پرش لینک ها

اشک ها و لبخندها

در این اپیزود به دنیای شگفت‌انگیز احساسات، از خنده‌های شادی‌آور تا اشک‌های تسکین‌بخش پرداخته می‌شود. احساسات نه به‌عنوان مفاهیمی ساده و انتزاعی، بلکه به‌شکل تجربه‌های عمیق عصبی و شناختی بررسی می‌گردند. توضیح داده می‌شود که چگونه احساساتی مانند شادی، غم، ترس و حتی اضطراب، در تعامل با سیستم لیمبیک، هیپوتالاموس و قشر پیش‌پیشانی شکل می‌گیرند و رفتار و تصمیمات ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند. همچنین به پیچیدگی پدیده‌هایی نظیر ترکیب گریه و خنده، نقش فرهنگ و باورهای شخصی در درک احساسات و تأثیر آن‌ها بر تجربیات زندگی پرداخته شده و نگاهی علمی-فلسفی به مفهوم هیجانات انسانی ارائه می‌شود.

  • انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
  • توصیه می‌شود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.

نسخه انگلیسی:

ژرفا (Wisdorise)

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

اشک ها و لبخندها

نسخه ی متنی اپیزود:

اگر سری انیمیشن‌های Inside Out که به درون و بیرون ترجمه شده را هنوز ندیدید پیشنهاد می‌کنم خودتان و اگر فرزند هم دارید با آن‌ها تماشا کنید.
در این انیمیشن جذاب نحوه‌ی کارکرد مغز، هورمون‌ها و انتقال‌دهنده‌های عصبی به شکل جالبی به تصویر کشیده شده است.
لازم به ذکر است که این انیمیشن یکی از بهترین روش‌های آموزش عدم وجود اراده‌ی آزاد به کودکان است.

این انیمیشن به زبان ساده نشان‌ می‌دهد که چگونه هر احساس در ذهن شخصیت اصلی، رایلی، به‌صورت یک شخصیت مستقل به تصویر کشیده شده است. شادی، غم، خشم، ترس و انزجار هرکدام نقش خاصی در تصمیم‌گیری‌ها و واکنش‌های او دارند. در بخش دوم این انمینیشن هم احساسات پیچیده‌تری مانند اضطراب، حسادت و شرم معرفی می‌شوند، که همگی نقش مهمی در شکل‌گیری رفتار و تجربیات انسانی دارند.

اما چیزی که این انیمیشن را فراتر از یک داستان سرگرم‌کننده می‌برد، نحوه‌ی نمایش تعاملات عصبی و شناختی در ذهن انسان است. در واقع، هرکدام از این احساسات نه‌تنها بازتابی از تجربیات رایلی هستند، بلکه به نوعی نشان‌دهنده‌ی کارکردهای زیستی و تکاملی مغز نیز می‌باشند. برای مثال، شادی که در اغلب مواقع سعی دارد کنترل ذهن او را به دست بگیرد، در نهایت می‌فهمد که نقش غم چیزی بیش از یک حس ناخوشایند است—بلکه یکی از مهم‌ترین عوامل پردازش تجربه‌ها، ایجاد همدلی و حتی تصمیم‌گیری‌های مؤثر محسوب می‌شود.

علاوه بر این، انیمیشن به‌طرز هنرمندانه‌ای نشان می‌دهد که چطور ترکیب احساسات مختلف باعث پیچیدگی شناختی و رشد فردی می‌شود. همان‌طور که در مغز واقعی، مدارهای عصبی مربوط به هیجانات به‌طور جداگانه عمل نمی‌کنند، بلکه در هم تنیده‌اند و بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند. این موضوع مستقیماً با مفهوم نبود اراده‌ی آزاد همخوانی دارد، زیرا تصمیم‌گیری‌های ما نه حاصل انتخابی آگاهانه، بلکه نتیجه‌ی تعاملات پیچیده‌ی نورونی، پیشینه‌ی زیستی، محیط و تجربیات گذشته است.

