استرس دوست داشتنی
در این اپیزود به موضوع استرس، اثرات آن بر بدن و ذهن و نقش دوگانهاش در زندگی پرداخته میشود. استرس به عنوان واکنشی بیولوژیکی و روانشناختی تحلیل شده و تفاوتهای کلیدی بین استرس حاد و استرس مزمن بررسی میگردد. توضیح داده میشود که چگونه مغز با فعال کردن ساختارهایی مثل هیپوتالاموس، غدد فوقکلیوی، و سیستم عصبی سمپاتیک، بدن را برای واکنش سریع آماده میکند. همچنین اثرات هورمونهای آدرنالین و کورتیزول در شرایط بحرانی و مزمن شرح داده شده و نقش باورها و ادراک فردی در مدیریت و تفسیر استرس به شکلی مفصل مورد بررسی قرار میگیرد.
- انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
- توصیه میشود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.
نویسنده:
منابع ژرفا:
نسخه انگلیسی:
استرس دوست داشتنی
نسخه ی متنی اپیزود:
از اینجا به بعد وارد فصل پنجم کتاب میشیم ، این فصل اختصاص داره به موضوعاتی مثل استرس ،رنجش پذیری ،ناخودآگاه و نیمه خودآگاه ، بررسی دقیق احساسات ،خانواده ، امید و چند مبحث دیگه، قطعا هر فصل از کتاب سبک مخصوص به خودش رو داره و بعضی فصل ها علمی تر و بعضی فصل ها داستانی تر هستند ، من فکر میکنم این فصل هم از نظر داستانی طولانی تر هستش و هم از نظر علمی دقیق تر، برای اینکه خواننده یا شنونده با پایه های علمی بسیاری از مسائل تا به حال آشنا شده و میتونه درک بهتری از جزئیات داشته باشه . مجدد ازتون میخوام اگه بازخوردی دارید یا برایتون سوالی بدون پاسخ مونده از طریق بخش ارتباط با من در وب سایت با من درمیون بذارید. ، آدرس سایت هم در بخش توضیحات هر بخش هستش .
خب بریم سراغ استرس دوستداشتنی. ورود من به شهر بازل، از ابتدا چالش برانگیز بود. فرودگاه بسیار پیچیده بود و من برای پیدا کردن در خروجی گیج شده بودم. با اینکه تا اون روز به بیش از چهل کشور دنیا سفر کرده بودم، هیچوقت فرودگاهی ندیده بودم که یه درب خروجی به فرانسه و یه در دیگه وارد سوئیس بشه. حتی گوگل مپ هم نمیتونست دقیق نشون بده از کجا باید خارج بشم. به هر حال در خروجی رو پیدا کردم و برای سوار شدن به اتوبوس به سمت ایستگاه حرکت کردم. این اولین باری بود که من دو تا کولهپشتی با خودم آورده بودم. چون زمستون بود و نیاز داشتم وسایل بیشتری همراهام بیارم. به محض سوار شدن به اتوبوس، بکپکام رو طبق معمول در بخش تعبیهشده برای چمدونه گذاشتم و کولهپشتیام رو همراهام آوردم. اتوبوس تقریباً خالی بود. هوا گرگومیش بود و برف سطح خیابونا رو پوشونده بود. من با آستینم شیشه پنجره اتوبوس رو پاک کردم تا بتونم بیرون رو تماشا کنم. نگاهی به گوگل مپ انداختم و متوجه شدم باید ایستگاه بعد پیاده بشم. از جام بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم. به محض این که از در اتوبوس خارج شدم، گوگل مپ مجدد آپدیت شد و متوجه شدم ایستگاه رو اشتباهی پیاده شدم. قبل از این که بخوام دوباره سوار بشم، اتوبوس حرکت کرد و با دست تکون دادن منم واینستاد. یه فکر از ذهن من گذشت و لحظهای بد، دنیا جلو چشام تیره و تار شد. آدرنالین و کورتیزول همزمان به رگها و نورون های من شتافتن و سیستم سمپاتیک من در یه لحظه به شدت فعال شد.
قلبم تونتون میزد. مردمکای چشهام گشاد شده بود و نفسام به شماره افتاده بود. چطور یه فکر میتونه چنین اثری روی جسم من داشته باشه؟ خب بستگی داره اون فکر چی باشه؟ اگه اون فکر جا گذاشتن بک بکی که پاسپورت، کارت اقامت اروپا و تمام کارتهای اعتباری و پولات باشه، میشه حدس زد چرا این اثری روی جسم میذاره. من بلافاصله شروع به دویدن به دنبال اتوبوس کردم و چند ثانیه بیشتر طول نکشید که اتوبوس از دید من محو شد. من بهتزده و مایوس اطرافم رو نگاه میکردم. همون چیزی که همیشه ازش میترسیدم. گم کردن پول و مدارک تو یه شهر غریب. چطور میتونستم بعد از این همه سال تجربه سفر، اونم به صورت بکبکری چنین اشتباهی بکنم؟
هوا کاملاً تاریک شده بود و هیشکی تو خیابون نبود. با این که هوا سوز داشت، من به هیچ عنوان احساس سرما نمیکردم. من حتی فرصت سرزنش خودم هم نداشتم. هر طور شده باید اتوبوس رو پیدا میکردم. کمی جلوتر یه اسکوتر دیدم. بارقههای امید تو دلم دوباره روشن شد.
