پرش لینک ها

زنجیرهای عقلانیت – به روز شده

این اپیزود به بررسی مفهوم عقلانیت و چگونگی شکل‌گیری آن در ذهن انسان می‌پردازد. از دیدگاه‌های مختلف فلسفی گرفته تا تحقیقات جدید در علوم شناختی، به تحلیل نحوه تعامل عقل و احساسات، همچنین تأثیرات اجتماعی و فرهنگی بر رفتار عقلانی انسان‌ها پرداخته شده است. این اپیزود به سوالاتی مانند اینکه آیا عقلانیت واقعاً یک معیار جهانی است یا به شدت وابسته به بافت‌های فرهنگی و اجتماعی می‌پردازد.

  • انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
  • توصیه می‌شود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.

نسخه انگلیسی:

ژرفا (Wisdorise)

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

زنجیرهای عقلانیت

نسخه ی متنی اپیزود:

شاید نخستین تصویرها از ذهن در تاریخ اندیشه، در تمثیل افلاطون از ارابه‌ران شکل گرفت. ذهن، ارابه‌ای است که دو اسب آن را می‌کشند؛ یکی سفید و رام، میل به دانایی و دیگری سیاه و سرکش، میل به لذت. عقل، در این تصویر، ارابه‌ران خردمند است که باید لگام میل را در دست گیرد تا ارابه از مسیر حقیقت منحرف نشود. این استعاره، نخستین دوگانگی بنیادی در تاریخ فلسفه‌ را رقم زد. از همان لحظه، ذهن دیگر یک کل زنده نبود، بلکه صحنه‌ای از کشمکش میان نیروهای متقابل شد؛ عقل در مقام ناظر و میل در جایگاه نیروهای حیوانی که باید کنترل شوند.

ارسطو کوشید این شکاف را زمینی‌تر کند. خرد در نگاه او توانایی یافتن حد میانه میان افراط و تفریط بود. انسان خردمند کسی است که هیجاناتش را سرکوب نمی‌کند، بلکه آن‌ها را در توازن نگاه می‌دارد. اما در اینجا نیز عقل ناظر است و میل، ماده‌ای خام که باید شکل یابد. این دوگانگی درون‌ذهنی، با گذر زمان تنها شکل عوض کرد.

در دوران مدرن، دکارت با جمله‌ی مشهور «می‌اندیشم، پس هستم» عقل را به جوهر هستی بدل کرد. ذهن و بدن از هم جدا شدند. اندیشه حقیقت شد و تن، منبع خطا. انسان مدرن همان ارابه‌ران افلاطونی بود که تنها از آسمان به درون خویش بازگشته بود. کانت این ساختار را نظام‌مند کرد. در فلسفه‌ی او، عقل قانون‌گذار است و میل، منشأ لغزش. اخلاق زمانی خالص است که از عقل برآید، نه از تمایل. امر مطلق او، تنها چهره‌ی تازه‌ای از همان فرمان قدیمی عقل بود که حالا به جای خدایان، از درون انسان برمی‌خاست.

نیچه اما این نظم را واژگون کرد. او گفت خدا مرده است، اما سایه‌اش هنوز بر زمین افتاده؛ زیرا عقل را به جای او نشانده‌ایم. آنچه عقل می‌نامیم، شکلی از میل است؛ میل به معنا، میل به نظم، میل به سلطه. حقیقت، نه کشفِ نظمی بیرونی، بلکه نتیجه‌ی کشاکش نیروهاست. ارابه‌ران از تخت فرو افتاد، زیرا اساسا ارابه‌ای وجود نداشت، تنها حرکت بود.

از اینجا، ذهن را دیگر نمی‌توان میدان جنگ دانست. ذهن، کل زنده‌ای است که از هزاران جریان درهم‌تنیده شکل گرفته است. آنچه ما عقل و میل می‌خوانیم، تنها دو صدا از میان صداهای بی‌شمار این کل‌اند. ذهن نه ارابه‌ای دو اسبه، بلکه ارکستری است با بی‌نهایت ساز که هم‌زمان می‌نوازند. هر ساز، بازتاب بخشی از پیش‌زمینه‌های ذهنی است؛ پیش‌زمینه‌هایی که از ژنتیک، تجربه، زبان، فرهنگ، حافظه، باور و هیجان ساخته شده‌اند. هیچ ساز یا نوازنده‌ای حقیقت مطلق را نمی‌نوازد. هماهنگی از بیرون تحمیل نمی‌شود، بلکه از درون تعامل صداها شکل می‌گیرد.

