فکت زمینه مند- به روز شده
در این اپیزود با الهام از مفهوم پارادایم، بررسی میکنیم که چگونه معنا و اعتبار شواهد علمی در چارچوبهای تاریخی و مفهومی خاص ساخته میشوند، و چرا آنچه در یک دوره بدیهی تلقی میشود، ممکن است در دورهای دیگر فرو بریزد.
این اپیزود تلاشی است برای دیدن فکت بهعنوان بهعنوان پدیدهای زمینمند نه حقیقتی مطلق یا نسبی.
- انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
- توصیه میشود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.
فکت زمینهمند
نسخه ی متنی اپیزود:
توی زبان فارسی برای واژه ای که امروز در علم و فلسفه ،فکت نامیده میشه معادل دقیق و یکدستی وجود نداره . تغییر های مثل امر واقع ،واقعیت عینی یا گذاره واقعی هیچ کدوم با تمامیت کار کرد این مفهوم رو منتقل نمیکنه. فکت نه خود واقعیته و نه صرفا یه گذاره درباره جهان . فکت نتیجه بخورد ذهن ،ابزار ، زبان و تجربه با پدیده هاست ، چیزی که تنها در بستر یک دستگاه مفهومی و روش مند معنا پیدا میکنه ، به همین دلیل در این بخش من از همون واژه فکت استفاده میکنم .
من توی این اپیزود از فلسفه آقای توماس کون Thomas Kuhn استفاده میکنم که فکت زمین من رو توضیح بدم.
بعضی جاها اسمشون رو توماس کوهِن به اشتباه میگن چون هم تلفظ اسمش برای فارسیزبانها سخته هم با نشیمنگاه مبارک همتلفظه. من همون توماس کون رو استفاده میکنم که کمی فارسیشده بدون اینکه شبیه لئونارد کوهن بشه.
ایشون از اصطلاحی به نام پارادایم استفاده میکنه و توضیح میده که معنای آزمون و شواهد علمی در دل یک پارادایم شکل میگیره.اون نشون میده که علم در عمل نه برپایهی آزمونهای پیوستهی ابطال بلکه در چارچوبهایی کلی به نام پارادایم پیش میره. پارادایم مجموعهای از مفاهیم، روشها و پرسشهای پذیرفتهشدهست که جامعهی علمی در یه دورهی تاریخی روشون توافق میکنه. اعتماد دانشمندها در این بستر نه به یه نظریهی منفرد بلکه به کل چارچوبیه که جهت تحقیق و حتی معنای شواهد رو تعیین میکنه.
در این معنا اعتماد به علم بیشتر شبیه اعتماد به یه قرارداد اجتماعی و فرهنگی درون جامعهی علمیه. نظریهها فقط در دل یه پارادایم معتبرند. نه صرفاً به دلیل مقاومتشون در برابر ابطال بلکه چون به شکل سازگار و کارآمد جهان رو توضیح میدن و امکان پیشبینی و پژوهش رو فراهم میکنند.
اما همین چارچوب ها در دوره هایی دچار بحران میشن.شواهد دیگه با اونا سازگار نیست و در نتیجه یه انقلاب علمی رخ میده که اعتماد اجتماعی از پارادایم قبلی به پارادایم تازه منتقل میشه. این چشمانداز کون ،یادآور میشه که اعتماد علمی هرچند بر شَدگرایی سازند و استواره در نهایت محصول فرآیندهای اجتماعی و تاریخی هم هست. اون چیزی که یه نسل بدیهی و مطمئن میپنداره برای نسل بعد ممکنه صرفاً بخشی از تاریخ علم به نظر برسه.
اعتماد به علم بنابراین نهفقط اعتماد به مکانیسمهای ابطال و آزمون بلکه اعتماد به جامعهایه که توانایی گذار از یک پارادایم به پارادایم دیگر رو داره. از این منظر مثالها و ارجاعات علمی در این کتاب هم بیرون از این قواعد نیستن. اونا هم در دل یک پارادایم فکری و علمی خاص شکل گرفتن و ممکنه در آینده تحت تأثیر شواهد تازه یا تغییر چارچوبها بازنویسی بشن.
با این تفاصیل میشه اینطور گفت که مشاهده یه دادهی خام نیست. رویدادیِ که در دل تاریخ، زبان و پیشزمینههای ذهنی امکانپذیر میشه. به همین دلیل فکت نه یه واحد بیطرف از واقعیت بلکه نتیجهی یه قاببندی ذهن ماست.