به سمت اسکوتر دویدم و گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم. دستام میلرزید و نمیتونستم گوشی رو ثابت در دستم نگه دارم. چند نفس عمیق کشیدم و دستکشم رو از دستم خارج کردم. خوشبختانه سیمکارت پرتغالیم به خوبی کار میکرد. به سرعت کیوآر کود روی اسکوتر رو اسکن کردم. اسکوتر که در این شرایط ناجی من بود، چند بوق زد و من سوارش شدم. زمین برفی و لغزنده بود ولی من اصلا به این چیزا اهمیت نمیدادم . چند دقیقه اسکوتر رو روندم ولی متوجه شدم که سرعتش خیلی کمه و با این اوصاف هیچوقت به اتوبوس نمیرسم. همون لحظه متوجه تاکسی شدم که کنار خیابون پارک کرده بود. به سرعت به تاکسی نزدیک شدم و از راننده پرسیدم که انگلیسی صحبت میکنه یا نه.
راننده که مرد مهربونی به نظر میرسید، گفت بله. من داستان رو براش با سرعت توضیح دادم. اون گفت سوار شد من سعی میکنم اتوبوس رو پیدا کنم. من سریعاً اسکوتر رو پارک کردم و سوار تاکسی شدم.
چند دقیقه بعد به اولین اتوبوسی که در ایستگاه متوقف شده بود رسیدیم. راننده کمی جلوتر پارک کرد و گفت برو ببین همینه، من همینجا منتظرت میمونم. من از اون تشکر کردم و به سمت اتوبوس دویدم. نفسزنان به راننده اتوبوس گفتم که کولهپشتیام رو تو اتوبوس جا گذاشتم، اگه اجازه میده چک کنم ببینم اینجاست یا نه. اون سری تکون داد و در رو برام باز کرد.
من به داخل اتوبوس رفتم و متوجه شدم که کولهپشتیام اونجا نیست. ناامیدانه به سمت در ورودی برگشتم ولی راننده، بدون توجه به حرفای من، حرکت کرده بود. من با صدای لرزان گفتم: «چرا حرکت کردی؟ من فقط میخواستم چک کنم ببینم کولهپشتیام اینجاست یا نه.» اون با لحن جدی گفت: «من باید آنتایم باشم، نمیتونم به خاطر تو منتظر بمونم.»
من دستام رو روی پیشونیم کوبیدم و گفتم: «خب حالا چطوری باید پیاده بشم؟» اون خیلی جدی گفت: «ایستگاه بعد.»
از طرفی، راننده تاکسی خبر نداشت که من تو چه شرایطی هستم و از طرفی هم زمان داشت از دست میرفت. ایستگاه بعد پیاده شدم و با تمام نیرویی که داشتم به سمت ایستگاه قبلی دویدم. خوشبختانه تاکسی هنوز اونجا بود.
اون که حال نزار منو دیده بود، بسیار همدردانه به من کمک کرد و سعی کرد منو آروم کنه. اون گفت که اینجا سوئیسه و مطمئن باشم که کولهپشتیام دزدیده نمیشه. کمی خیالم راحتتر شد.
یهدفعه یاد ایرتگ افتادم که مدتی پیش خریده بودم و توی کولهپشتیام گذاشته بودم. ایرتگ جیپیاس کوچولوی اپله که برای ردیابی وسایل استفاده میشه. مثلاً اگه کلید، کیف، کولهپشتی یا حتی دوچرختون رو گم کنین، میتونین با آیفونتون موقعیتش رو پیدا کنین. این دستگاه کوچیک از شبکه فایندمای اپل استفاده میکنه و برای وصل شدن به اینترنت از آیفونهایی که نزدیکشن کمک میگیره تا موقعیت اون رو به صاحبش نشون بده.
به سرعت گوشیم رو از جیبم خارج کردم و وارد فایندمای آیفون شدم و متوجه شدم که اتوبوس به ایستگاه نهایی رسیده. البته آخرین آپدیت مربوط به ده دقیقه پیش بود و معلوم نبود الان اتوبوس کجاست. من از راننده خواستم که به ایستگاه آخر، که ایستگاه قطار بازل بود، بره.
زمانی که به اونجا رسیدیم و از تاکسی پیاده شدم تا اتوبوس رو چک کنم، متوجه شدم که ایرتگ در حال حرکته و ایستگاه آخر رو ترک کرده و مجدد به سمت فرودگاه در حرکته. بدو بدو به سمت تاکسی حرکت کردم و به راننده گفتم که انگار اتوبوس برگشته. اونم سریع حرکت کرد و کمی جلوتر یه اتوبوس دیگه رو پیدا کردیم که در حال حرکت بود.
راننده تاکسی اتوبوس رو رد کرد و کمی جلوتر، نزدیک ایستگاه، تاکسی رو نگه داشت. من از تاکسی پیاده شدم و منتظر اتوبوس شدم. وقتی اتوبوس به ایستگاه رسید، من بدو بدو به سمت در راننده حرکت کردم.