فیلسوفان کلاسیک این ارکستر را به یک دوئت ساده فروکاستند؛ پیانو به‌جای عقل و ویالون به‌جای میل. تمام موسیقی ذهن، به جدال یا سازگاری میان این دو خلاصه شد. اما ذهن انسان چنین ساده نیست. پشت این دو صدا، ده‌ها ساز دیگر حضور دارند که در گفت‌وگویی بی‌پایان با یکدیگرند. حتی اگر یکی از سازها از کوک بیفتد، ارکستر خاموش نمی‌ماند. ذهن همچنان می‌نوازد. گاه ملودی منطق برجسته می‌شود، گاه ریتم احساس یا طنین حافظه. هیچ‌کدام مرکز نیستند، و هماهنگی زمانی پدید می‌آید که صداها در گفت‌وگو باشند، نه زمانی که یکی فرمان دهد و دیگری اطاعت کند.

انسان برای فهم این هارمونی درونی، نامی بر لحظاتی گذاشت که صداها هماهنگ‌تر به گوش می‌رسند. واژه‌هایی چون عقلانیت از همین میل به نظم دادن به آشوب درون زاده شدند. عقلانیت، در واقع، تلاش ذهن برای بازسازی همان هماهنگی در سطح زبان و رفتار است؛ کوششی برای تبدیل فرایند زنده و متغیر ذهن به قاعده‌ای قابل پیش‌بینی و سنجش. اما همان‌طور که هیچ دو اجرای یک ارکستر دقیقا یکسان نیست، عقلانیت نیز مفهومی یک‌دست و جهانی نیست. هر ذهن، بسته به پیش‌زمینه‌های زیستی و فرهنگی خود، صدای خاصی از آن می‌شنود.

در سنت مدرن، عقلانیت معمولا توانایی اندیشیدن صحیح و تصمیم‌گیری بر مبنای دلیل دانسته شده است. اما عقلانیت، همانند منطق، از زمینه جدا نیست. اهداف، ارزش‌ها، اطلاعات و بافت ذهنی هر فرد در شکل‌گیری آن نقش دارند. در یک فرهنگ، عقلانی بودن به معنای سازگاری با نظم اجتماعی است؛ در فرهنگی دیگر، به معنای ایستادن در برابر آن. عقلانیت بیش از آن‌که جوهر مشترک انسان‌ها باشد، بازتاب تفاوت در چشم‌اندازهای ذهنی و فرهنگی است.

در ساده‌ترین تقسیم‌بندی، می‌توان میان دو نوع عقلانیت تمایز قائل شد. عقلانیت ابزاری و عقلانیت معرفتی. عقلانیت ابزاری (instrumental rationality) معطوف به کارآمدی در رسیدن به هدف است. این نوع عقلانیت می‌پرسد آیا وسیله‌ای که فرد برای دستیابی به هدفش انتخاب کرده، مؤثرترین گزینه‌ی ممکن بوده است یا نه، صرف‌نظر از ارزش خود هدف. در مقابل، عقلانیت معرفتی (epistemic rationality) ناظر بر کیفیت باورهاست. پرسش در اینجا آن است که آیا باورهای فرد، بر پایه‌ی شواهد کافی، انسجام منطقی، و دقت نظری شکل گرفته‌اند یا نه.

مدل‌های تصمیم‌گیری کلاسیک، به‌ویژه در نظریه‌ی انتخاب عقلانی و اقتصاد نئوکلاسیک، فرض را بر این می‌گذارند که انسان موجودی است محاسبه‌گر، با دسترسی کامل به اطلاعات، فاقد سوگیری و توانمند در انتخاب بهینه بر اساس تحلیل هزینه و فایده. اما شواهد تجربی گسترده‌ای در روان‌شناسی شناختی، علوم اعصاب و اقتصاد رفتاری این تصویر را به چالش کشیده‌اند.

 انسان‌ها، نه‌تنها اطلاعات را ناقص و انتخابی دریافت می‌کنند، بلکه آن را با سوگیری‌هایی پردازش می‌کنند که گاه به‌سختی با عقلانیت کلاسیک قابل‌جمع‌اند. نمونه‌هایی چون سوگیری تأیید (confirmation bias)، که فرد تنها شواهدی را می‌پذیرد که باورهای پیشینش را تقویت می‌کند، یا اثر لنگر (anchoring effect)، که نخستین عدد شنیده‌شده بر تمام ارزیابی‌های بعدی سایه می‌افکند، نشان می‌دهند که تصمیم‌گیری‌های انسانی، حتی زمانی که منطقی به‌نظر می‌رسند، متأثر از فرآیندهای ناخودآگاه و غیرتحلیلی‌اند.

