پرش لینک ها

معماری سلطه

در این اپیزود، از استبداد نه به‌عنوان یک نظام سیاسی، بلکه به‌مثابه الگویی ذهنی و رفتاری صحبت می‌شود؛ الگویی که پیش از آن‌که در حکومت‌ها تثبیت شود، در خانواده، آموزش، زبان و روابط روزمره شکل می‌گیرد. بحث بر این است که سلطه چگونه در ذهن درونی می‌شود، چرا اطاعت اغلب امن‌تر از پرسش‌گری به نظر می‌رسد، و چگونه استبداد می‌تواند بدون زور، از طریق عادت‌های شناختی و روانی بازتولید شود.

  • انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
  • توصیه می‌شود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.

نسخه انگلیسی:

ژرفا (Wisdorise)

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

معماری سلطه

نسخه ی متنی اپیزود:

ما با ذهنی به دنیا نمی‌آییم که برای آزادی طراحی شده باشد. ذهن، در آغاز، برای بقا ساخته شده است؛ و بقا، پیش از هرچیز، نیازمند امنیت است. ذهن نخستین انسان، در جهانی پر از ابهام، تهدید، و خطر تکامل یافته است. جهانی که در آن دانستن کافی نبود، بلکه باید تصمیم می‌گرفت؛ سریع، قاطع، و اغلب بدون وقت برای اندیشیدن. در چنین جهانی، فرمان‌برداری از قوی‌تر، از باتجربه‌تر، از آن‌که صدا بلندتر داشت یا ادعای یقین می‌کرد، می‌توانست عامل بقا باشد.

این ذهن، تا امروز چندان تغییر نکرده است. هنوز هم در دل پیچیدگی‌ها، به‌دنبال صدایی‌ست که بگوید. «از این راه برو». نه لزوماً چون آن صدا خردمند است، بلکه چون تصمیم نگرفتن، برای ذهن ما هزینه دارد. ذهن، اگرچه ابزار پیچیده‌ای برای تردید و ارزیابی دارد، اما در مواجهه با خطر، ابهام، یا فشار جمعی، ترجیح می‌دهد تصمیم را به دیگری واگذارد. اطاعت، اغلب راهی‌ست برای کاهش اضطراب، نه برای نفی عقلانیت.

از سوی دیگر، نیاز به انسجام و هماهنگی در گروه‌های انسانی، در کنار محدودیت منابع، به شکل‌گیری ساختارهای عمودی منجر شده است. ساختارهایی که در آن یک نفر فرمان می‌دهد و دیگران اجرا می‌کنند. این ساختار، نه فقط کارآمدتر بود، بلکه در طول تاریخ، به الگوی غالب در ذهن‌ها نیز تبدیل شد. انسان‌ها، در این ساختارها زاده شدند، بزرگ شدند، و خود به بازتولید آن کمک کردند.

اما این گرایش به ساختارهای سلسله‌مراتبی، همیشه محصول ضعف یا ناآگاهی نبوده است. گاه راهی برای معنا دادن به جهان بوده؛ برای تنظیم رابطه‌ی فرد با دیگری، با جامعه، با طبیعت، و حتی با مفاهیم مطلق‌تری چون خدا، قانون، یا ایدئولوژی. ذهن انسان، برای اینکه بتواند زیست‌پذیر باقی بماند، نیاز دارد که جهان را در قالب‌هایی ساده کند، و یکی از ساده‌ترین قالب‌ها، «مرکز قدرت» است.

دیکتاتوری، در این معنا، نه یک انحراف، بلکه یکی از محصولات طبیعی این روند است. چیزی شبیه به یک قاعده‌ی ذهنی که، اگر آگاهانه دیده نشود، خود را به شکل‌هایی متفاوت در سطوح گوناگون بازتولید می‌کند. از رابطه‌ی پدر با فرزند، تا رهبر با ملت؛ از زبان آموزش، تا زبان ایمان.