راننده مهربونی که شرایط نامساعد منو دیده بود، همدردانه گفت: «پسرم، چی شده؟» گفتم: «کولهپشتیام رو تو اتوبوس قبلی جا گذاشتم. میتونم اتوبوس رو چک کنم؟» گفت: «بله، حتماً.»
گفتم: «میشه خواهش کنم حرکت نکنی؟ چون اتوبوس قبلی حرکت کرد.»
اون لبخندی زد و گفت: «خیالت راحت باشه.» من داخل اتوبوس رو چک کردم ولی خبری از کولهپشتی نبود. گوشیم رو از جیبم درآوردم. لوکیشن مجدداً آپدیت شده بود و نشون میداد که کولهپشتی من در فرودگاهه. من به سمت راننده اتوبوس برگشتم و گفتم: «مثل این که فرودگاهه.»
گفت: «یکم صبر کن.»
اون بیسیمش رو درآورد و جملاتی به زبان آلمانی گفت. بعدش گفت که کولهپشتی من داخل یه اتوبوس دیگه هست که چند دقیقه بعد به ایستگاه روبرویی میرسه. اون به من اطمینان داد که این راننده در جریان کولهپشتی من هست و شماره اتوبوس رو هم بهم گفت.
من از راننده مهربون تشکر کردم و از اتوبوس پیاده شدم. به سمت تاکسی رفتم و از راننده تاکسی هم به خاطر کمک هاش قدردانی کردم. هزینه تاکسی رو پرداخت کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس طرفه دیگه خیابون رفتم.
آرامش عجیبی در بدنم احساس میکردم. طولی نکشید که ضربان قلبم آروم شد و نفسم به ریتم طبیعیش برگشت. با خودم فکر کردم که ایده استفاده از ایرتگ چطوری به ذهنم رسید. چطوری تونستم ظرف چند ثانیه اسکوتر بگیرم و چطوری یه ایستگاه رو در کمتر از پنج دقیقه دویدم.
همه این داستان برام مثل یه چشمبههمزدن گذشته بود. زمان بیمفهوم شده بود و الان که سیستم پاراسمپاتیکم فعال شده بود، احساس آرامش عجیبی داشتم.
کمی بعد، اتوبوس رسید و من به سمت راننده رفتم و گفتم: «عذر میخوام، کولهپشتی من اینجاست؟»
اون از پشت صندلیش کولهپشتی من رو بلند کرد و اونو به من داد. من گفتم: «میشه تا ایستگاه قطار با شما بیام؟»
اون گفت: «البته.»
من کولهپشتی رو گرفتم، به داخل رفتم و روی صندلی نشستم. نفس عمیقی کشیدم. افکار بدون وقفه در ذهنم ظاهر میشدن. اونقدر خسته بودم که میتونستم توی اتوبوس به خواب برم.
وقتی به ایستگاه قطار رسیدم، بدون فوت وقت سوار قطار شدم و نیم ساعت بعد به محل اقامتی که از پیش رزرو کرده بودم رسیدم.
شهر بازل به این شکل به من خوش آمد گفته بود.
از همون ابتدا طیفی از رفتارهای مختلف رو تجربه کرده بودم: یه راننده خشک و مقرراتی که حاضر نبود برای چند دقیقه تأخیر به کسی کمک کنه، و یه راننده مهربونی که بیش از ده دقیقه اتوبوس رو نگه داشته بود تا کولهپشتی من رو پیدا کنه. راننده تاکسی که به من اعتماد کرده بود و صمیمانه به من کمک کرده بود.
نکته جالب دیگه این بود که اگر راننده اتوبوس دوم هم به شکل کاملاً تصادفی آدمی مقرراتی و جدی بود و راننده تاکسی هم به همین ترتیب رفتار میکرد، مغز من اونا رو به تمام مردم سوئیس تعمیم میداد وحتی ممکن بود در دریافت تجربه های بعدی من تأثیر بذاره و در نهایت یه قضاوت سطحی و کاملاً نادرست رو شکل بده.
ما انسانها معمولاً تجربههای تصادفی خودمون رو بسیار سادهانگارانه تعمیم میدیم و به این نکته توجه نمیکنیم که تجربه ما فقط از زاویه دید ما و اون هم در یک مکان و زمان محدود اتفاق افتاده و قابل تعمیم نیست.
از همه اینها گذشته ، من بیش از همه قدر دان یه چیز دیگه بودم: استرس .
اگه استرس نبود، چطور میتونستم چنین راهحلهایی رو در چنین مدت کوتاهی پیدا کنم؟
نه میتونستم با چنین انرژیای بدوم و اتوبوس رو تعقیب کنم.
نه، زمان برای من انقدر کند میشد که بتونم موضوعات رو دقیقتر تحلیل کنم. استرس، برعکس اون چیزی که بسیاری از مردم فکر میکنن، که برای انسان سم هست و مادر همه بیماریها ست ، یکی از حیاتیترین هورمونها در بدن بسیاری از جانوران به شمار میره. بدون هورمون استرس، بقای بیشتر موجودات زنده به خطر میافته.
آدرنالین و کورتیزول، هر دو از غدد فوقکلیوی ترشح میشن، اما وظایف متفاوتی در بدن دارن.