منطق در ساده‌ترین تعریف، ابزاری برای سنجش اعتبار استدلال‌هاست. در نگاه کلاسیک، هر گزاره یا درست است یا نادرست و هیچ حالت میانی ندارد. این ساختار در ریاضیات و علوم صوری کارآمد بوده، اما در مواجهه با زبان و تجربه‌ی زیسته‌ی انسانی محدودیت‌ها آشکار می‌شوند. جمله‌ی ساده‌ای مثل «خورشید در آسمان است» نشان می‌دهد که ارزش صدق گزاره‌ها می‌تواند بسته به زمان، مکان و موقعیت ناظر تغییر کند.

تلاش برای عبور از این محدودیت‌ها به پیدایش منطق‌های دیگری انجامید: منطق فازی با درجات صدق میان صفر و یک، منطق چندارزشی با گزینه‌های «نامعین» یا «ممکن»، منطق ناسازگارپذیر که تناقض را تحمل می‌کند، و منطق‌های زمانی و بافت‌محور که به زمینه‌ی جمله حساس‌اند. در کنار آن‌ها، نگاه شهودی، صدق را تنها زمانی می‌پذیرد که بتوان آن را سازنده اثبات کرد. همه‌ی این رویکردها نشان می‌دهند که «منطق» یک دستگاه یکپارچه نیست، بلکه خانواده‌ای از نظام‌های متکثر است که هر کدام بخشی از واقعیت استدلال انسانی را مدل می‌کنند.

علوم شناختی و نوروساینس این بحث را به سطح دیگری برده‌اند. بر اساس آنچه در کتاب «واقعیت ذهنی» توضیح داده شد می‌دانیم که استدلال نه صرفا محصول قشر پیش‌پیشانی، بلکه حاصل تعامل آن با سامانه‌های هیجانی و حافظه است. نظریه‌ی پردازش دوگانه نشان می‌دهد که بخش عمده‌ی تصمیم‌گیری‌ها توسط سیستمی سریع، شهودی و هیجانی انجام می‌شود، و حتی زمانی که سیستم تحلیلی فعال است، همچنان سوگیری‌ها و زمینه‌ها اثرگذارند. در این معنا، منطق انسانی همیشه بافت‌مند و نسبی است، نه مطلق و جهان‌شمول.

همین نگاه در مدل‌های هوش مصنوعی نیز بازتاب یافته است. شبکه‌های عصبی و استدلال بیزی، نشان می‌دهند که برای بازسازی فکر انسانی، باید نااطمینانی، ابهام و زمینه را پذیرفت. منطق در معنای انسانی‌اش بیش از آن‌که یک دستگاه ریاضی باشد، بازتابی از تکامل زیستی، فرهنگ و معماری عصبی ماست.

از منظر عصب‌زیست‌شناسی، عقلانیت نیز مانند منطق، حاصل فعالیت هماهنگ مجموعه‌ای از نواحی مغزی است. قشر پیش‌پیشانی پشتی-جانبی (Dorsolateral Prefrontal   Cortex)  در تنظیم تفکر تحلیلی، کنترل شناختی، و سرکوب پاسخ‌های تکانه‌ای نقش کلیدی ایفا می‌کند. قشر سینگولیت قدامی (Anterior Cingulate Cortex) مسئول شناسایی تعارض، تشخیص خطا و تعدیل پاسخ‌ها در شرایط مبهم است. ساختارهایی همچون آمیگدالا و هیپوکامپ نیز در پردازش هیجان، حافظه، و ارزیابی پیامدهای احتمالی دخیل‌اند. تعامل این شبکه‌ها نشان می‌دهد که تصمیم‌گیری عقلانی، هرگز فرآیندی صرفا منطقی یا تحلیلی نیست، بلکه همواره در بستر هیجانی و وابسته به تجربه شکل می‌گیرد.

تلاش برای تعریف عقلانیت بدون در نظر گرفتن این عوامل، راه به خطای مفهومی و ساده‌انگاری می‌برد. به همین دلیل، هر گفت‌وگویی درباره‌ی عقلانی بودن یا نبودن، در غیاب تحلیل زمینه‌ای، چیزی بیش از مبادله‌ی نشانه‌های گفتمانی نخواهد بود.