وقتی از دیکتاتوری سخن می‌گوییم، معمولاً ذهن به‌سوی حکومت‌های تمامیت‌خواه، سانسور، زندان، و سرکوب مخالفان کشیده می‌شود؛ گویی دیکتاتوری صرفاً امری است بیرونی، در سطح سیاست، و در اختیار قدرت‌مندان. اما اگر دقیق‌تر بنگریم، بسیاری از سازوکارهای دیکتاتورانه پیش از آن‌که بر تارک حکومت‌ها نقش ببندند، در کنج ذهن انسان و در ساده‌ترین روابط اجتماعی ریشه دوانده‌اند. از روابط زوجین و رابطه‌ی والد و کودک گرفته تا معلم و دانش‌آموز، از مدیر و کارمند تا دین و پیرو، الگوی مشترکی وجود دارد که در آن یک‌سو فرمان می‌دهد و سوی دیگر اطاعت می‌کند. ساز و کار‌هایی که به تفصیل در فصل اول توضیح داده شد.

دیکتاتوری در وهله‌ی نخست یک الگوی ذهنی‌ست؛ الگویی که در آن مغز ما به دلایل زیستی، شناختی، و هیجانی، سلطه را ترجیح می‌دهد، اطاعت را ایمن‌تر می‌بیند، و مسئولیت تصمیم‌گیری را به دیگری واگذار می‌کند. این واگذاری مسئولیت، برخاسته از تنبلی نیست؛ بلکه ریشه در شبکه‌هایی دارد که برای کاهش هزینه‌های شناختی، از پیش‌فرض‌ها و اقتدارهای بیرونی تغذیه می‌کنند. مغز ما، در مواجهه با پیچیدگی و ابهام، اغلب تسلیم آن کسی می‌شود که مدعی یقین و قدرت است. و اینجاست که دیکتاتوری، حتی پیش از آن‌که ساختاری سیاسی باشد، سازوکاری عصبی است.

این الگو، وقتی از منظر عصب‌شناختی بررسی می‌شود، بیش از آن‌که اخلاقی یا فرهنگی باشد، مبتنی بر سازوکارهای مغز است. نوزاد انسان، با کمترین میزان استقلال زیستی و شناختی به دنیا می‌آید. مغز او هنوز در مراحل ابتدایی رشد است، قشر پیش‌پیشانی کارکرد اجرایی ندارد، و تقریبا همه‌چیز از طریق ساختارهای زیرقشری مانند آمیگدالا، هیپوتالاموس و سیستم پاداش پردازش می‌شود. در این شرایط، نخستین تجربه‌های کودک از قدرت، نه با منطق، بلکه با شرطی‌سازی کلاسیک همراه‌اند. والدینی که با فریاد، تنبیه، یا محروم‌سازی کودک را کنترل می‌کنند، در واقع همان ساختارهای اطاعت بی‌قید و شرط را در ذهن او پی‌ریزی می‌کنند.

جایی در میانه‌ی اولین سال‌های زندگی، پیش از آن‌که زبان شکل بگیرد و مفاهیم در ذهن جای گیرند، کودک با ساختاری روبه‌رو می‌شود که در آن قدرت یک‌سویه جریان دارد. کسی تصمیم می‌گیرد، و دیگری باید اجرا کند. کسی می‌داند، و دیگری هنوز نمی‌فهمد. کسی می‌تواند تنبیه کند، و دیگری تنها می‌تواند گریه کند. خانواده، نخستین ساختار واقعی قدرت است که ذهن کودک درون آن شکل می‌گیرد.

در این ساختار، نه عدالت معنا دارد، نه گفت‌وگو به‌راستی گفت‌وگوست. مرز میان مراقبت و سلطه مبهم است. والدین، اغلب با نیت محافظت، اما با ابزار کنترل، کودک را شکل می‌دهند؛ با جمله‌هایی از جنس «چون من گفتم»، «الان وقت سؤال پرسیدن نیست»، «ما صلاحت را می‌خواهیم». و ذهن کودک، که هنوز در حال ساختن نقشه‌ای برای درک جهان است، این الگو را به‌عنوان قاعده‌ی رابطه یاد می‌گیرد.