آدرنالین هورمونیه که در واکنش به استرس به سرعت وارد جریان خون میشه و بدن رو برای مبارزه یا فرار (Fight or Flight) آماده میکنه. تأثیرات اون فوری و گذرا هستن: ضربان قلب و فشار خون بالا میره ، مردمکها گشاد میشن و بدن در حالت آمادهباش قرار میگیره.
در مقابل، کورتیزول هورمونیه که اثرات بلندمدتی داره و نقش اون مدیریت انرژی و مقابله با استرس مزمنه. کورتیزول بعد از ترشح در خون منتشر میشه و به سلولهای مختلف میرسه. این هورمون روی متابولیسم، سیستم ایمنی و حتی فعالیتهای مغزی تأثیر میذاره. برخلاف آدرنالین که واکنشهای سریع رو کنترل میکنه، کورتیزول مسئول تنظیم سیستماتیک بدن در برابر استرسهای طولانیمدته.
وقتی یه اتفاق استرسزا، مثل جا گذاشتن کولهپشتی توی اتوبوس رخ میده، مغز به صورت خودکار واکنش نشون میده و سیستمهای مختلف رو برای مدیریت استرس فعال میکنه. در این وضعیت، هیپوتالاموس که نقش مرکز کنترل استرس رو در مغز داره، وارد عمل میشه.
وقتی یکدفعه متوجه میشیم که کولهپشتی نیست، مغز این اتفاق رو بهعنوان یه موقعیت استرسزا یا حتی تهدید شناسایی میکنه. هیپوتالاموس، که بخشی از سیستم عصبی مرکزیه، سریعاً فعال میشه و پیامهای لازم رو ارسال میکنه. هیپوتالاموس به غدد فوقکلیوی یا آدرنال پیام میفرسته تا آدرنالین ترشح کنن.
آدرنالین بلافاصله وارد جریان خون میشه و باعث میشه که بدن در حالت آمادهباش قرار بگیره. در نتیجه، ضربان قلب افزایش پیدا میکنه، جریان خون به عضلات اصلی بیشتر میشه و سطح انرژی بالا تر میره. این واکنشها همگی به من کمک میکنن تا سریعتر عمل کنم و آماده باشم؛ مثلاً به عقب برگردم و دنبال کولهپشتیام بگردم.
اگر این استرس ادامه پیدا کنه، مثلاً زمانی که کولهپشتیام رو پیدا نکردم، هیپوتالاموس و هیپوفیز به غدد فوقکلیوی دستور میدن که کورتیزول ترشح کنن. کورتیزول باعث میشه که بدن بتونه استرس رو در طولانیمدت مدیریت کنه و انرژی لازم برای واکنشهای بعدی رو تأمین کنه.
این فرآیند معمولاً در چند ثانیه تا چند دقیقه بعد از آگاهی از موقعیت استرسزا انجام میشه و به بدن کمک میکنه که در مدت کوتاه با آدرنالین و در مدت طولانیتر با کورتیزول به استرس پاسخ بده. وقتی متوجه گمشدن کولهپشتیام شدم، افزایش سطح دوپامین هوشیاری و دقت منو بالا برد و به نوعی بهعنوان یه تقویتکننده رفتار عمل میکنه تا بتونم به سرعت به موقعیت واکنش نشون بدم و اقدامات لازم رو انجام بدم.
این نقش دوپامین در کنار آدرنالین و کورتیزول کمک میکنه تا به بهترین شکل با وضعیت استرس زا روبرو بشم. وقتی که مطمئن شدم کولهپشتیم پیدا شده، هیپوتالاموس، که قبلاً مسئول شروع واکنش به استرس بوده، از ارسال پیام خودداری میکنه. این امر، فرمانی برای توقف ترشح آدرنالین و کورتیزول رو صادر میکنه.
با کاهش پیامهای استرس، سیستم عصبی سمپاتیک که حالت آمادهباش بدن رو فعال کرده بود، به تدریج خاموش میشه و سیستم پاراسمپاتیک جایگزین اون میشه.
این سیستم، که به حالت “استراحت و هضم” (Rest and Digest) معروفه، مسئول بازگردوندن بدن به وضعیت عادیه. در نتیجه، ضربان قلب کاهش پیدا میکنه، تنفس آرومتر و عمیقتر میشه و احساس آرامش بیشتری در بدن ایجاد میشه. همزمان با کاهش استرس، بدن به تدریج شروع به دفع هورمونهای اضافی مثل آدرنالین و کورتیزول میکنه.
این هورمونها در کبد و کلیه متابولیزه شده و بهتدریج از بدن دفع میشن. در این مرحله، اثرات فیزیکی استرس، مثل تپش قلب، تعریق و تنش عضلانی، به تدریج از بین میرن. مغز، همزمان با کاهش سطح استرس، شروع به ترشح هورمونها و انتقالدهندههای عصبی مثل دوپامین و سروتونین میکنه که باعث ایجاد احساس آرامش و خشنودی میشه.
این تعادل هورمونی و شیمیایی در مغز، شرایطی رو فراهم میکنه که بدن به حالت طبیعی برگرده و احساس رضایت آرامش بیشتری تجربه بشه ، اما موضوع به این سادگیها نیست.
استرس یک چهره( سازنده و مفید )داره ، و یک چهره (مخرب و فرساینده) که البته مثل همه چیز های دیگه ، باید در طیفی بررسی بشه.