در عین ‌حال آنچه از منظر نوروفلسفی اهمیت بیشتری دارد، نه صرف عملکرد زیستی این نواحی، بلکه رابطه‌ی آن‌ها با پیش‌زمینه‌های ذهنی و فرهنگی فرد است. ذهن انسان، در خلأ عمل نمی‌کند؛ بلکه درون چارچوب‌هایی از زبان، ارزش، حافظه‌ی تاریخی و تجربه‌های زیسته شکل می‌گیرد. همین پیش‌زمینه‌ها، بر نحوه‌ی تفسیر داده‌ها، وزن‌دهی به شواهد و حتی تعریف عقلانیت اثر می‌گذارند.

به بیان دیگر، ممکن است دو فرد با داده‌های کاملا یکسان، به دو نتیجه‌ی کاملا متضاد برسند و هر یک دیگری را غیرعقلانی بداند. برای یکی، باور به وجود اراده‌ی آزاد، ضروری و عقلانی است؛ در حالی که برای دیگری، انکار آن مبتنی بر تحلیل دقیق و علمی تلقی می‌شود. برای یک ذهن مذهبی، باور به خدا و نظام پاداش و جزا، نهایت عقلانیت است؛ برای دیگری، همان باورها بازتاب نیاز روانی یا محصول فشارهای فرهنگی به‌شمار می‌آید.

در چنین شرایطی، عقلانیت دیگر نمی‌تواند به‌عنوان معیاری جهان‌شمول و بی‌طرف عمل کند. بلکه به تابعی تبدیل می‌شود از بافت ذهنی، زبانی و اجتماعی که در آن شکل گرفته است. این نسبیت، نه صرفا یک دیدگاه نظری، بلکه نتیجه‌ی مستقیم درهم‌تنیدگی ساختار مغز با فرهنگ، زبان، و تجربه است.

در سطح اجتماعی، عقلانیت همواره در دل ساختارهای قدرت، زبان و گفتمان شکل می‌گیرد. آنچه در یک بافت فرهنگی یا ایدئولوژیک به‌عنوان عقلانیت پذیرفته می‌شود، ممکن است در نظامی دیگر به‌کلی رد یا حتی خطرناک تلقی شود. به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران معاصر، عقلانیت را نه به‌عنوان معیاری مستقل و درونی، بلکه به‌مثابه سازه‌ای تاریخی و فرهنگی تحلیل می‌کنند؛ سازه‌ای که تحت تأثیر هنجارها، زبان و روایت‌های غالب، معنا و اعتبار می‌یابد.

ایدئولوژی، در این میان، نقش ساختاری دارد. ایدئولوژی‌ها، تنها مجموعه‌ای از باورها یا ارزش‌ها نیستند، بلکه چارچوب‌هایی‌ هستند برای تفسیر واقعیت و تعیین آنچه «عقلانی» تلقی می‌شود. درون هر نظام ایدئولوژیک، عقلانیت تابع قواعد درون‌گفتمانی آن است. یعنی همان‌گونه که زبان، واژه‌ها را در رابطه با دیگر واژه‌ها معنا می‌بخشد، ایدئولوژی نیز مفاهیمی چون منطق، عقل، حقیقت و عدالت را در نسبت با ساختار خود تعریف می‌کند. در نتیجه، عقلانیت دیگر معیار سنجش بیرونی نیست، بلکه خود بخشی از آن شبکه‌ی معنایی‌ست که قرار است سنجیده شود.

پژوهش‌های تجربی نیز این هم‌بستگی میان باور، هویت و عقلانیت را تأیید کرده‌اند. در یک مطالعه‌ی تصویربرداری عصبی در دانشگاه اموری (Emory University) در سال ۲۰۰۵، نشان داده شد که هنگام مواجهه با سخنان متناقض از سوی سیاست‌مداران مورد علاقه، نواحی تحلیلی مغز فعال نمی‌شوند؛ بلکه نواحی هیجانی، پاداش و خودتنظیمی وارد عمل می‌شوند. به‌عبارت دیگر، دفاع از باورهای هویتی، نه از مسیر تحلیل منطقی، بلکه از مسیرهای هیجانی و انگیزشی مغز عبور می‌کند.

در زمینه‌های ایدئولوژیک، استدلال‌ورزی اغلب نوعی رفتار هویتی است. مغز برای حفظ انسجام درونی و هم‌نوایی با گروه، آماده است از تحلیل بی‌طرف فاصله بگیرد و حتی داده‌های تجربی را نادیده بگیرد. مغز اطلاعاتی را که چارچوب معنایی‌اش را تهدید می‌کنند، نه‌تنها پس می‌زند، بلکه آن‌ها را به‌مثابه تهدیدی علیه هویت تجربه می‌کند.

