پرش لینک ها

شور انقلابی

این اپیزود به سراغ پدیده‌ای می‌رود که معمولاً پشت واژه‌هایی مثل «انقلاب»، «آرمان»، یا «رهایی» پنهان می‌شود، اما ریشه‌ی آن عمیق‌تر از سیاست و ایدئولوژی است. شور رمانتیک حالتی از ذهن جمعی است که در آن میل، خشم، تخیل و امید به آینده‌ای مطلق در هم می‌آمیزند و تصویری اغراق‌شده از دگرگونی می‌سازند، تصویری که می‌تواند هم نیروی زاینده‌ی تغییر باشد و هم زمینه‌ساز خشونت و سلطه‌ی تازه.

  • انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
  • توصیه می‌شود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.

نسخه انگلیسی:

ژرفا (Wisdorise)

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

شور انقلابی

نسخه ی متنی اپیزود:

در پس هر نظم اجتماعی تثبیت‌شده، نیرویی خفته است که نه از جنس مخالفت مستقیم با ساختار، بلکه از دل نارضایتی‌های انباشته، امیدهای ناتمام، و خیال رهایی شکل می‌گیرد. این نیرو را نه می‌توان صرفاً «اعتراض» نامید، و نه آن‌قدر خام است که در قالب تصمیمات خودآگاه و برنامه‌ریزی‌شده جای بگیرد. بلکه بیشتر شبیه به میل جمعی‌ای‌ست که همچون تب، بی‌صدا بالا می‌گیرد، روایت می‌سازد، تصویری آرمانی از آینده را در ذهن شکل می‌دهد، آینده‌ای که هنوز نیامده اما گویی همه‌چیز را باید در آن بازنویسی کرد.
این میل، در گذر زمان، از دل شکست‌ها، تحقیرها، و گسست‌های اجتماعی جان می‌گیرد و خود را در قالب نوعی شور انقلابی، شعر، اسطوره یا ایدئولوژی متبلور می‌سازد. ساختارهای سیاسی که این میل را نادیده می‌گیرند، گاه ناگهان در برابر طغیان آن فرو می‌ریزند؛ نه به‌دلیل ضعف در منطق ساختاری‌شان، بلکه به‌دلیل غفلت از لایه‌های عاطفی و تخیلی جامعه‌ای که در اعماقش دیگر در آن ساختار نمی‌زیست، بلکه صرفاً آن را تحمل می‌کرد.

آنچه در این بخش بررسی می‌شود نه صرفاً انقلاب، و نه رمانتیسم به‌معنای ادبی‌اش، بلکه نوعی تلاقی میان شور، خشم، معناطلبی، و میل به دگرگونی‌ست؛ پدیده‌ای که در روان جمعی ریشه دارد و در لحظات تاریخی خاص، خود را با نیرویی ویرانگر یا نوزاینده آشکار می‌کند.
اصطلاح «رمانتیسم انقلاب‌طلبانه» (Revolutionary Romanticism) نخستین بار به‌طور ضمنی در آثار قرن نوزدهم، به‌ویژه در میان متفکران و نویسندگان پسارمانتیک ظاهر شد. با این حال، شکل مفهومی‌تر و مدرن‌تر آن در قرن بیستم توسط متفکرانی چون هربرت مارکوزه، فرانتس فانون، و جورج لوکاچ گسترش یافت؛ کسانی که به‌ویژه پس از جنگ جهانی دوم، تلاش کردند پیوند میان میل انقلابی، ناخودآگاه جمعی، و زیبایی‌شناسی رهایی‌بخش را تبیین کنند.
در تحلیل‌های مارکوزه، به‌ویژه در کتاب انسان تک‌ساحتی، نوعی امید رهایی‌بخش دیده می‌شود که نه از دل نهادهای عقلانی مدرن، بلکه از میل رهایی و تخیل شاعرانه نسبت به جهانی متفاوت می‌جوشد. او با نگاهی انتقادی به سرکوب میل در جوامع مدرن، نقش تخیل و زیبایی‌شناسی را در مقاومت علیه سلطه‌ی ساختارهای سرکوب‌گر برجسته می‌کند، تحلیلی که به‌وضوح در بستر «شور رمانتیک» قابل فهم است.
از سوی دیگر، فانون با اتکا به تجربه‌ی استعمارزدایی، نشان می‌دهد که چگونه میل به خشونت، شور انقلابی، و احساس خشم و تحقیر می‌تواند خود را در قالب نوعی زیبایی‌شناسی انقلاب تجلی دهد، انقلابی که بیش از آنکه استدلال‌محور باشد، مبتنی بر تخیل بازگشت کرامت و بازیابی هویت است. فانون نه‌تنها خشم مستعمره را مشروع می‌سازد، بلکه آن را در قالب تجربه‌ای شاعرانه از رهایی بازتعریف می‌کند.
در دهه‌های بعد، این مفهوم در نوشته‌های روشنفکران انتقادی، هنرمندان رادیکال، و جنبش‌های پست‌مدرن نیز وارد شد. از جنبش‌های ضدجهانی‌سازی و هنر چریکی گرفته تا مطالعات پسااستعماری و تئوری‌های مقاومت، رد پای نوعی رمانتیسم شورشی دیده می‌شود که اغلب بدون نام‌بردن مستقیم از آن، در قالب شور، خشم، زیبایی و میل به نابودی نظم موجود جلوه می‌کند.
برای فهم شکل‌گیری شور رمانتیک در ذهن فردی و جمعی، لازم است آن را نه به‌عنوان یک باور، بلکه به‌مثابه یک وضعیت روانی‌ـ‌زیستی بررسی کنیم؛ حالتی از ذهن که در آن عاطفه، روایت، و میل به دگرگونی در هم تنیده می‌شوند و به ساخت یک تصویر اغراق‌شده، آرمانی و اغلب خیالی از آینده منجر می‌گردند.