استرس کوتاهمدت، مثل همون لحظههای بحرانی که به دنبال کیفم میدویدم، کمک میکنه تا بدن با افزایش هوشیاری و تمرکز، خودش رو برای حل مشکل آماده کنه. آدرنالین و دوپامین به سرعت بدن رو تقویت میکنن، ضربان قلب و جریان خون افزایش پیدا میکنه و در نهایت انرژی و انگیزهای ایجاد میکنن که ممکنه در شرایط عادی بهدستآمدنی نباشه.
این نوع استرس، که بهش استرس حاد گفته میشه، در واقع در بسیاری از موقعیتها به نفع ماست و حتی بقای ما رو تضمین میکنه.
اما، چهره دیگهای هم وجود داره که استرس مزمنه ، وقتی استرس طولانی و بدون وقفه باشه میتونه اثرات مخرب و بدی روی ذهن بزاره .در استرس مزمن بدن بهطور مداوم تحت تأثیر کورتیزول قرار بگیره. این هورمون، اگرچه برای مقابله با استرسهای طولانیمدت ضروریه، اما اگر میزان اون به مدت طولانی بالا بمونه، سیستم ایمنی رو تضعیف میکنه، حافظه و تمرکز رو مختل میکنه و حتی میتونه منجر به افسردگی و اضطراب بشه. بنابراین استرس، مثل یه تیغ دولبه، بستگی به چگونگی و میزان قرارگیری ما در معرض اون داره.
در شرایط بحرانی، استرس کوتاهمدت میتونه مثل یه ناجی عمل کنه و به ما انگیزه و نیرویی بده که در شرایط عادی در اختیارمون نیست. اما اگر این حالت برای مدت طولانی ادامه پیدا کنه، به استرس مزمن تبدیل میشه که اثرات زیانباری بر سلامتی ما داره.
استرس مزمن پدیدهایه که با زندگی مدرن عجین شده، اما نه به شکلی که ما در طبیعت برای اون تکامل پیدا کرده باشیم. در گذشته، استرس، پاسخی فوری و مستقیم به خطرات واقعی بوده. وقتی حیوانی با تهدیدی روبرو میشده، مثل حملهی یک شکارچی، بدنش با ترشح هورمونهای استرس خیلی سریع واکنش نشون میداده و اونو برای فرار یا دفاع آماده میکرده. اما همین که خطر از بین میرفته، سطح هورمونها به حالت طبیعی برمیگشته و بدن دوباره در شرایط آرامش قرار میگرفته.
استرس در طبیعت یه واکنش لحظهای بوده؛ پاسخی کوتاهمدت و ضروری برای بقا: یا زنده میمونی یا تبدیل به طعمه میشی. اما در زندگی مدرن، استرس دیگه پاسخ به یه تهدید فوری نیست.
برعکس، استرس به شکل مداوم در ذهن ما حضور داره و نه برای دقایقی کوتاه، بلکه ممکنه برای روزها، هفتهها و حتی سالها ادامه پیدا کنه. ما به جای روبرو شدن با تهدیدات فیزیکی، درگیر نگرانیها و پیشبینیهای ذهنی شدیم. ذهن ما مدام به آینده فکر میکنه و سناریوهای مختلفی رو در نظر میگیره، هرچند بیشتر این نگرانیها هرگز رخ نمیدن.
اضطراب یا انزایتی بیشتر به حالت درونی و احساسی مربوطه و حتی وقتی عامل استرس واقعاً وجود نداره، فرد میتونه اضطراب رو تجربه کنه. اضطراب نوعی حالت نگرانی و ترس مبهم و مداومه که ریشهاش میتونه به پیشبینی رویدادهای ناخوشایند در آینده یا احساس فقدان کنترل بر موقعیتهای آتی برگرده. در برخی موارد، اضطراب بدون محرک خارجی و به شکل مزمن و مداوم در افراد بروز میکنه.
از دیدگاه (نوروساینس)، اضطراب و استرس مزمن دو فرآیند جداگانه اما بهم مرتبط هستند. این دو حالت از نظر ساختارهای مغزی، هورمونها و مسیرهای عصبی به هم شباهت دارند، ولی تفاوتهای مهمی هم دارن. استرس بیشتر به وسیله هیپوتالاموس و سیستم عصبی سمپاتیک ایجاد میشه. هیپوتالاموس با فعال کردن غدد فوقکلیوی، ترشح هورمونهایی مثل آدرنالین و کورتیزول رو تحریک میکنه. این هورمونها باعث واکنشهای فیزیکی مثل افزایش ضربان قلب و بالا رفتن فشار خون میشن.
هرچند استرس میتونه به اضطراب منجر بشه، اما اضطراب بیشتر به فعالیت آمیگدال و قشر پیشپیشانی (prefrontal cortex) وابسته است.
آمیگدال نقش مهمی در واکنشهای هیجانی و پیشبینی تهدیدهای احتمالی داره. در اضطرابهای طولانیمدت، فعالیت بیشتر در آمیگدال و ضعف در تنظیم قشر پیشپیشانی مشاهده میشه.
در اضطراب، علاوه بر کورتیزول، دوپامین و سروتونین هم نقش اساسی دارن.
کاهش سطح سروتونین میتونه با احساس نگرانی و افکار مزاحم همراه بشه. به همین دلیله که بسیاری از داروهای ضد اضطراب بر پایه افزایش سطح سروتونین یا گابا در مغز طراحی شدن.