آنچه ما احساسات می‌نامیم و به سادگی در مکالمات روزمره استفاده می‌شود یکی از چالش برانگیز ترین بحث‌های فلسفی بوده و هنوز هم هست.
مجددا یادآوری می‌کنم که کلمات نشانگر‌هایی هستند که به یک طیف یا تجربه اشاره می‌کنند. وقتی ما از کلمه‌ی احساسات استفاده می‌کنیم به یک طیف وسیعی از تجربه‌ها اشاره می‌کنیم که باهم همپوشانی داشته و مرز‌‌گزاری دقیقی ندارند.
مثال‌های متعددی که من از درد ناشی از خطای انتظار در بخش‌های گذشته ذکر کردم را می‌توان تک‌تک نام‌گذاری کرد و به عنوان یک احساس شناسایی نمود. پیش‌زمینه‌های ذهنی مثل ژنتیک، فرهنگ، تجربه‌ی زیسته و باروها و نظانم‌های ارزش از یک سو و شرایط ذهنی Mental Estate از سوی دیگر می‌تواند به شدت به این تجربه دامن بزند. همچنین عواملی همچون استرس و تحریک‌پذیری عصبی هم می‌تواند شدت و ضعف و حتی نحوه‌ی تجربه‌ی یک احساس را تحت‌الشعاع قرار دهد.
همان‌قدر که طبقه‌بندی احساسات به مثبت و منفی و حتی خوشایند و ناخوشایند برای من مزحک به نظر می‌رسد کلماتی مثل هوش‌هیجانی یا EQ که در روانشناسی پاپ Pop Psychology استفاده می‌شود نیز ساده‌انگارانه است.
این تقسیم بندی ها مجددا یادآور همان دوگانه‌سازی‌های ساده‌ی مغز انسانی است و با فلسفه‌ی من در تضاد است. تجربه‌ای که ممکن است هم اکنون برای شما ناخوشایند و دردناک باشد در موقعیت دیگری می‌تواند خوشایند و لذت بخش باشد. اگر دوش آب سرد یا حتی فکر کردن به آن احساس مورمور شدن و انزجار را در من بوجود می‌آورد هم اکنون احساس هیجان و شوق را زنده می‌کند. اگر خوردن سوشی حال بهم زدن به نظر می‌رسید هم اکنون به یک میل شدید تبدیل شده است، اگر تنهایی در خلوت خودخواسته لذت بخش از پس از جدایی از یک رابطه‌ی عاشقانه کشنده است.
مرز بین آنچه من هیجان‌زدگی خواندم و اضطراب نیز آنقدر باریک است که بدون در نظر گرفتن Context یا موقعیت تمیز دادن آن‌ها از یکدیگر ممکن نیست بلکه این انتظار ذهنی است که آن را لذت‌بخش یا دردناک می‌کند. به عنوان مثال زمانی که منتظر دریافت یک پاداش هستیم و نشانه‌هایی مثل بالارفتن ضربان قلب، انقلاض عضلانی و حتی تعریق و تغییر ریتم تنفس را تحربه می‌کنیم این ترکیب لذت‌بخش است ولی اگر این علائم در انتظار یک تنبیه باشد مثل از دست دادن چیزی که دوستش داریم بسیار دردناک و حتی غیر‌قابل تحمل خواهد شد.
من در این بخش به احساسات مختلف ورود نخواهم کرد چرا که بسیاری از آن‌ها را به جزئیات در بخش‌های قبلی و همچنین بخش‌های بعد توضیح داده‌ام. در این بخش من سعی دارم توضیح دهم که احساسات طیف وسیعی ‌ای از تجربه‌ها و فرایند‌های عصبی هستند که ما در غالب یک مجموعه نام‌گذاری و ساده‌سازی می‌کنیم.
حتی نمی‌توان به این سؤال که آیا حیوانات احساسات دارند جواب‌های ساده‌ی بله و خیر داد چرا که ما باید دقیقا مشخص کنیم در مورد چه احساسی و در چه شرایطی صحبت می‌کنیم.
اشک‌های احساسی، برخلاف اشک‌های بازتابی که هنگام تحریک چشم تولید می‌شوند، حاوی هورمون‌هایی مانند کورتیزول و لوکوآنسفالین هستند که می‌توانند به تنظیم استرس و ایجاد حس آرامش کمک کنند. این موضوع توضیح می‌دهد که چرا بسیاری از افراد بعد از یک گریه‌ی شدید احساس سبک‌تر شدن و آرامش می‌کنند. در سطح اجتماعی نیز، گریه باعث ایجاد حس همدلی در دیگران می‌شود و می‌تواند پیوندهای عاطفی را تقویت کند.

با این حال، تفاوت در این واکنش‌های احساسی میان گونه‌های مختلف، به معنای برتری یا نقصان هیچ‌یک از آن‌ها نیست. همان‌طور که خنده و گریه در انسان به‌عنوان ابزارهایی برای ارتباط اجتماعی و تنظیم هیجانات شکل گرفته‌اند، سایر حیوانات نیز مکانیسم‌های مخصوص به خود را دارند که در شرایط زیستی و تکاملی آن‌ها کارآمد بوده‌اند. این رفتارها نه نشانه‌ی هوشمندی بیشتر یا کمترند، و نه نشان‌دهنده‌ی پیچیدگی بالاتر یک گونه نسبت به گونه‌ی دیگر. بلکه صرفاً مسیرهای متفاوتی هستند که تکامل، بسته به نیازهای هر گونه، در طول زمان انتخاب کرده است. درنهایت، همه‌ی این واکنش‌ها نشان می‌دهند که احساسات نه‌تنها در انسان، بلکه در بسیاری از موجودات زنده، نقش کلیدی در بقا و ارتباط اجتماعی دارند، هرچند به اشکال متفاوتی ظاهر می‌شوند.