در این حالت، تخیل آینده، صرفاً یک تصویر ذهنی نیست، بلکه یک تجربه زیستی است؛ مغز پاداش وعده‌داده‌شده را به‌عنوان واقعیت پردازش می‌کند، نه صرفاً امکان. به‌عبارتی، وعده‌ی انقلاب، از نظر نوروبیولوژیک، همچون دستیابی به یک پاداش واقعی تلقی می‌شود، حتی اگر آن پاداش هنوز وجود خارجی نداشته باشد. همین مکانیسم، شور و اشتیاق جمعی برای مشارکت در انقلاب را تقویت می‌کند، به‌ویژه زمانی که با محرک‌های هیجانی مانند سرود، پرچم، یا نمادهای گروهی همراه شود.
در این وضعیت، بخش‌هایی از قشر پیش‌پیشانی، به‌ویژه نواحی مربوط به تحلیل نقادانه و آینده‌نگری بلندمدت، ممکن است در اثر هیجان شدید و تحریک شبکه‌های پاداش، به‌طور موقت مهار شوند؛ پدیده‌ای که در علوم شناختی با عنوان cognitive narrowing شناخته می‌شود. در این حالت، دیدگاه فرد نسبت به آینده محدود به یک روایت آرمانی می‌شود و توانایی بررسی واقع‌بینانه گزینه‌های مختلف کاهش می‌یابد. درست به همین دلیل است که در لحظات انقلابی، بسیاری از افراد رفتارهایی را از خود بروز می‌دهند که در شرایط عادی هرگز انجام نمی‌دادند، از خشونت تا فداکاری افراطی.

در سطح جمعی نیز، این میل به دگرگونی، از طریق پدیده‌ای به نام emotional contagion یا سرایت هیجانی گسترش می‌یابد. شبکه‌های عصبی هم‌دلی نقش کلیدی در این سرایت دارند. وقتی فردی شور انقلابی را ابراز می‌کند، مثلاً با فریاد، گریه، یا شرکت در تجمعات، دیگران از طریق هم‌دلی عصبی، آن هیجان را تجربه می‌کنند و به‌تدریج ذهن جمعی‌ای شکل می‌گیرد که در آن شور انقلابی به یک «واقعیت زیسته مشترک» بدل می‌شود.
این فرایند، اگرچه ممکن است با خشونت یا تخریب همراه شود، لزوماً مخرب نیست. گاهی همین میل، سرچشمه‌ی تغییرات مثبت اجتماعی می‌شود. اما آنچه آن را خطرناک می‌سازد، نه خود میل به دگرگونی، بلکه کور شدن نسبت به پیچیدگی‌های آن است، زمانی که تخیل، جای تحلیل را می‌گیرد و شور، خرد را به حاشیه می‌راند.
در این بستر ایدئولوژی نقش یک کارخانه‌ی تمام عیار را بازی می‌کند. میل خام، خشم، احساس خسران، و اشتیاق به رهایی را می‌گیرد، قالبی منسجم برایش می‌سازد، و آن را به نیرویی جهت‌دار و سازمان‌یافته تبدیل می‌کند.