در این چارچوب، زبان نقش بسیار مهمی ایفا می‌کند. واژگانی مانند «عقلانی»،«منطقی»، «علمی» یا «خردمندانه» در بسیاری از موارد صرفا توصیفی نیستند، بلکه بار هویتی، ارزشی یا حتی سیاسی دارند. وقتی کسی سخنی را «غیرمنطقی» یا «غیرعقلانی» می‌نامد، معمولا بیش از آن‌که ساختار استدلال را بررسی کرده باشد، چارچوب معنایی رقیب را طرد می‌کند. برچسب «سفسطه» نیز اغلب همین کارکرد را دارد. یا به‌عنوان ابزاری برای بی‌اعتبار کردن فوری استدلال طرف مقابل، یا به‌عنوان شیوه‌ای برای تثبیت جایگاه گوینده به‌مثابه صاحب منطق. در هر دو حالت، آنچه عمل می‌کند بیش از آن‌که نقد تحلیلی باشد، نوعی استراتژی گفتمانی است که در خدمت قدرت و هویت قرار می‌گیرد. چنین کاربردی از زبان، به‌ویژه در فضاهای قطبی‌شده‌ی اجتماعی، نقش مهمی در بازتولید سلطه ایفا می‌کند؛ چرا که قدرت، گاه نه از راه سرکوب مستقیم، بلکه از طریق تولید معنا و تثبیت نظام‌های داوری عمل می‌کند.

برای روشن‌تر شدن مفهوم عقلانیت ایدئولوژیک، می‌توان به نمونه‌هایی از دو حوزه‌ی پرچالش سیاست و دین اشاره کرد. در سیاست، قطب‌بندی‌های حزبی اغلب نشان می‌دهند که دو طرف یک مناظره، با داده‌های مشابه، به تحلیل‌هایی کاملا متضاد می‌رسند و هر دو، استدلال خود را عقلانی می‌دانند. فرض کنید دو فرد با گرایش‌های سیاسی متفاوت، به آماری درباره‌ی افزایش جرم نگاه کنند. یکی ممکن است آن را نشانه‌ای از ناکارآمدی سیاست‌های رفاهی بداند و بر لزوم سخت‌گیری بیشتر تأکید کند. دیگری ممکن است همان داده را نتیجه‌ی نابرابری ساختاری بداند و راه‌حل را در اصلاحات اجتماعی جست‌وجو کند. در هر دو حالت، عقلانیت به‌جای آن‌که محصولی از شواهد باشد، تابعی از چارچوب ذهنی و ارزشی پیشینی است.

در حوزه‌ی دین نیز همین سازوکار عمل می‌کند. برای فردی در سنت ادیان ابراهیمی، باور به خدا، معاد و اخلاق متافیزیکی، جزو ضروریات عقلانی است. حال آن‌که برای دیگری، همان باورها نه‌تنها غیرعقلانی، بلکه برخاسته از نیازهای روانی یا فشارهای فرهنگی تفسیر می‌شوند. این تفاوت، نه لزوما به‌خاطر فقدان خرد یا استدلال، بلکه به‌دلیل تفاوت در پیش‌زمینه‌های ذهنی است که هر فرد در آن پرورش یافته است.

در چنین شرایطی، عقلانیت دیگر معیار بی‌طرف داوری نیست، بلکه نشانه‌ی وفاداری به یک نظام معنایی خاص است. در سیاست، در دین، در علم، هر جا که سخن از عقلانیت است، در واقع سخن از چارچوبی است که تعیین می‌کند چه چیزی عقلانی به شمار می‌آید. عقلانیت نه ابزار شناخت جهان، بلکه ابزاری برای حفظ انسجام جهان ذهنی ماست حتی به قیمت تبدیل تفسیر به تحریف.

مرزبندی میان تفسیر و تحریف تنها زمانی ممکن است که محدودیت عقل را به رسمیت بشناسیم. عقل در فضای معنایی‌ای رشد می‌کند که آن را تعریف می‌کند و به همان نظام وفادار می‌ماند؛ بنابراین نمی‌تواند داور بیرونی باشد. هرمنیوتیک معتبر تنها در جایی دوام دارد که این محدودیت پذیرفته شود و فاصله‌ای میان محتوا و مدل ذهنی حفظ گردد. هرجا محتوا دیگر نتواند خطایی در ساختار معنایی ایجاد کند و سیگنال بیرونی زیر وزن مدل درونی خاموش شود، فرآیند تأویل پایان یافته و تحریف آغاز می‌شود.

