران نیست، هورمون تنظیم است. حضور آن برای حفظ سطح هشیاری، تثبیت توجه و تبدیل تجربه به حافظه ضروری است. مغزی که هرگز با افزایشهای محدود و زمانمند کورتیزول مواجه نشود، نه بهدرستی یاد میگیرد و نه میتواند میان محرکهای مهم و بیاهمیت تمایز بگذارد.
حتی عملکرد طبیعی سیستم ایمنی نیز به نوسانهای دقیق این محور وابسته است. کورتیزول، در شرایط حاد و کنترلشده، پاسخهای التهابی را مهار میکند، از آسیب بیشازحد بافتی جلوگیری میکند و تعادل بدن را در مواجهه با فشار حفظ میکند. فقدان این تنظیم نه به آرامش میانجامد و نه به سلامت، بلکه به بیثباتی فیزیولوژیک.
همین نقش حیاتی است که باعث شده کورتیکواستروئیدهایی مانند کورتیزون، که از نظر عملکردی مشابه کورتیزولاند، جایگاهی اساسی در پزشکی مدرن داشته باشند. این ترکیبات در درمان بسیاری از بیماریهای خودایمنی، واکنشهای التهابی شدید، شوکهای فیزیولوژیک و شرایطی که بدن نیازمند مهار پاسخهای بیشفعال است، بهکار میروند.
پزشکی، برخلاف روایتهای سادهانگارانهی رایج، استرس را دشمن ذاتی بدن نمیداند؛ آن را نیرویی میبیند که باید تنظیم شود، نه حذف. همان سازوکاری که در شرایط حاد میتواند حیاتبخش باشد، اگر مزمن و بیوقفه فعال بماند، به فرسایش زیستی منجر میشود. مسئله نه وجود استرس، بلکه شدت، زمانبندی و امکان بازگشت از آن است. استرس، در بنیان خود، نه ضدحیات، نه مخرب، بلکه یکی از ابزارهای حیات است.
مشکل زمانی آغاز میشود که مغز مدرن با همان سختافزار تکاملی قدیمی در جهانی زندگی میکند که تهدیدهایش اغلب انتزاعیاند، پایانی روشن ندارند و با یک کنش ساده حل نمیشوند. در جوامع مدرن، استرس از یک رویداد به یک زمینه تبدیل میشود. مغز دیگر فقط به یک خطر مشخص پاسخ نمیدهد، بلکه در حال پیشبینی بیوقفهی مجموعهای از آیندههای ممکن است. اینجا است که استرس به اضطراب بدل میشود. اضطراب، برخلاف استرس حاد، واکنش به اکنون نیست، بلکه زیستن در مدل ذهنی است که هنوز نیامده، اما از پیش در بدن تجربه میشود. گویی ما برای به پیشواز رفتن یک مدلذهنی استرس زا خودمان را آماده کنیم.
شبکههای پیشپیشانی، بهویژه نواحی درگیر در پیشبینی، کنترل و ارزیابی خطا، مدام فعال میمانند و بدن وارد وضعیتی میشود که ساپولسکی آن را «استرس بدون تعطیلی» توصیف میکند. پیامد آن فرسایش تدریجی سیستم ایمنی، اختلال در تنظیم قند و چربی، برهمخوردن خواب و کاهش انعطافپذیری شناختی است. بدن بهجای تجربهکردن زندگی، در حالت آمادهباش دائمی میماند.
این وضعیت صرفا زیستی نیست. اضطراب از همان ابتدا پدیدهای عمیقا انسانی و اجتماعی است. فلسفه مدتها پیش از نوروساینس به این نکته رسیده بود که اضطراب را نمیتوان فقط به یک محرک بیرونی فروکاست. کیرکگور اضطراب را نه ترس از یک چیز مشخص، بلکه مواجههی انسان با امکان میدانست. اضطراب از نظر او محصول آزادی است. انسان مضطرب میشود چون میتواند انتخاب کند و همین امکان انتخاب، بار مسئولیت را بر دوش او میگذارد. در این معنا، اضطراب نشانهی انسانبودن است، نه صرفا علامت یک نقص.
هایدگر نیز اضطراب را حالتی میداند که در آن جهان آشنا فرو میریزد و انسان با ناپایداری و نیستی مواجه میشود. اضطراب، برخلاف ترس، به ابژهی مشخصی گره نمیخورد و همین بیابژگی است که آن را هم عمیق میکند و هم میتواند فلجکننده باشد. در جهانی که معناها کمتر تثبیتشدهاند و معیارها مدام جابهجا میشوند، فرد نه فقط نگران بقا، بلکه نگران معنا، جایگاه و دیدهشدن است.
اضطراب مرگ در این میان بنیادیترین لایه است. آگاهی از فناپذیری، آنگونه که اپیکور، شوپنهاور و بعدها کامو هرکدام به شکلی صورتبندی کردهاند، یکی از سنگینترین بارهای شناختی انسان است. تمدنها و نظامهای معنایی را میتوان تلاشی جمعی برای کنارآمدن با همین آگاهی دانست، اما وقتی این تلاشها بهجای کاستن از اضطراب، آن را به شکل مزمن بازتولید میکنند، اضطراب از نیرویی سازگارانه به نیرویی فرساینده تبدیل میشود و بهجای آنکه افق زندگی را باز کند، آن را تنگ میکند.