وقتی پارادایم تغییر میکنه فکتها هم تغییر میکنن بدون اینکه جهان بیرونی عوض شده باشه. اون چیزی که تغییر میکنه شبکهایه که تعیین میکنه چه چیزی معنی داره و چه چیزی خطا. در این رویکرد فکت همواره در دل یه تفسیر جمعی شکل میگیره و ریشهی تاریخی داره. در برابر این دیدگاه، کارل پوپر بر محدودیتهایی تأکید میکنه که جهان بیرونی روی نظریهها اعمال میکنه.نظریهها ساخته میشن ،اما هر نظریه فقط زمانی اعتبار داره که بتونه در برابر تجربهی زیسته، آزمایش و خطاهای پیشبینی دوام بیاره. اگر گزارهای در شرایط مختلف تکرار بشه و آزمونهایی سخت رو تاب بیاره، فکت تلقی میشه. اینجا نیرویی از بیرون حضور داره که ذهن نمیتونه به دلخواه از اون عبور کنه.
جهان با سکوت سختگیرانهی خودش اجازه نمیده هر گزارهای باقی بمونه و نظریهها رو با خطا و ناسازگاری عقب میزنه. در این معنا، فکت محصول مقاومت جهانه، نه فقط محصول زبان یا توافق. منظور من از مقاومت این نیست که جهانی یا پدیدهها اراده یا قصد دارن.بلکه منظور من بیشتر اشاره به خاموشی، سرسختی و غیرقابلدستکاری بودن پدیدههاست که اجازه نمیده هر مدل ذهنی، هر تفسیر یا هر انتظار پیشزمینهای بدون محدودیت گسترش پیدا کنه. دادههای تجربی، خطاهای پیشبینی، شکستهای تکرارشوندهی آزمایشها و ناسازگاریهای پایدار همه نمودهای همین مقاومت هستن. این مقاومت همون چیزیه که مرز بین خیالپردازی و فکت رو حفظ میکنه.
پدیدهای که نشون میده هرچند فکت در دل پیشزمینههای ذهنی و مدلهای ذهنی شکل میگیره، اما جهان بیرونی اجازه نمیده این مدلها به طور نامحدود از پدیده فاصله بگیرن. نگاه توماس کون و کارل پوپر در ظاهر متفاوت هستن.
اما ماهیت فکت از نظر من دقیقاً در تقاطع همین دنیا شکل میگیره. فکت نه یه دادهی خام بیرونیه و نه یه ساختهی کاملاً ذهنی. بلکه نتیجهی تماس مداوم بین ساختارهای ذهنی و مقاومت پدیدههاست.
ذهن با همهی پیشزمینههای ذهنی خودش جهان رو صورتبندی میکنه و گزاره میسازه. اما این گزارهها تنها زمانی فکت میشن که جهان اجازه بده. اگه با اون ناسازگار باشه، خطای پیشبینی، تناقضهای تکرارشونده یا رویدادهایی که نمیشه اونها رو نادیده گرفت، اونو کنار میزنن.
فکت یک ایست موقتِ. نقطهای که در اون پیشزمینههای ذهنی، ذهن جمعی و فشار جهان بیرونی به تعادل نسبی میرسن. همینکه یکی از این لایهها تغییر کنه یا پارادایم جابهجا بشه، این تعادل فرو میریزه و اون چیزی که زمانی فکت بوده، شکل و اعتبارش رو از دست میده.
زمانی گردش خورشید به دور زمین یک فکت بدیهی محسوب میشد. نه به این معنا که مردم اشتباه میکردن، بلکه به این دلیل که چارچوب مفهومی اون دوران چنین مشاهدهای رو فکت میساخت. منظومهی بطلمیوسی سالها پایدار نجوم بود و حتی شواهد تجربی اون زمان هم از اون حمایت میکرد.
با تغییر مدل، این فکت بهطور کامل فرو ریخت، بدون اینکه پدیدهی بیرونی تغییر کرده باشه. کسایی که فکت رو با واقعیت عینی، بهمعنای اون چیزی که مستقیماً قابل مشاهدهست یکی میگیرن، ناخواسته در دام سادهسازی ادراکی میافتن. اگه معیار ما فقط دیدهها و حسهای بیواسطه باشه، آنگاه طلوع و غروب خورشید واقعیت عینی باید حرکت خورشید باشه نه چرخش زمین.