در این مرحله، ایدئولوژی همان کاری را با ذهن جمعی می‌کند که موسیقی با هیجان. ریتم می‌دهد، تکرار می‌سازد، و حافظه‌ی عاطفی تولید می‌کند. شور رمانتیک بدون ایدئولوژی، بیشتر شبیه تب است، ناگهانی، تند، و گاه ناپایدار. اما با ورود به ساختارهای ایدئولوژیک، به حرکت توده‌ای بدل می‌شود. از این منظر، ایدئولوژی چیزی‌ست شبیه به کانال‌کشی روانی برای نیرویی مهارنشده.
در نمونه‌های تاریخی، خواه ایدئولوژی مارکسیستی باشد، خواه اسلام‌گرایی سیاسی، یا حتی ملی‌گرایی افراطی، همگی در لحظاتی از تاریخ خود از ذخیره‌ی رمانتیک شور انقلابی تغذیه کرده‌اند. آنها از واژگان شاعرانه، اسطوره‌های حماسی، تصاویر آینده‌ی نجات‌بخش، و دوگانه‌سازی شدید میان «ما» و «آنها» بهره برده‌اند تا میلی پراکنده را به روایتی منسجم تبدیل کنند. در چنین فضایی، سادگی جای پیچیدگی را می‌گیرد، و تقلیل‌گرایی، به ابزار شناخت بدل می‌شود.
این فرآیند، از منظر شناختی، با کاهش ابهام همراه است؛ و مغز انسان، به‌ویژه در شرایط بحران، تمایل شدیدی به کاهش ابهام دارد. ایدئولوژی با ارائه‌ی پاسخ‌های قطعی، نظام علیتی ساده‌شده، و روایت‌هایی با آغاز و پایان مشخص، نیاز ذهن به انسجام را تأمین می‌کند. و چون ریشه در میل دارد، به‌راحتی نقد نمی‌پذیرد؛ زیرا در اعماق خود، نه یک عقیده بلکه یک هویت است.
در این فضا، شور رمانتیک بدل به سوخت ایدئولوژی می‌شود. همان خیالی که ابتدا به‌صورت میل خام و نامنسجم در ذهن‌ها شکل گرفته بود، حالا با قدرت بازنمایی و بازتولید ایدئولوژیک، به خیابان می‌آید، شعار می‌شود، پرچم می‌شود، ترانه می‌شود. ایدئولوژی با استفاده از ابزارهای فرهنگی و رسانه‌ای، این خیال را در ذهن‌ها تثبیت می‌کند و آن را بازتولید می‌نماید؛ چنان‌که گویی همیشه بوده و همیشه خواهد بود.
اما در همین نقطه، یک خطر بزرگ نیز شکل می‌گیرد. هنگامی که ایدئولوژی، خیالی را که برای رهایی زاده شده بود، به ابزاری برای تسلط و بازتولید قدرت تبدیل می‌کند. یعنی جایی که «انقلاب» تمام می‌شود، اما «شور رمانتیک» همچنان در خدمت نظم جدید باقی می‌ماند، این‌بار نه برای گسستن، بلکه برای مشروعیت‌بخشی.
این شور، پیش از آنکه به خیابان بیاید یا به بیانیه‌ای سیاسی بدل شود، در هنر متولد می‌شود. در تصویرهایی که با رنگ‌هایی تند و تضادهایی شدید از آینده‌ای متفاوت سخن می‌گویند. در ترانه‌هایی که اشک را با خشم درمی‌آمیزند. در شعری که از رنج می‌گوید، اما آن را به افتخار بدل می‌کند. هنر، برخلاف زبان رسمی سیاست، نیازی به اثبات ندارد؛ تنها باید لمس شود. و درست در همین لمس شدن، در همین انتقال مستقیم هیجان، خیال انقلاب زاده می‌شود.
هر انقلاب بزرگی، پیش از آنکه پروژه‌ای سیاسی باشد، یک پروژه‌ی زیبایی‌شناختی است. این موضوع را می‌توان در پوسترهای انقلاب‌های قرن بیستم دید، در شعارهایی که با ریتم شعر ساخته می‌شوند، در لباس‌هایی که حامل نمادهای جدید هویت‌اند، و حتی در شیوه‌ی ایستادن، راه رفتن یا نگاه کردن افراد انقلابی. بدن، صدا، رنگ، و فضا تبدیل به حاملان معنایی می‌شوند که پیش‌تر تنها در تخیل جای داشتند. این‌گونه است که انقلاب، نه صرفاً یک رویداد سیاسی، بلکه یک اجرای زیبایی‌شناختی می‌شود، نوعی اجرای جمعی که در آن همه‌چیز معنا می‌یابد. حرکت، سکوت، فریاد، حتی مرگ.
از منظر نوروشناختی، همین نمودهای حسی و زیباشناختی، ورودی‌های قوی‌ای برای تحریک سیستم لیمبیک و نواحی پاداش مغز هستند. یک ترانه‌ی انقلابی نه فقط بر احساسات فرد اثر می‌گذارد، بلکه از طریق حافظه‌ی شنیداری و احساسی، نوعی هویت مشترک می‌سازد. تکرار این نشانه‌ها، به تثبیت ذهنی روایت کمک می‌کند.