استرس، واکنشی به تهدیدات مشخص و خارجی محسوب میشه و وقتی تهدید از بین بره، به طور طبیعی کاهش پیدا میکنه. اضطراب میتونه حتی بدون وجود تهدید خارجی هم ادامه پیدا کنه و بیشتر به نگرانی و تصور در مورد اتفاقات آینده مرتبطه.
در اضطراب، مغز اغلب به دنبال تهدیدات نامشخص یا انتظارات ناخوشاینده بنابراین، از دیدگاه نوروساینس (علوم اعصاب)، استرس و اضطراب دو وضعیت مشابه اما با ساز و کارهای متفاوت هستند.
استرس مزمن به خاطر قرار گرفتن طولانیمدت در شرایط تنشزا رخ میده و بیشتر جنبه فیزیکی داره، در حالی که اضطراب بیشتر به پیشبینی تهدیدات و واکنشهای عاطفی و شناختی وابسته است.
زمانی که کولهپشتیام رو جا گذاشتم، من هم استرس و هم اضطراب رو به طور همزمان و در یک طیف تجربه کردم. در لحظهای که متوجه شدم کولهپشتیام گم شده ، واکنش بدنم با یک فوران فوری از استرس شروع شد؛ همون پاسخی که طبیعت برای مقابله با تهدیدات ناگهانی در نظر گرفته.
اما با گذشت چند لحظه و زمانی که اتوبوس از دیدم دور شد، شرایط تغییر کرد. فکرها و سناریوهای مختلفی در ذهنم شکل گرفتن: “اگه کیفم واقعاً دزدیده شده باشه چی؟ اگر هیچ راهی برای پیدا کردنش نباشه چی؟ اگر بدون پاسپورت و کارتهای اعتباری بمونم چی؟” اینجا بود که استرس اولیه جای خودش رو به اضطراب داد. دیگه تنها با یک تهدید واقعی و خارجی روبهرو نبودم، بلکه ذهنم شروع به پیشبینی و نگرانی از آینده کرده بود.
اضطراب، برخلاف استرس فوری، یک نگرانی مبهم و فرسایشیه که از ناتوانی در کنترل شرایط و ترسهایی که در ذهن پرورش میدیم نشأت میگیره.
استرسهای حاد، برخلاف تصور بسیاری، میتونن تأثیرات مثبتی بر سیستم ایمنی داشته باشن. زمانی که بدن در شرایط اضطراری قرار میگیره، افزایش موقتی هورمونهای استرس باعث میشه سیستم ایمنی به طور موقت تقویت بشه. این تقویت کوتاهمدت به بدن کمک میکنه تا در برابر عفونتها و جراحتهای احتمالی بهتر عمل کنه.
در واقع، استرس حاد مثل یک هشدار سریع عمل میکنه که نیروی دفاعی بدن رو برای مقابله با تهدیدهای آنی آماده میکنه. اما وقتی استرس از حالت حاد به مزمن تبدیل میشه، شرایط کاملاً متفاوت میشه.
در استرس مزمن، سطح بالای کورتیزول در بدن به جای کمک به سیستم ایمنی شروع به تضعیف اون میکنه. تولید مداوم کورتیزول میتونه فعالیت سلولهای ایمنی رو سرکوب کنه و بدن رو نسبت به عفونتها و بیماریهای مزمن آسیبپذیرتر کنه.
از طرفی، اضطراب، که اغلب با استرس مزمن همراهه، میتونه با ایجاد التهاب در بدن مشکلات بیشتری رو برای سیستم ایمنی به وجود بیاره.
بار اولی که من اسم کورتون رو خیلی جدی شنیدم، حدودا 20 سالم بود. به دلیل آنفولانزای شدید،چنان بدندردی داشتم که مثل مار به خودم میپیچیدم و خواهرم، که اون موقع دانشجوی پزشکی بود، من رو به بیمارستان برد. بلافاصله بستری شدم و طولی نکشید که یه سرم به دست من وصل شد. پزشک معجون جادویی به سرم تزریق کرد و حتی چند دقیقه هم طول نکشید که درد من به کلی آروم شد. از خواهرم پرسیدم: “این چه کوفتی بود دیگه؟”
خواهرم لبخند زد و گفت: “کورتون؛ به مرده بزنیم هم زنده میشه!”
من هیچ وقت این جمله رو فراموش نکردم، تا زمانی که در یکی از واحدهای نوروساینس دقیقاً متوجه شدم که چیزی که ما اون رو کورتون می نامیم دقیقا چیه.
کورتون یا کورتیکواستروئیدها که ما در هنگام بیماری استفاده میکنیم، یک نسخه مصنوعی از هورمونهایه که بدن در شرایط استرس یا التهاب ترشح میکنه. داروهایی مثل دگزامتازون و هیدروکورتیزون عملکردی مشابه کورتیزول دارن و برای کنترل التهاب، کاهش واکنشهای ایمنی شدید، و جلوگیری از آسیبهای ناشی از پاسخ بیش از حد سیستم ایمنی تجویز میشن.
