ستارهی قطبی
این اپیزود به بررسی پیچیدگیهای ارزشی انسانها میپردازد و نشان میدهد که چگونه مفاهیم اخلاقی، خوبی و بدی، از تعاملات پیچیده فرهنگی، تاریخی و اجتماعی شکل میگیرند. در این اپیزود، اهمیت شناخت ارزشها و باورهای فردی و جمعی بهویژه در مواجهه با مسائل اجتماعی و اخلاقی، مانند سقط جنین، اتونازی، و تغییر جنسیت، بررسی میشود.
- انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
- توصیه میشود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.
نویسنده:
منابع ژرفا:
نسخه انگلیسی:
ستارهی قطبی
نسخه ی متنی اپیزود:
مفاهیمی مثل خوب و بد، زشت و زیبا، نه تنها بین فرهنگها متفاوتند، بلکه برحسب زمان، مکان و شرایطی که در آن زندگی میکنیم نیز متغیرند. این نسبی بودن به این دلیل است که ارزشها حاصل تعامل پیچیدهای از پیشزمینههای ژنتیکی، فرهنگی و اجتماعی ما هستند.
در همین لحظه که این کتاب را مینویسم، مسائلی مانند سقط جنین، اتونازی و تغییر جنسیت، در بسیاری از جوامع بهشدت مناقشهبرانگیز هستند. حتی در جامعهای مانند آمریکا، برخی گروهها آنها را نکوهیده میدانند، در حالی که گروههای دیگر برای قانونیسازی و عادیسازی آنها تلاش میکنند. این نگاه که ارزشها ساختهشدهاند، نه کشفشده، شاید بیش از هر چیز مدیون فیلسوفی است که بنیاد اخلاق سنتی را به لرزه درآورد؛ فردریش نیچه در مواجهه با اخلاق سنتی، بهویژه اخلاق مسیحی، متوجه شد که بسیاری از ارزشهایی که به عنوان «خوب» و «بد» شناخته میشوند، نه از طبیعت انسان برمیخیزند و نه حقیقتی جاودانه دارند، بلکه نتیجهی فرآیندی تاریخیاند که طی آن، گروههای ضعیفتر برای بقا، مفاهیمی مانند فروتنی، قناعت، و بخشش را در برابر قدرت، ثروت و اراده تحمیل کردهاند. او این فرآیند را «وارونگی ارزشها» نامید؛ یعنی جایی که آنچه در ابتدا نشان قدرت و زندگی بود، «شر» تلقی شد و ویژگیهایی که از سر ناتوانی برگزیده شده بودند، به عنوان «خوب» تقدیس شدند. از نگاه نیچه، ارزشها ساختهی ذهن بشرند، محصول کشاکش نیروهای اجتماعی، روانی و تاریخی، و نه انعکاس ذات یا حقیقتی بیرونی. به همین دلیل بود که او اخلاق را نه یک راهنمای ابدی، بلکه ابزاری در دست قدرت میدانست؛ ابزاری که باید ریشههایش را شناخت و بار دیگر آن را ارزیابی کرد.
آسیب رساندن به دیگران که معمولا امری نکوهیده تلقی میشود، در بسیاری از شرایط این مفهوم خود را از دست میدهد. تاریخ بشر و حتی تاریخ معاصر پر از مثالهایی است که نشان میدهد انسانها برای محقق کردن باورها و نظامهای ارزشی خود، به راحتی مفاهیمی مانند اخلاق را زیر پا گذاشتهاند.
تصور کنید شما به این باور رسیدهاید که سرزمینی توسط نیرویی متعالی به شما وعده داده شده و تنها راه نجات خود و نسلهای آیندهتان را در تصاحب آن سرزمین میبینید؛ اما اکنون افراد دیگری در آن سرزمین در آرامش زندگی میکنند و شما مجبورید در بیرون از آن باشید. چه اتفاقی در ذهن شما رخ خواهد داد؟ درست حدس زدید. شما با پذیرفتن یک داستان خیالی مانند داستان بابانوئل، یک عدم تعادل ذهنی ایجاد کردهاید (که پیشتر در بخش انتظار به آن اشاره شد). اکنون این عدم تعادل نیازمند برطرف شدن است. شاید در ابتدا سعی کنید خودتان را با جملاتی مانند «روزی حق به حقدار خواهد رسید و ما به سرزمین موعود بازخواهیم گشت» تسکین دهید یا شاید هم تصمیم بگیرید که با زور و لشکرکشی یا حتی روشهای زیرکانهای مثل خرید ملک، آن سرزمین را به تصرف درآورید. در هر صورت، ذهن شما تلاش میکند به هر طریقی این عدم تعادل را به تعادل تبدیل کند.