یکی از عجیب‌ترین و درعین‌حال رایج‌ترین تجربیات انسانی، ترکیب خنده و گریه است؛ لحظاتی که چیزی دردناک باعث خنده می‌شود یا برعکس، چیزی شادی‌آور اشک را به چشمانمان می‌آورد. این پدیده، که ممکن است در افراد مختلف و حتی در فرهنگ‌های گوناگون تفاوت‌هایی داشته باشد، به پیچیدگی سیستم احساسی و نورون‌های ما برمی‌گردد. خنده و گریه به‌ظاهر متضاد به نظر می‌رسند، اما از نظر نوروساینس، ارتباطی عمیق و چندلایه‌ای با یکدیگر دارند.

وقتی فردی در یک موقعیت دردناک یا بسیار استرس‌زا ناگهان می‌خندد، این یک واکنش غیرارادی است که از تلاقی فعالیت دو بخش کلیدی مغز، یعنی سیستم لیمبیک و قشر پیش‌پیشانی ناشی می‌شود. سیستم لیمبیک که مسئول پردازش احساسات است، وقتی با یک موقعیت شدیداً احساسی مواجه می‌شود، می‌تواند بین دو واکنش متناقض گیر کند: پاسخ سمپاتیک که بدن را برای جنگ یا گریز آماده می‌کند و پاسخ پاراسمپاتیک که به دنبال آرام کردن سیستم عصبی است. گاهی، وقتی مغز بین این دو حالت دچار تداخل می‌شود، نتیجه یک واکنش ترکیبی از خنده و استرس یا حتی خنده و درد خواهد بود. این نوع خنده در واقع یک مکانیسم تنظیمی است که کمک می‌کند بدن از شدت استرس و تنش رها شود. به همین دلیل است که بعضی افراد هنگام مواجهه با اخبار ناگوار یا حتی در موقعیت‌های خطرناک، به‌جای گریه، می‌خندند.

از طرف دیگر، گریه‌ی ناشی از شادی پدیده‌ای است که معمولاً در لحظات احساسی شدید رخ می‌دهد، جایی که فرد احساساتی مانند عشق، پیروزی، همدلی یا شگفتی را تجربه می‌کند. مغز در این لحظات، مقدار زیادی اکسی‌توسین و دوپامین ترشح می‌کند که احساس لذت را افزایش می‌دهد، اما هم‌زمان، هیپوتالاموس و سیستم لیمبیک به این تحریکات با فعال‌سازی مدارهای گریه در مغز واکنش نشان می‌دهند. به بیان دیگر، شدت احساس مثبت می‌تواند به‌قدری قوی باشد که مغز، مانند زمانی که درد را تجربه می‌کند، واکنش نشان دهد. این توضیح می‌دهد که چرا افراد ممکن است هنگام دیدن کسی که سال‌ها گم شده بود و ناگهان پیدا شده، از شدت خوشحالی گریه کنند، یا هنگام شنیدن یک موسیقی که خاطره‌ای قوی را فعال می‌کند، اشک بریزند.

علاوه بر تفاوت‌های فردی، فرهنگ نیز در این‌که چه چیزی باعث خنده یا گریه می‌شود، نقش مهمی ایفا می‌کند. در بعضی فرهنگ‌ها، بیان احساسات با گریه پذیرفته‌تر است، درحالی‌که در فرهنگ‌های دیگر، گریه نشانه‌ی ضعف تلقی می‌شود. همین موضوع می‌تواند بر واکنش افراد به احساسات شدید تأثیر بگذارد. برای مثال، در بعضی از فرهنگ‌ها، شادی و هیجان بیش‌ازحد معمولاً با نوعی خویشتن‌داری همراه است، بنابراین افراد ممکن است شادی خود را با اشک نشان دهند، نه با خنده‌ی بلند. در مقابل، در فرهنگ‌های دیگر، ابراز خنده در لحظات خوشحالی رایج‌تر است، و گریه بیشتر به لحظات غم و دلتنگی محدود می‌شود.

ترکیب خنده و گریه، نشان‌دهنده‌ی پیچیدگی احساسی مغز انسان است. این تداخل بین واکنش‌های احساسی، بخشی از طبیعت انسانی ماست که نشان می‌دهد سیستم عصبی ما چقدر حساس، انعطاف‌پذیر و چندبعدی است. مغز انسان قادر است احساسات کاملاً متضاد را هم‌زمان پردازش کند و حتی از طریق آن‌ها، تعادل روانی خود را حفظ کند.

پیام بگذارید

16 − 3 =