نمادها در این فضا نقش کلیدی دارند. پرچم، چهره‌ی یک قهرمان، رنگ خاص، یا حتی یک ژست ساده (مانند مشت گره‌کرده) همگی ابزارهایی‌اند برای کدگذاری معنا در حافظه‌ی جمعی. هرچه این نمادها ساده‌تر، تکرارشونده‌تر، و هیجان‌برانگیزتر باشند، قدرت‌شان در حفظ انسجام روانی و اجتماعی جنبش بیشتر است.
اما همان‌طور که نمادهای دینی در گذر زمان از تجربه‌ی عرفانی به ابزار اطاعت بدل می‌شوند، بازنمایی‌های زیبایی‌شناختی انقلاب نیز می‌توانند از میل به رهایی به ابزار سلطه بدل گردند. شعارها که زمانی فراخوان آزادی بودند، ممکن است در نظام جدید، ابزار خاموش‌سازی مخالفان شوند. تصاویر قهرمانان، که زمانی الهام‌بخش بودند، به بت‌هایی تبدیل می‌شوند که اجازه‌ی شکستن ندارند.
با این نگاه، فهم شور رمانتیک بدون تحلیل هنری آن ناقص است. زیرا آن‌جا که کلمات کم می‌آورند، تصویرها سخن می‌گویند؛ و گاه، تصویری از آزادی، بیش از هزار خط تئوری می‌تواند جمعیتی را به حرکت وادارد.
همان‌گونه که آتش می‌تواند گرمابخش باشد یا ویرانگر، شور رمانتیک نیز در مرز باریکی میان رهایی و سلطه حرکت می‌کند. شور انقلابی، اگرچه در ابتدا پاسخی به بی‌عدالتی‌ست، اما در فرایند تبدیل‌شدن به نظام، همواره در خطر فروغلتیدن به همان چیزی‌ست که علیه آن برخاسته بود. مسأله فقط این نیست که چه کسانی قدرت را در دست می‌گیرند؛ بلکه اینکه با چه روایتی و با چه عواطفی این قدرت مشروع می‌شود.
شور رمانتیک، به‌واسطه‌ی بار عاطفی شدید و روایت‌های آرمانی‌اش، می‌تواند به بستری مناسب برای تمامیت‌خواهی بدل شود. زیرا همان توانایی‌ای که دارد تا انسان‌ها را به خیابان بکشاند، آن‌ها را نیز آماده می‌سازد تا برای آرمان بجنگند، بکشند، یا کشته شوند. در این وضعیت، خشونت نه به‌عنوان یک ابزار، بلکه به‌مثابه یک «ضرورت اخلاقی» جلوه می‌کند، خشونتی که خود را با واژگانی چون «پاک‌سازی»، «خیانت»، یا «قربانی مقدس» مشروع می‌سازد.
ساختار مغزی انسان، به‌ویژه در مواجهه با روایت‌هایی که بار عاطفی بالا دارند، تمایل به قطبی‌سازی پیدا می‌کند. هم‌دلی کاهش می‌یابد، و دگرسازی شدت می‌گیرد. انسان‌هایی که پیش از آن همسایه بودند، در نگاه انقلابی مسلح به رمانتیسم، تبدیل به خائن، مزدور، یا دشمن خلق می‌شوند.
در بسیاری از انقلاب‌ها، این نقطه‌ی چرخش بسیار آشناست. از فرانسه تا شوروی، از چین تا ایران. نقطه‌ای که در آن شعار آزادی جای خود را به سرکوب می‌دهد، اما همچنان در پوشش همان واژگان رهایی‌بخش بیان می‌شود. این همان لحظه‌ای‌ست که میل به رهایی، به میل به کنترل بدل می‌شود، اما چون هنوز با زبان شعر و تصویر و وعده‌های والای پیشین سخن می‌گوید، تشخیصش دشوار است.