این مثال تنها یکی از هزاران روشی است که من آن را «توجیه» نامیدهام. عدم تعادل لزوما از یک رویداد بیرونی یا برهم خوردن تعادل فیزیکی بدن ناشی نمیشود؛ بلکه میتواند به علت باورهایی باشد که توسط نظامهای ایدئولوژیک طراحی شدهاند. این باورها میتوانند شما را دچار عدم تعادل ذهنی کرده و به سوی جبران آن سوق دهند.
اگر در مثال ریختن قهوه روی لباس، من ماشین لوکس شما را بیرون کافه دیده باشم و در ذهنم گفتگوی حسادتآمیزی شکل گرفته باشد که «این مردک حق دیگران را خورده تا چنین ماشینی داشته باشد!»، ممکن است ریختن قهوه روی لباس گرانقیمتتان را روشی برای ایجاد نوعی برابری بدانم. کاملا واضح است که این عمل حتی بدون عذرخواهی همراه خواهد بود.
اینکه گفتگوی حسادتآمیز در ذهن ما چگونه شکل میگیرد به همان پیشزمینههای ذهنی و سازوکار باورهای ما برمیگردد. اگر شما در خانواده یا جامعهای رشد کرده باشید که داشتن یک خودروی لوکس را نشاندهندهی ظلم یا نابرابری تلقی کنند و مرتب چنین جملاتی را شنیده باشید، احتمالا همان روایتها را در ذهنتان تکرار خواهید کرد و آن را حتی به نسل بعدی نیز منتقل میکنید؛ درست همانطور که دیگران داستانهای تخیلی دربارهی سرزمینهای موعود را نسل به نسل منتقل کردهاند. دقیقا به همین دلیل است که شناخت و آگاهی از مجموعهی باورها و ارزشهایمان اهمیت فراوانی دارد، چرا که اساس فلسفهی زندگی ما را تشکیل میدهند.
حال فرض کنید امروز در حال قدم زدن هستید و شخصی ژولیده و آشفته به شما نزدیک شده و از شما درخواست کمک میکند. ظاهر او به قدری نامرتب است که شما اطمینان دارید او معتاد است. او از شما پولی برای خرید غذا برای خودش و خانوادهاش میخواهد، اما شما بدون توجه به درخواستش به راه خود ادامه میدهید. شاید کمی ذهنتان درگیر این موضوع شود و شاید هم اصلا برایتان مهم نباشد. چند روز بعد تلفنتان زنگ میخورد و یکی از دوستانتان داستان خانوادهای را برایتان تعریف میکند که به شدت به کمک مالی نیاز دارند. پدر خانواده معتاد است و درآمد مادر خانواده از کارهای نظافتی کفاف زندگی را نمیدهد. شما با کمال میل مبلغی را به دوستتان میدهید تا به این خانواده کمک کند. ولی بعدا متوجه میشوید پدر خانواده همان فردی است که چند روز پیش در خیابان از او روی برگرداندید و کمکش نکردید.
چه اتفاقی رخ داد؟ چه چیزی باعث شد در مرتبهی اول بیتفاوت باشید و در مرتبهی دوم مشتاقانه به کمک او بشتابید؟ آیا کمک کردن به همنوع یک عمل اخلاقی است؟ اگر بله، چگونه و تحت چه شرایطی باید باشد؟ آیا اعتیاد فرد باید عاملی برای دریغ کمک باشد؟ اگر آن فرد خانوادهای داشته باشد چطور؟ عمل درست کدام است؟
شاید در خانوادهی شما همیشه این باور بوده که نباید دست رد به سینهی هیچ نیازمندی بزنید و وظیفهی قضاوت در مورد نیت فرد نیازمند با شما نیست. اما جامعه به شما توصیه میکند که کمکهایتان را به افراد تحت پوشش سازمانهای خیریه ارائه دهید و به متکدیان خیابانی کمک نکنید. از طرفی دوستانتان برایتان داستانهایی از مدیریت و سودجویی متکدیان تعریف کردهاند که درآمدشان حتی از شما بیشتر است. اینکه ممکن است بعد از بیتوجهی به فکر فرو رفته و دو دل شوید، دقیقا به علت وجود نظامهای ارزشی متضاد است. به عبارت دیگر، عمل «کمک به یک نیازمند» به واسطهی پیشزمینههای ذهنی شما از جمله باورها و ارزشهایتان با هم دچار همپوشانی و تضاد میشوند.