به عنوان مثال، زمانی که بدن با یک واکنش آلرژیک شدید، بیماری خودایمنی، التهاب ریه یا حتی شوک روبرو میشه، سیستم ایمنی بیش از حد فعال شده و میتونه به خود بدن آسیب بزنه. در چنین شرایطی، کورتونهای مصنوعی برای مهار این واکنش و کاهش التهاب استفاده میشن.
همونطور که در واکنش به استرس به بدن کورتیزول کمک میکنه تا انرژی بیشتری آزاد کنه، سیستم ایمنی رو تنظیم کنه و واکنشهای بیش از حد رو مهار کنه، کورتونهای مصنوعی هم همین کار رو در سطحی قویتر و کنترلشدهتر انجام میدن.
این داروها باعث کاهش تورم، مهار واکنشهای التهابی، و جلوگیری از تخریب بافتهای بدن در اثر التهاب مزمن یا حاد میشن.
با وجود همه این تأثیرات مثبت مصرف طولانیمدت کورتونها میتونه سیستم ایمنی رو تضعیف کنه و عوارضی مثل پوکی استخوان، افزایش قند خون و اختلال در متابولیسم ایجاد کنه.
به همین دلیل، این داروها فقط در شرایط ضروری و تحت نظر پزشک تجویز میشن.
از این رو هستش که استرس های خود خواسته مثل دوش آب سرد یا ورزش شدید، برخلاف استرسهای مزمن و ناخواسته، به جای تضعیف سیستم ایمنی اونا رو تقویت میکنن. در این شرایط، بدن همچنان واکنش استرسی نشون میده، اما تفاوت کلیدی در اینکه مغز این استرس رو به عنوان یک تهدید تلقی نمیکنه، بلکه اون رو بهعنوان یه چالش کنترلشده میشناسه.
این یعنی همون واکنشهای فیزیولوژیکی مثل افزایش ضربان قلب ، ترشح آدرنالین و کورتیزول، اما به دلیل کنترل آگاهانه یا مسیر بالا به پایین ، این هورمونها بعد از مدتی کاهش پیدا میکنن و سیستم به حالت تعادل برمیگرده.
همچنین دوش آب سرد یا ورزش شدید باعث افزایش فعالیت سیستم سمپاتیک و در نتیجه ترشح آدرنالین میشه. آدرنالین بهطور موقت فعالیت سلولهای ایمنی رو افزایش میده و به بدن کمک میکنه که در برابر عفونتها و التهابها مقاومتر بشه.
از سوی دیگه، بعد از تمام این استرسهای کوتاه، سیستم پاراسمپاتیک فعال میشه و بدن رو به حالت (ریکاوری) می بره. همین فرآیند به تقویت تعادل سیستم ایمنی و افزایش تحمل بدن در برابر استرسهای آینده کمک میکنه.به همین دلیل، استرسهای خودخواسته نه تنها اثرات مخرب استرسهای مزمن رو ندارن، بلکه باعث تقویت انعطافپذیری فیزیولوژیکی و افزایش مقاومت سیستم ایمنی در برابر عوامل بیماریزا میشن.
استرس بسته به شدت و مدت زمانش میتونه تأثیرات کارآمد یا مخربی بر یادگیری داشته باشه. در شرایط کوتاهمدت و کنترلشده، استرس میتونه بهبود قابل توجهی در یادگیری ایجاد کنه.
وقتی استرس در حد متعادل باشه، مغز وارد حالتی از هوشیاری و تمرکز بالا میشه. در این حالت، آمیگدال و هیپوکامپ، دو بخش کلیدی برای پردازش احساسات و حافظه، به طور همزمان فعال میشن. آدرنالین و کورتیزول، اگر در مقادیر مناسب ترشح بشن، میتونن تقویتکننده حافظه باشن و به یادگیری بهتر مطلب کمک کنن.
برای مثال، زمانی که در یک موقعیت استرس کوتاهمدت (مثل آزمون) قرار میگیریم، احتمال به یاد آوردن مطالب مرتبط با اون موقعیت بیشتر میشه.
اما استرس مزمن داستان دیگهای داره. وقتی سطح کورتیزول برای مدت طولانی بالا بمونه، هیپوکامپ که نقش اصلی در تثبیت حافظه داره، دچار اختلال میشه. این موضوع میتونه توانایی یادگیری و به خاطر سپردن اطلاعات جدید رو کاهش بده.
علاوه بر اون، استرس مزمن ممکنه باعث کوچک شدن هیپوکامپ بشه که به مرور زمان میتونه منجر به مشکلات جدیتری در حافظه و یادگیری بشه. در چنین شرایطی، مغز به جای تمرکز و یادگیری، بیشتر انرژی خودش رو صرف مدیریت استرس و حفظ حالت بقا میکنه.
پس استرس مثل یه تیغ دو لبه عمل میکنه. در حد متعادل، میتونه ابزاری قدرتمند برای تقویت یادگیری باشه، اما اگر به مزمن تبدیل بشه، به یکی از موانع اصلی یادگیری و حافظه تبدیل میشه. شناخت این نقش دوگانه میتونه به ما کمک کنه تا شرایطی ایجاد کنیم که استرس در خدمت یادگیری و سلامتی باشه ،نه مانعی برای اون.