این خطر دقیقاً از آن‌جا ناشی می‌شود که رمانتیسم، برخلاف عقلانیت انتقادی، نسبت به پیچیدگی‌ها، ابهام‌ها و تناقض‌ها مقاومت دارد. میل به روایت شفاف، به دشمن مشخص، به قهرمان بی‌نقص، و به آینده‌ای مطلق، انسان را در برابر کثرت و نسبیت آسیب‌پذیر می‌سازد. و این‌گونه است که شور رمانتیک، اگر در زمان مناسب مهار و بازاندیشی نشود، می‌تواند زمینه‌ساز ساختارهایی شود که از دل شور برخاسته‌اند، اما با سرکوب پایدار می‌مانند.
این شور، همان‌قدر که نیرویی برای گسستن از نظم کهنه است، می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری نظمی تازه اما بسته‌تر باشد. شور برخاسته از میل به رهایی، اگر در فرآیند تثبیت سیاسی بازاندیشی نشود، ممکن است همان ساختارهایی را بازتولید کند که پیش‌تر در برابرشان ایستاده بود. این رمانتیسم، در خاستگاه خود زیباست، در لحظه‌ی انفجار خود پرشور، اما در استمرارش، اگر نقد نشود، می‌تواند به ابزاری برای تثبیت سلطه‌ی نو بدل گردد، سلطه‌ای که همچنان با واژگان آزادی، بر گرده‌ی همان مردم استوار می‌شود.
اگر ذهن ما چنین مستعد خیال‌پردازی‌های شورمندانه است، آیا راهی برای بهره‌گیری از این توان در جهت ساختن جهان‌هایی انسانی‌تر وجود دارد، بی‌آنکه دوباره در چرخه‌ی تخریب و بازتولید سلطه گرفتار شویم؟
در دنیای امروز، شور رمانتیک محدود به گذشته یا کتاب‌های تاریخ نیست؛ بلکه به شکلی مداوم و حتی خطرناک در لایه‌های زیرین بسیاری از جوامع فعال است، چه در قالب میل فروخورده به دگرگونی، چه در قالب نوستالژی برای دوران طلایی خیالی، یا حتی در شکل آرزومندی برای «فروپاشی» به‌مثابه آغازی نو.
کشورهایی که در دهه‌های اخیر تجربه‌ی دگرگونی‌های سریع، ناکامی در توسعه، فساد ساختاری، یا تحقیر تاریخی داشته‌اند، بستر مستعدتری برای این نوع رمانتیسم دارند. در چنین جوامعی، مردم نه‌فقط از وضعیت موجود خسته‌اند، بلکه دیگر نمی‌توانند آینده‌ای قابل‌تصور در دل همان نظم ترسیم کنند. و همین ناتوانی در تصور آینده، میل به نابودی وضعیت فعلی را تقویت می‌کند، چه به‌واسطه‌ی انقلاب، چه مهاجرت، یا حتی شورش‌های غیرمتمرکز و خشونت‌بار.
لبنان، ایران، ونزوئلا، تونس، سودان، سوریه پیش از جنگ، و حتی روسیه در آستانه‌ی فروپاشی شوروی نمونه‌هایی هستند از جوامعی که در دوره‌هایی، فضای روانی و جمعی آن‌ها به‌شدت آغشته به شور رمانتیک شده است. در این کشورها، جنبش‌ها و خیزش‌هایی رخ داد یا در حال شکل‌گیری است که بیش از آنکه مبتنی بر برنامه‌ی سیاسی مشخص باشند، از یک تخیل رهایی‌بخش تغذیه می‌کنند؛ تخیلی که گاه از خاطرات انقلاب‌های پیشین، گاه از ادبیات و موسیقی زیرزمینی، و گاه از رسانه‌های جمعی و رویاپردازی‌های تبعیدیان ساخته می‌شود.