آنچه ما وجدان میخوانیم نیز برپایهی نظامهای ارزشی شکل میگیرد. در مسابقههای ورزشی مثل فوتبال، بسکتبال، یا بازیهای غیرورزشی مثل شطرنج و پوکر، با اینکه همه شرکتکنندگان کاملا به قوانین آگاه هستند و مدتها بر اساس آنها تمرین کردهاند، باز هم وجود داور ضروری است. داور وظیفه دارد به اجرای صحیح این قوانین نظارت کند و اگر فردی از این قوانین تخطی کند، با سوت زدن یا تعیین مجازات او را تنبیه میکند.
وجدان نیز در ذهن ما بهگونهای شبیه به داور این مسابقات عمل میکند. با اینکه اغلب ما دستورالعملهای اخلاقی را به خوبی میدانیم، لزوما همیشه از آنها پیروی نمیکنیم. دلایل این اتفاق را در فصلهای آتی بیشتر شرح خواهم داد، اما در حال حاضر همینقدر بپذیریم که اکثر انسانها گاهی، چه به صورت دانسته و چه نادانسته، از آنچه خودشان به عنوان اخلاق پذیرفتهاند تخطی میکنند.
وجدان ما نیز مشابه داوری است که دستورالعملهای ذهنی و اخلاقی ما را دائما زیر نظر دارد و زمانی که برخلاف ارزشهای پذیرفتهشدهی خود عمل میکنیم، با ایجاد احساس ناخوشایندی که ما آن را عذاب وجدان مینامیم، ما را متوجه این تخطی میکند. با این توضیح، وجدان ما کاملا وابسته به نظامهای ارزشی است که در آنها زندگی میکنیم. زمانی که نظامهای ارزشی مختلف با هم تداخل پیدا کنند، درست مانند فردی است که نمیداند برای داوری فوتبال انتخاب شده است یا بسکتبال. دست زدن به توپ در فوتبال خطا است، ولی در بسکتبال کاملا پذیرفته شده است. به همین ترتیب، عملی در یک نظام ارزشی ممکن است پسندیده و در نظامی دیگر نکوهیده باشد و اینجاست که وجدان بر اساس این تداخلات به مشکل برمیخورد.
برای مثال، اگر رابطهی جنسی پیش از ازدواج در یک نظام ارزشی کاملا پذیرفته باشد، افراد پس از برقراری یک رابطهی عاشقانه و جنسی احساس خوشایندی را تجربه خواهند کرد. اما اگر در نظام ارزشی دیگری رابطهی جنسی قبل از ازدواج نکوهیده و غیراخلاقی شمرده شود، حتی اگر هیچ فرد یا سازمانی شما را بابت آن عمل مجازات نکند، وجدان شما بر اساس همان نظام ارزشی عمل خواهد کرد و در نهایت احساس عذاب وجدان را تجربه خواهید نمود.