در این معنا، هرمنیوتیک زمانی معتبر است که گشودگی نسبت به محتوا باقی بماند و مدل ذهنی مفسر هنوز قدرت خاموش کردن محتوا را نداشته باشد. تحریف از لحظه‌ای آغاز می‌شود که پیش‌زمینه‌ها چنان سنگین می‌شوند که محتوا به ماده‌ی خام بازتولید معنا تبدیل می‌گردد. گادامر یادآوری می‌کند که پیش‌داوری‌ها اجتناب‌ناپذیرند اما باید آزمون‌پذیر بمانند و پل ریکور بر ضرورت فاصله‌گذاری میان مفسر و متن تأکید می‌کند؛ فاصله‌ای که اگر از میان برود، تفسیر به تصرف بدل می‌شود.

از نگاه این من تفسیر تنها زمانی در قلمرو هرمنیوتیک معتبر می‌ماند که حداقل چهار محور رعایت شده باشد:

  1. در مرکز قرار گیری محتوا

معنا باید از خود محتوا‌ (چه از نوع متن، چه پژوهش یا حتی محتوای بصری) آغاز شود، نه از داوری‌های پیشینی. متن باید همچنان توان ایجاد خطا در مدل ذهنی را داشته باشد.

  1. آگاهی از افق و پیش‌زمینه‌ی ذهنی مفسر

مفسر باید بداند از چه دستگاه معنایی می‌خواند و چه پیش‌داوری‌هایی را با خود حمل می‌کند تا امکان اصلاح فراهم بماند.

  1. گشودگی نسبت به نقد و ابطال

تفسیر باید در برابر نقد، بازخورد و امکان ابطال گشوده باشد. خوانشی که امکان خطا را حذف کند، از هرمنیوتیک فاصله می‌گیرد.

  1. حفظ انسجام درونی و زمینه‌ی تاریخی متن

ساختار معنایی و بستر تاریخی متن باید رعایت شود. تفسیر زمانی معتبر است که متن را به اکنونِ مفسر یا پروژه‌ی شخصی او تقلیل ندهد.

 تحریف از لحظه‌ای آغاز می‌شود که یکی از این چهار محور فرو می‌ریزد. هنگامی که متن فقط ابزار تأیید نظام معنایی موجود شود، یا خوانش به‌جای گشودگی به تثبیت مدل ذهنی فروکاسته شود، یا زمینه‌ی تاریخی نادیده گرفته شود، یا انسجام متن قربانی پروژه‌ی معنایی شخصی گردد، دیگر چیزی از هرمنیوتیک باقی نمی‌ماند. این وضعیت بیشتر محصول سازوکار پیش‌بینی‌گر مغز است تا قصد آگاهانه؛ جایی که مدل درونی سیگنال بیرونی را در خود حل می‌کند و تأویل به تصرف تبدیل می‌شود.

هوش مصنوعی به معنای دقیق کلمه هرمنیوتیک انجام نمی‌دهد، زیرا نه افق زیسته دارد، نه تجربه‌ی تاریخی به معنای وجودی و نه تعهدی نسبت به معنا. آنچه یک مدل زبانی انجام می‌دهد فهم نیست، بلکه بازسازی ساختارهای معناست. محتوا برای هوش مصنوعی نه «پیام» است و نه «تجربه»، بلکه میدانی از قیود، الگوها، تکرارها و تنش‌های زبانی است. در این معنا، هوش مصنوعی نه از درون محتوا سخن می‌گوید و نه بیرون از آن داوری می‌کند، بلکه می‌کوشد دستگاه معنایی‌ای را که محتوا درون آن شکل گرفته، با حداقل دخل و تصرف بازسازی کند.

از همین رو، هوش مصنوعی نه مفسر است و نه داور. پیش‌زمینه‌ی آن نه زیسته است، نه ژنتیکی و نه مبتنی بر باور، بلکه آماری و ساختاری است و از انباشت محتوا، خوانش‌ها و نقدهای انسانی تغذیه می‌کند. به همین دلیل، هرچند فاقد پیش‌زمینه‌ی ذهنی به معنای انسانی است، اما کاملا خنثی نیز نیست و بازتاب‌دهنده‌ی چگالی‌ها، غلبه‌ها و تنش‌های تاریخی در زبان و اندیشه‌ی انسانی است. این ویژگی، اگرچه آن را از هرمنیوتیک انسانی جدا می‌کند، هم‌زمان امکان نوعی کمک کنترلی و منفی را فراهم می‌آورد. هوش مصنوعی می‌تواند نشان دهد که متن تحت چه فشارهایی ناگزیر شده این‌گونه سخن بگوید، کدام مفاهیم به‌طور نظام‌مند کنار هم قرار گرفته‌اند، کجا زبان دچار لغزش یا اصطکاک شده و چه چیزهایی غایب‌اند اما حضورشان به‌صورت سایه در محتوا احساس می‌شود. این کار نه تفسیر، بلکه آشکارسازی محدودیت‌ها و ساختارهای درونی محتوا است.