در کنار تمام این موضوعات چیزی که نباید از قلم بیفته، نقش باورها در مواجهه با استرسه. به زبون سادهتر، اگر شما عمیقاً باور داشته باشید که نوعی استرس برای شما مفیده، این باور میتونه اثراتی سازنده بر کارکرد سیستم ایمنی و یادگیریتون داشته باشه.
برعکس، اگر باور داشته باشید که استرس برای شما مضر هست، اثراتش به احتمال زیاد مخرب خواهد بود.
برای مثال، بین کسی که به صورت خودخواسته وارد حوضچه آب سرد میشه یا دوش آب سرد میگیره و کسی که به اجبار در معرض سرمای شدید قرار میگیره تفاوت های چشمگیری وجود داره . فردی که عمداً وارد آب سرد میشه، اغلب باور داره که این کار برای سلامتی اون مفیده و بدنش رو قویتر میکنه.
این باور که از بخش خویشتنداری مفصل دربارش صحبت کردم ، میتونه سیستم ایمنی و بدن رو در جهت سازندهای تنظیم کنه.
در مقابل، فردی که به اجبار در معرض سرمای شدید قرار گرفته و باور داره که سرما باعث تضعیف سیستم ایمنی و بیماری میشه، به احتمال زیاد اثرات مخربه نویسی بویی رو تجربه میکنه. از دیدگاه نوروساینس، این باورها از طریق مسیرهای خاصی در مغز عمل میکنن.
قشر پیشپیشانی، که مسئول ارزیابی و تفسیر موقعیتهاست، نقش کلیدی در شکلگیری باور و تنظیم پاسخ های هیجانی داره. اگر شما باور داشته باشید که استرس مفیده، این باور در قشر پیشپیشانی پردازش میشه و سیگنالهایی به آمیگدال ارسال میکنه تا شدت واکنشهای هیجانی رو کاهش بده.
این فرآیند به محور هیپوتالاموس-هیپوفیز-آدرنال (HPA) پیام میده که سطح هورمن استرس مثل کورتیزول رو در محدوده سالم و کنترلشده نگه داره. نتیجه این اتفاق، تقویت سیستم ایمنی و بهبود عملکرد بدنه اما وقتی باور شما منفی باشه، قشر پیشپیشانی به جای کاهش واکنشها، سیگنالهایی برای افزایش نگرانی و ترس به آمیگدال ارسال میکنه . این فرآیند باعث تحریک مداوم محور HPA و ترشح بیش از حد کورتیزول میشه، که در طولانیمدت سیستم ایمنی رو تضعیف میکنه و بدن رو در معرض بیماریهای مزمن قرار میده.
بنابراین، باورها فقط افکار ساده نیستند اونها از طریق مسیرهای نورونی خاص میتونن نتایجی کاملاً متفاوت، سازنده یا مخرب برای بدن رقم بزنن. این موضوع نشون میده که تنظیم باورها و نگرش شما نسبت به استرس به همون اندازه مدیریت شرایط بیرونی برای سلامتی حیاتیه.
استرس در سطح متعادل میتونه نوروپلاستیسیته (انعطافپذیری عصبی) رو هم تقویت کنه. ترشح هورمونهای استرس به صورت حاد و کوتاهمدت، با تحریک آمیگدال و هیپوکامپ ، تشکیل ارتباطهای جدید عصبی رو تسهیل میکنن. این حالت، مغز رو آمادهتر برای یادگیری و شکلگیری حافظههای جدید باشه .
اما اگر استرس مزمن بشه، میتونه نوروپلاستیسیته رو مختل کنه، بهویژه از طریق آسیب به هیپوکامپ و کاهش رشد سلولهای جدید در این ناحیه. استرس زیاد مانع یادگیریه، اما استرس ملایم میتونه مغز رو در حالت هوشیاری و آمادگی قرار بده.
تجربههایی که برای فرد اهمیت عاطفی یا معنایی دارن، نقش مهمی در تقویت نوروپلاستیسیته ایفا میکنن. برای مثال، یادگیری در شرایطی که فرد انگیزهی بالایی داره، تأثیر بسیار بیشتری بر تثبیت مسیرهای عصبی میذاره.
هر کدوم از این شیوهها مغز رو به حالتی از انعطافپذیری و پذیرش بالاتر میبرن ، که در اون یادگیری معنادار و تثبیت مسیرهای عصبی آسونتر میشه. اما نکتهی کلیدی اینه که این تجربهها فقط زمانی مفید خواهند بود که در کنار تمرکز و در محیطی معنادار قرار بگیرن. بدون این شرایط، حتی تجربههای نادوگانه هم ممکنه تأثیر ماندگاری بر یادگیری نداشته باشه.
در واقع، این تجربهها سطح انعطافپذیری مغز رو افزایش میدن، اما تنها در ترکیب با تمرکز و هدفمند بودنه که میتونه مسیرهای عصبی رو تثبیت کنه.
استرس و اضطراب رو میشه به عنوان پیشزمینههای ذهنی مهمی دونست که میتونه بر رفتار ما تأثیر بسزایی بذاره و ماتریکس شخصیت رو تحت تأثیر قرار بده.
تصمیماتی که ما در شرایط عادی و تحت استرس شدید اتخاذ میکنیم، گاه انقدر متفاوت هستن که گویی توسط افراد کاملاً متفاوتی این تصمیمات گرفته شدهاند.