اجازه بدهید با مثال دیگری این مسئله را کمی بیشتر توضیح دهم: تصور کنید در اتاقتان نشستهاید و از پنجره به خیابان جلوی خانهتان نگاه میکنید؛ خیابانی که هر از چند گاهی عابری از آن عبور میکند. مدتی است که چالهای در این خیابان به وجود آمده که باعث زمین خوردن و آسیب دیدن عابران بیاحتیاط میشود، و شما همیشه آماده هستید تا به آنها کمک کنید. تا امروز چندین نفر در این چاله سقوط کردهاند و شما بیدرنگ با اورژانس تماس گرفتهاید و تا رسیدن کمک در کنارشان ماندهاید. این کار باعث شده که شما بارها احساس خوبی را بابت کمک به دیگران تجربه کنید و دربارهی این کار اخلاقی خود به خودتان افتخار کنید. تا اینکه روزی این کتاب را باز میکنید و به این بخش میرسید. من در اینجا از شما میپرسم آیا تا به حال به ذهنتان رسیده که با شهرداری تماس بگیرید و درخواست کنید که چاله را پر کنند؟ آیا به این فکر کردهاید که شاید بتوانید خودتان آن چاله را پر کنید یا حداقل نشانهای در اطراف آن بگذارید تا عابران متوجه آن شوند؟
چند لحظهای به فکر فرو میروید و چهرهتان در هم میرود و سپس میگویید: «اصلا چرا چنین چیزی به ذهنم نرسیده بود؟» دقیقا از لحظهای که این موضوع را متوجه میشوید، یک نظام ارزشی جدید در ذهن شما شروع به فعالیت میکند. این نظام جدید ممکن است باعث شود دیگر از کمک کردن به دیگران بابت افتادن در چاله احساس خوبی نداشته باشید یا حتی در صورت ادامه این کار، نوعی احساس ناخوشایند در شما ایجاد شود.
ذهن انسان ممکن است گاهی به دلیل تمرکز بیش از حد بر «لذتِ انجام یک کار خیر»، از راهحلهای ریشهایتر و مسئولیتپذیری واقعی در حل مشکلات اجتماعی غافل شود. حال بیایید یک ارزش مشخص را کمی دقیقتر بررسی کنیم. یکی از ارزشهای زندگی من «سلامتی» است. من باور دارم که سلامتی اهمیت زیادی دارد، چرا که باعث میشود بتوانم از زندگی لذت بیشتری ببرم و احساس بهتری داشته باشم. این روایتی است که در پس باور من قرار دارد. از ابتداییترین روزهای کودکی که من و شما به هزار روش سعی در آسیب رساندن به خود داشتیم و والدینمان جانمان را نجات دادهاند، اهمیت سلامتی به ما تأکید شده است. جامعه، پزشکان، معلمان و رسانهها نیز به شکل مداوم روشهای بهبود و حفظ سلامتی را به ما آموزش دادهاند. بنابراین، سلامتی برای من به یک باور و سپس یک ارزش تبدیل شده است.
وقتی از سلامتی صحبت میکنم، منظورم مفهوم رایج و عمومی آن است. سلامتی نیز مانند بسیاری دیگر از مفاهیم مطرح شده در این کتاب، مفهومی ثابت با مرز مشخص نیست. مثلا ممکن است فردی با معلولیت جسمی را کاملا سالم و توانا در نظر بگیریم، حتی گاهی توانمندیهای چنین فردی از فردی که هیچ معلولیتی ندارد بیشتر است. حتی برخی نارساییهای فیزیکی یا ژنتیکی که نیاز به مراقبتهای خاص دارند، میتوانند برای فرد کاملا عادی و بخشی از زندگی روزمره شوند و حتی نقش محرک را برای تلاش بیشتر او داشته باشند. بنابراین برچسب زدن به افراد به عنوان «سالم» یا «ناسالم» بیمعنا است، زیرا هر کسی میتواند تعریف خاص خودش را از سلامتی داشته باشد.
مفهوم سلامتی به یک فرایند اشاره دارد و چیزی صفر و یکی نیست که بشود آن را روشن یا خاموش کرد. هیچ انسانی نمیتواند در طول عمر خود کاملا بدون بیماری یا اختلال در سلامت جسمی و روانی زندگی کند. همهی موجودات زنده از آغاز زندگی با تهدیدها و بیماریهای مختلف دست و پنجه نرم میکنند و این بخشی از طبیعت زندگی است. سلامتی یک مقصد یا نقطهی نهایی قابل دستیابی نیست، بلکه یک مفهوم ارزشی است که میتوان آن را همچون یک چراغ راهنما در مسیر زندگی قرار داد. هیچکس با یک یا چند بار تغذیهی خوب، ورزش، یا رعایت بهداشت به طور کامل به «سلامتی» نمیرسد، بلکه سلامتی نیازمند تلاشی دائمی و برنامهریزی مستمر است و به شکل مداوم باید ارزیابی و اصلاح شود.از طرف دیگر برای بسیاری، «خرد» یکی از والاترین ارزشهای زندگی است.