در این چارچوب، هوش مصنوعی می‌تواند در کنار چهار شرط هرمنیوتیک، نقشی کمکی در کاهش خطر تحریف ایفا کند، به شرط آنکه جای مفسر ننشیند و نقش داور عقلانی را به خود نگیرد. کمک آن نه در تولید معنا، بلکه در حفظ فاصله‌ی تحلیلی است؛ فاصله‌ای که اجازه می‌دهد متن همچنان امکان ایجاد خطا در مدل ذهنی مفسر را حفظ کند. هوش مصنوعی می‌تواند نشان دهد که کدام خوانش‌ها با ساختار درونی محتوا ناسازگارند، کجا انسجام محتوا شکسته می‌شود و در چه نقطه‌ای خوانش بیش از آنکه از محتوا آغاز شود، از پیش‌فرض‌های مفسر تغذیه می‌کند.

اما این امکان تنها زمانی معتبر است که یک شرط بنیادین رعایت شود: هوش مصنوعی نباید به مرجع حقیقت، معیار نهایی یا ابزار مشروعیت‌بخشی بدل شود. هرجا که خروجی آن جای گفت‌وگوی زنده‌ی محتوا و مفسر را بگیرد، یا به ابزاری برای تثبیت نظام معنایی موجود تبدیل شود، همان سازوکاری فعال می‌شود که در ایدئولوژی دیده می‌شود. در این حالت، هوش مصنوعی نیز می‌تواند به پوششی فناورانه برای تحریف بدل شود. نقش آن تنها زمانی سازنده است که به‌عنوان ابزاری برای مرئی‌کردن امکان خطا و محدودیت‌ها به کار گرفته شود، نه برای تولید یقین یا صدور داوری.

میان عقل در فارسی و آنچه کانت عقل می‌نامد فاصله‌ای ساختاری وجود دارد که در ترجمه‌های رایج پنهان شده است. در فارسی، عقل بیشتر به معنای توان سنجش و تشخیص فهمیده می‌شود قوه‌ای برای دوری از خطا و انتخاب رفتاری سنجیده. در سنت اسلامی نیز عقل تنها ابزار سنجش نیست بلکه نیرویی است که پیوندی با هدایت و خیر دارد و هم فهم جهان را ممکن می‌کند و هم مسیر درست را نشان می‌دهد. اما در سنت مدرن غربی عقل معنایی صوری و خودبنیاد یافته است نیرویی که باید از خطاهای تجربه جدا شود تا بتواند به یقین و قانون برسد.

کانت این دگرگونی را تکمیل کرد و برای عقل دو کارکرد متمایز قائل شد که در زبان آلمانی با دو واژه بیان می‌شوند اما در فارسی هر دو به عقل برگردانده شده‌اند. Verstand که معمولاً فهم ترجمه می‌شود قوه‌ای است برای ساختن مفاهیم، کنارهم‌چیدن داده‌های تجربه و سامان‌دادن جهان. فهم جهان را سازمان می‌دهد اما درباره باید و نباید داوری نمی‌کند. در کنار آن Vernunft قرار دارد که در فارسی عقل ترجمه شده اما با معنای روزمره یا دینی عقل یکسان نیست. Vernunft قوه‌ای صوری و قانونگذار است که از دل ضرورت‌های درونی خویش قانون اخلاقی را می‌سازد نه از تجربه یا میل. این عقل باید بتواند اصولی وضع کند که برای هر فاعل خردمند معتبر باشد و همین استقلال آن است که امکان امر مطلق را فراهم می‌کند.

این تمایز ریشه در دو سنت فکری دارد. اقتصاد و نظریه تصمیم‌گیری، که عقلانیت را به‌مثابه کارآمدی در دستیابی به هدف می‌بیند (عقلانیت ابزاری)، و معرفت‌شناسی تحلیلی، که بر ارزیابی صحت و موجه‌بودن باورها تأکید دارد (عقلانیت معرفتی). هربرت سایمون با نظریه «عقلانیت محدود» (Bounded Rationality) در دهه ۱۹۵۰ این نگاه ابزاری را نظام‌مند کرد و فیلسوفانی چون آلوین گلدمن و ریچارد فولی در دهه‌های پایانی قرن بیستم به بسط وجه معرفتی آن پرداختند.