حس ما زمین رو ثابت و خورشید رو متحرک نشون میده.بنابراین از منظر ادراک خام، خورشید بالا میاد و پایین میره و جهان پهنهای صاف احساس میشه، اما این واقعیتیه که در دل پیشزمینههای ادراکی ما ساخته میشه نه ساختار جهان. همین مثال نشون میده که اون چیزی که عینی به نظر میرسه، بسیاری اوقات فقط صورت سادهسازیشدهی واقعیت ذهنی ماست نه فکت. اتم هم زمانی واحد غیرقابل تقسیم تلقی میشد. این گذار در شیمی قرن ۱۹ فکت بود و اساس کتابهای درسی رو میساخت. با ظهور فیزیک هستهای، همین فکت هم از هم پاشید و مشخص شد اتم نهتنها قابل تقسیمه، بلکه خودش از ذرات ریزتر و ناپایدارتر تشکیل شده.
امروز هم همین ساختار بهظاهر بنیادی زیر سواله، چرا که در فیزیک کوانتوم، مرز بین ذره و میدان، پایدار و ناپایدار و حتی بین وجود و عدم وجود، یکدستیِ سابق رو نداره. در زیستشناسی هم نمونههای زیادی وجود داره. سالها فکت مستقر این بود که صفات فقط از والدین به فرزندان منتقل میشه و محیط نقشی در انتقال بیننسلی نداره. با ظهور اپیژنتیک مشخص شد که تجربهی زیسته، تغذیه، استرس و حتی شرایط اجتماعی میتونن تغییرات زیادی ایجاد کنن که به نسلهای بعد منتقل میشه. اون چیزی که زمانی قانون قطعی وراثت بهحساب میاومد، الان دیگه یکی از سادهسازیهای تاریخ علمی تلقی میشه.
در تاریخ هم فکتها دگرگون شدن. مدتی تصور میشد نژاد آریایی نوعی موجودیت تاریخی، زیستی و فرهنگی مشخصه و موجی از نظریههای نژادی هم حول اون شکل گرفت. پژوهشهای ژنتیکی جمعیتی در دهههای اخیر نشون داده این تصور فاقد بنیان زیستیه. ترکیب ژنتیکی انسانها بسیار پیچیدهتر، درهمآمیختهتر و چندلایهتر از اونه که بشه اون رو در قالب چنین ساختارهای سادهانگارانهای فرو برد.
فکت تاریخی سابق، امروز به یک روایت اشتباه فروکاست شده. حتی داستانهای دیرین مهاجرت مثل ورود فقط یک موج جمعیتی به اروپا یا یک مسیر واحد خروج انسان از آفریقا زمانی فکت به نظر میرسیدن. امروز ژنوم باستانی نشون داده که این روایتها مخدوش اند . بارها مهاجرت اتفاق افتاده، بارها جمعیتها از نو آمیخته شدن و هر دوره شواهد تازه فکتهای قدیمی رو تغییر داده یا بیاعتبار میکنه.
در فیزیک کلاسیک فرض بر این بود که زمان و فضا بستر ثابت و مطلقان. این فرض یک فکت علمی محسوب میشد. نسبیت این فکت رو کنار زد و نشون داد زمان و فضا خودشون پویا و وابسته به جرم، انرژی و سرعتان. بعدها مکانیک کوانتومی حتی همین قطعیت رو هم شکست و نشون داد که رفتار جهان در مقیاسهای ریز تابع قوانین احتمالاتیه؛ چیزی که هرگز در فکتهای کلاسیک قابل تصور نبود.
نه میشه گفت پدیدهای در این جهان مطلقه و نه میشه با یک حکم ساده اعلام کرد همه چیز نسبیه. هر دو گزاره راههای میانبریاند که پیچیدگی رابطهی ذهن و جهان رو حذف میکنه. میشه بهجای اینکه پدیدهها رو در دوگانهی مطلق یا نسبی گرفتار کنیم، بگیم پدیدهها زمینمند هستن. وقتی که میگیم خورشید از شرق طلوع و در غرب غروب میکنه، این گذاره نه مطلق و نه نسبی بلکه کاملاً زمینمنده. شرق و غرب خودشون مفاهیمی هستن که در پارادایم زمینی و در نسبت به موقعیت ناظر تعریف شدن.
اگه همون ناظر روی سطح ماه بیسته، نه شرق و غرب معنای زمینی رو خواهد داشت، نه طلوع و غروب خورشید به شکلی که ما روی زمین میبینیم رو خواهد داد. اون چیزی که فکت تلقی میشه، در پیوند با زمینهایه که اون رو ممکن کرده، نه بیرون از اون. در این معنا، فکت هم زمینمنده و در جایی بین این دو حالت رو شکل میگیره.