در این کتاب، «خرد» معادل کلماتی همچون «فرزانگی»، «حکمت» و واژهی Wisdom در انگلیسی است. گنجاندن مفهوم پیچیدهای مانند خرد در قالب یک جمله دشوار است؛ بنابراین پس از ارائهی یک تعریف کلی و سطحی، تلاش خواهم کرد تا مفهوم آن را به شکلی دقیقتر شرح دهم.
فرزانگی، توانایی بهکارگیری آگاهی و تجربه برای ادراک عمیقتر از شرایط، قضاوت صحیح و تصمیمگیری با توجه به پیامدها و نتایج آن، در راستای ارزشهای خود و منافع جهان پیرامون، در مسیر میانهروی است. در این تعریف، «آگاهی» شامل دانش و همچنین اشراف بر محتوای ذهنی خود (احساسات، افکار، تمایلات که گاه «هوش هیجانی» نیز خوانده میشود) و آگاهی به پیشزمینههای ذهنی (تجارب گذشته، آسیبها، تکانهها و مواردی که قبلا ذکر شد) میباشد.
منظور از «جهان پیرامون»، انسانهای دیگر، طبیعت و همهی موجودات زنده است که انسان فرزانه آنها را به دقت مورد توجه قرار داده و پیش از هر اقدامی، پیامدهای احتمالی را بر آنها ارزیابی میکند. فرد خردمند توانایی بالایی در همدلی داشته و مدام تلاش میکند زندگی را از زاویه دید دیگران نیز مشاهده کند. او خود را جدا از جهان هستی نمیبیند و جهان هستی و همهی آنچه را که در آن است، جدا از خود تصور نمیکند.
انسانی که در مسیر فرزانگی حرکت میکند از زیادهروی فاصله گرفته و به سوی تعادل و میانهروی گام برمیدارد. چنین فردی کاملا آگاه است که زیادهروی در لذتجویی با رنجی به مراتب بیشتر همراه است؛ بنابراین پیوسته در جستجوی تعادل بین رنج و لذت است. فرد خردمند همچنین میداند که «نمیداند» و از همین ندانستن، به عنوان ابزاری برای تقویت کنجکاوی و پرسشگری خود بهره میبرد. او همیشه با ذهن باز به استقبال آموختن و تجربههای جدید میرود.
انسان فرزانه از ارزشهایش به خوبی آگاه است و پیوسته آنها را بازنگری میکند. او به شکل مداوم تناقضهایی را که در زندگیاش با آنها روبهرو میشود شناسایی کرده و تلاش میکند تا نقطهی تعادل میان آنها را پیدا کند؛ سپس فلسفه و نظام ارزشی خود را بر اساس این یافتهها اصلاح میکند. فرزانگی یک مقصد مشخص نیست که بتوان آن را فتح کرد؛ بلکه شبیه سلامتی است که پیشتر اشاره کردم. خرد یک مفهوم ارزشی است که میتوان آن را به عنوان چراغ راهی روشن پیش رو داشت. یک جریان سیال و مداوم است، و مسیری صاف و هموار با مقصد مشخص نیست، بلکه راهی پر از فراز و نشیب است.
هیچ انسانی بدون تجربه نمیتواند در مسیر خردمندی قرار بگیرد؛ و تجربه همواره نیازمند اشتباه کردن، اصلاح و تلاش مجدد است. این چرخه با یادگیری و خود را در معرض تجربیات مختلف قرار دادن آغاز میشود و به حرکت خود ادامه میدهد. به همین دلیل است که اگر نگاهی به گذشتهی فردی بیندازیم که در مسیر فرزانگی گام برداشته، مجموعهای از اشتباهات، زیادهرویها، اصلاحات و بهبودهای مداوم را مشاهده خواهیم کرد.
انسانی که در مسیر خرد گام برمیدارد همواره آماده است تا پیشفرضها و ارزشهای پیشین خود را به چالش بکشد، اشتباهات خود را بپذیرد، و از آنها به عنوان فرصتهایی برای رشد و بلوغ بیشتر استفاده کند.