با ورود به سطح اجتماعی، اضطراب فردی بهسرعت با احساسات اجتماعی گره میخورد. شرم، گناه، ترس از قضاوت و ترس از طرد، نسخههای اجتماعی همان حساسیتهای تکاملیاند. مغز انسان طوری تکامل یافته که طرد اجتماعی را تقریبا هموزن تهدید فیزیکی تجربه کند. نابرابری، ناامنی اقتصادی و رقابت دائمی فقط منابع را نابرابر توزیع نمیکنند، بلکه نااطمینانی را نیز نابرابر توزیع میکنند و برای مغزی که بر اساس پیشبینی ساخته شده، این عدم قطعیت یکی از قویترین محرکهای اضطراب است.
کسی که نمیتواند حدس بزند ماه بعد چه میشود، از کجا ضربه میخورد یا آیا تلاشش واقعا به چیزی میرسد، صرفا کمتر آرامش یا کمتر پول ندارد، بلکه کمتر امکان پیشبینی دارد. این یعنی فشار دائمی بر همان مدارهایی که برای مدیریت تهدیدهای کوتاهمدت ساخته شدهاند. این وضعیت با گسترش بیسابقهی میدان مقایسه تشدید میشود. در گذشته، مقایسه عمدتا به گروههای محدود ختم میشد. امروز، فرد خود را نه فقط با اطرافیان، بلکه با نسخههای گزینششده و ویرایششدهای از زندگی انسانهایی در سراسر جهان میسنجد.
شبکههای اجتماعی این مقایسه را بیوقفه میکنند و مرز میان مشاهده و ارزیابی را محو میکنند. ذهن اجتماعی انسان، که برای پردازش نشانههای محدود تکامل یافته، در معرض سیلی از معیارهای موفقیت، خوشبختی، جذابیت و معنا قرار میگیرد. این معیارها اغلب نه واقعیاند و نه دستیافتنی، اما بهصورت واقعیت تجربه میشوند و فاصلهی میان آنچه هست و آنچه باید باشد را دائمی میکنند. در این فضا، اضطراب فقط از کمبود نمیآید، از احساس عقبماندگی میآید.
حتی وقتی نیازهای پایه تأمیناند، ذهن درگیر فاصله است. اسطورههای موفقیت و خوشبختی این فاصله را اخلاقی میکنند. وعده میدهند اگر فرد بهاندازهی کافی تلاش کند، انتخاب درست داشته باشد و خود را مدیریت کند، اضطراب فروکش میکند. وقتی این وعدهها محقق نمیشوند، اضطراب شخصیسازی میشود و شکست، بهجای آنکه پیامد ساختار دیده شود، نقص فردی تلقی میشود. اینجاست که شرم و گناه مثل چسب عمل میکنند. شرم از کافینبودن و گناه از این تصور که اگر مضطربی، لابد بهاندازهی کافی قوی یا منظم نبودهای. این احساسات اجتماعی نهتنها اضطراب را تشدید میکنند، بلکه بیان آن را نیز محدود میکنند، چون فرد میترسد حتی اضطرابش هم بهعنوان ضعف قضاوت شود.
در این نقطه، مسئله از روابط میان افراد فراتر میرود و به سطح ساختارهای قدرت میرسد. فوکو نشان میدهد که قدرت مدرن صرفا با اجبار بیرونی عمل نمیکند، بلکه با نرمالسازی و تولید معیارها کار میکند؛ معیارهایی دربارهی اینکه بدن باید چهطور باشد، ذهن باید چهطور کار کند، رابطه چه شکلی داشته باشد و زندگی خوب چه معنایی داشته باشد. قدرت در این شکل، کمتر منع میکند و بیشتر میسنجد. کمتر سرکوب میکند و بیشتر اندازه میگیرد.
اضطراب یکی از پیامدهای مستقیم این وضعیت سنجشپذیر است، چون فرد را در حالت پایش مداوم خود نگه میدارد. بدنی که مدام در حال ارزیابی است، ذهنی که پیوسته خود را اصلاح میکند و انسانی که همیشه نگران رتبه، تصویر و عملکرد است، نهفقط رنج میبرد، بلکه پیشبینیپذیرتر هم میشود. اضطراب مزمن افق تخیل را محدود میکند، ریسک را پرهزینه میکند و اعتراض را به تعویق میاندازد، چون انرژی شناختی و بدنی درگیر مدیریت تهدیدهای مبهم و بیپایان است.
در اینجا دین و ایدئولوژی نقش دوگانه پیدا میکنند. گاهی اضطراب مرگ، بیماری و بیمعنایی را قاببندی میکنند و قابلتحملتر میسازند و گاهی همان اضطراب را به زبان تکلیف، گناه، دشمن، نجات و وعده تبدیل میکنند و آن را به نیرویی برای تثبیت نظم موجود بدل میسازند. در هر دو حالت، آنچه تغییر میکند فقط شدت اضطراب نیست، بلکه شکل و جهت آن است. اضطراب میتواند آرام شود، اما میتواند هم هدایت شود.