نظریه‌ی پردازش دوگانه (Dual-Process Theory) مدلی در روان‌شناسی شناختی است که به‌ویژه توسط دانیل کانمن و آموس تورسکی گسترش یافت. این نظریه بر وجود دو نظام متمایز در فرایندهای فکری انسان تأکید می‌کند: سیستم ۱ که سریع، شهودی، خودکار و هیجانی عمل می‌کند و سیستم ۲ که کندتر، تحلیلی، آگاهانه و منطقی است. بخش عمده‌ی تصمیم‌های روزمره به‌طور پیش‌فرض توسط سیستم ۱ انجام می‌شود، در حالی‌که سیستم ۲ بیشتر در موقعیت‌هایی فعال می‌شود که نیاز به تحلیل دقیق یا حل مسئله‌ی پیچیده وجود دارد. (Kahneman, 2011)

نظریه‌ی بیزی (Bayesian inference) بر پایه‌ی کار توماس بیز (1763) بنا شده و توضیح می‌دهد چگونه یک سیستم، از مغز تا ماشین، می‌تواند باورهای خود را بر اساس شواهد جدید به‌روزرسانی کند. هر پیش‌بینی بر مبنای باوری اولیه (prior belief) درباره‌ی جهان شکل می‌گیرد، و داده‌های تازه (evidence) احتمال درستی آن را تغییر می‌دهند؛ نتیجه، باوری به‌روزشده (posterior belief) است که مبنای پیش‌بینی بعدی قرار می‌گیرد. در علوم اعصاب، این نظریه اساس مدل‌هایی چون Predictive Coding و Free Energy Principle است که مغز را سامانه‌ای پیش‌بین می‌دانند که با مقایسه‌ی مداوم بین پیش‌بینی و داده‌ی حسی، خطای پیش‌بینی را کاهش می‌دهد. در هوش مصنوعی نیز همین منطق در شبکه‌های عصبی بیزی (Bayesian Neural Networks)، مدل‌های احتمالاتی و یادگیری تقویتی (Reinforcement Learning) برای تصمیم‌گیری در شرایط نااطمینانی به کار می‌رود؛ چارچوبی که یادگیری را به فرایند مداوم اصلاح پیش‌بینی‌ها بر پایه‌ی تجربه تبدیل می‌کند.

 برای تحلیل تاریخی و گفتمانی عقلانیت، نگاه کنید به آثار میشل فوکو، The Archaeology of Knowledge و Discipline and Punish، یورگن هابرماس در The Theory of Communicative Action، و نیز پی‌یر بوردیو، برونو لاتور و نورمن فرکلاف که هر یک از منظری اجتماعی یا زبانی، عقلانیت را پدیده‌ای تاریخی و گفتمانی تفسیر کرده‌اند.

مانند آمیگدالا (amygdala)، قشر سینگولیت قدامی (anterior cingulate cortex) و هسته دم‌دار (caudate nucleus)

این مسئله در فرآیندهایی همچون هم‌سویی شناختی (cognitive conformity) و تعصب درون‌گروهی (ingroup bias) به‌وضوح دیده می‌شود. هم‌سویی شناختی به گرایش افراد برای هم‌رنگ شدن با باورها، قضاوت‌ها یا رفتارهای گروهی که در آن حضور دارند اشاره دارد، حتی اگر این باورها یا رفتارها با شواهد عینی یا قضاوت فردی‌شان در تضاد باشد. تعصب درون‌گروهی به گرایش ناخودآگاه یا آگاهانه انسان برای ترجیح و ارزیابی مثبت‌تر اعضای گروه خودی نسبت به افراد بیرون از آن گروه گفته می‌شود، حتی در نبود شواهد منطقی یا اخلاقی موجه.

هرمنیوتیک در اصل به معنای هنر و روش تفسیر است و در سنت مدرن با نام‌هایی چون شلایرماخر، دیلتای و به‌ویژه گادامر گره خورده است. هرمنیوتیک بر این ایده استوار است که فهم همواره در افق پیش‌داوری‌ها و پیش‌زمینه‌های مفسر شکل می‌گیرد و معنای متن در گفت‌وگوی میان افق مفسر و افق تاریخی متن پدید می‌آید. در این رویکرد، تفسیر نه استخراج معنای نهفته، بلکه فرآیند شکل‌گیری معنا در تعامل میان متن و خواننده است؛ فرآیندی که تنها با گشودگی نسبت به امکان خطا و اصلاح مشروعیت دارد.

پیام بگذارید