حتی در جوامع به‌ظاهر باثبات‌تر، نظیر ایالات متحده، برزیل، یا فرانسه، شاهد ظهور اشکالی از رمانتیسم سیاسی هستیم که با زبان آزادی، عدالت، یا بازگشت به شکوه پیشین، نوعی دوگانه‌سازی شدید میان مردم و نخبگان، خیر و شر، گذشته و آینده ایجاد می‌کنند.
در بسیاری از این نمونه‌ها، الگوی روانی مشابهی دیده می‌شود. حس خسران جمعی، میل به معنا، دشمن فرضی، قهرمان افسانه‌ای، و آینده‌ای نجات‌بخش. آنچه متفاوت است، صرفاً فرم اجرایی آن‌هاست، گاه در قالب جنبش‌های شهری، گاه به شکل تروریسم، و گاه در دل ساختارهای انتخاباتی. اما ریشه‌ها یکی‌ست.
درک این الگو به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا برخی جوامع مستعد این نوع انفجارهای روانی‌ـ‌سیاسی‌اند، و چرا برخی دیگر، حتی با بحران‌های شدید، به چنین نقطه‌ای نمی‌رسند. پاسخ، در نسبت میان میل و روایت است. اگر نظمی بتواند میل به معنا را در قالب‌هایی غیرمخرب جذب و پردازش کند، احتمال شعله‌ور شدن این رمانتیسم کاهش می‌یابد. اما اگر تنها کاری که نظم موجود انجام می‌دهد، سرکوب میل و تخریب روایت باشد، انفجار نه محتمل، بلکه حتمی‌ست.
شور رمانتیک را نمی‌توان صرفاً یک خطای شناختی، یک شور گذرا یا یک ابزار ایدئولوژیک دانست؛ بلکه باید آن را بازتابی از نیازهای بنیادین روان انسان برای معنا، رهایی، و بازآفرینی دانست، نیازهایی که اگر سرکوب شوند، نه‌تنها ناپدید نمی‌شوند، بلکه در لایه‌های عمیق‌تری از ذهن جمعی رسوب می‌کنند و روزی در شکلی انفجاری و شاعرانه بازمی‌گردند. اما همین ویژگی شاعرانه، همان‌جاست که خطر آغاز می‌شود. آن‌گاه که تخیل، جایگزین تحلیل می‌شود، و روایت، بر واقعیت سایه می‌افکند، جامعه در برابر میل خود نابینا می‌شود. می‌جنگد بی‌آنکه بداند برای چه، می‌سازد بی‌آنکه بداند چه می‌خواهد بسازد، و تخریب می‌کند به امید رهایی، بی‌آنکه ببیند تخریب، گاه خود به بند تازه‌ای بدل می‌شود.
سؤال اساسی این نیست که آیا انقلاب باید باشد یا نه؛ یا اینکه آیا مردم حق شوریدن دارند یا نه. پرسش سخت‌تر آن است که آیا ذهن انسان، با تمام گرایش‌های عصبی‌اش به معنا، قطعیت، و دگرگونی، قادر هست از چرخه‌ی تکرار خشونت و خیال‌پردازی نجات یابد؟ آیا می‌توان رهایی را خواست، بی‌آنکه در دام اسطوره رهایی افتاد؟ آیا می‌توان شور را تجربه کرد، بی‌آنکه خرد را به کناری نهاد؟

پیام بگذارید

16 − 1 =