حتی مهربان‌ترین خانواده‌ها نیز، اگر ساختار قدرت در آن‌ها به‌صورت یک‌سویه تثبیت شود، ذهن کودک را برای زیستن در نظمی سلسله‌مراتبی آماده می‌کنند. جایی که اطاعت با تشویق همراه است، و نافرمانی با محرومیت. کودکی که یاد می‌گیرد باید بدون چون‌وچرا بپذیرد، اغلب بزرگ‌سالی خواهد شد که یا به‌راحتی اطاعت می‌کند، یا برای بقا سلطه می‌ورزد.

اما مسئله فقط اطاعت نیست. مسئله درونی شدن ساختار سلطه است (چه از نوع پدرسالاری، مادرسالاری یا حتی فرزندسالاری). وقتی کودک، بارها و بارها با این الگو مواجه می‌شود، ذهنش این رابطه را نه به‌عنوان یک استثناء یا ضرورت موقعیتی، بلکه به‌عنوان فرم اصلی ارتباط انسانی درک می‌کند. و این ادراک، با او باقی می‌ماند، حتی زمانی که دیگر کسی نیست که بالای سرش بایستد.

در خانواده‌هایی که گفت‌وگو جایگزین فرمان نیست، بلکه خود در دل سلطه حل شده است، کودکان به جای پرورش یافتن، قالب‌گیری می‌شوند. شکل‌دهی به «فرزند خوب» به‌جای فهمیدن «انسان شدن» قرار می‌گیرد. و به همین نسبت، ذهن، به‌جای آن‌که برای درک پیچیدگی جهان آماده شود، برای تطبیق با قدرت تربیت می‌شود.

و اگر این نخستین تجربه‌ی زیسته‌ی انسان از قدرت باشد، بعید نیست که بعدها، در موقعیت‌های گوناگون، از همان الگو استفاده کند. نه فقط در مواجهه با ساختارهای بالادستی، بلکه حتی در رابطه با همسر، فرزند، همکار، یا هرکسی که کمی «ضعیف‌تر» از او باشد. قدرت، در این معنا، تنها به سیاست مربوط نیست. قدرت، در ذهن نهادینه می‌شود؛ و ذهن، آن را در هر رابطه‌ای بازسازی می‌کند.

تفاوت خانواده‌های اقتدارطلب (authoritarian) با خانواده‌های مقتدر (authoritative) نیز در همین نقطه است. در خانواده‌های اقتدارطلب، پدر یا مادر به‌مثابه فرمان‌روا عمل می‌کنند. رابطه، یک‌سویه و از بالا به پایین است. سؤال‌ها پاسخ داده نمی‌شوند، بلکه با «چون من می‌گم» بسته می‌شوند. در چنین خانواده‌هایی، کودک یاد می‌گیرد که پرسشگری خطرناک است، اشتباه‌کردن موجب شرم است، و ارزش فردی نه در وجود او، بلکه در میزان اطاعت و سازگاری‌اش تعریف می‌شود.

از سوی دیگر، در خانواده‌های مقتدر، اقتدار با گفت‌وگو همراه است. مرزها روشن‌اند، اما دلیل‌دار؛ تنبیه وجود دارد، اما توأم با توضیح؛ تصمیم‌گیری با مشارکت صورت می‌گیرد، نه با دیکته. چنین فضایی نه تنها به رشد شناختی کمک می‌کند، بلکه قشر پیش‌پیشانی را تقویت کرده و کودک را برای مواجهه با پیچیدگی‌های اجتماعی آماده می‌سازد.

در خانواده‌هایی با سبک دیکتاتورمآب، کودک اگر حتی ظاهراً آرام و حرف‌گوش‌کن باشد، در درون یا به سرکوب عمیق خود می‌رسد، یا در آینده‌ای نه‌چندان دور، همین الگو را در موقعیت قدرت بازتولید خواهد کرد. بدین‌ترتیب، دیکتاتوری نه‌فقط آموزش داده می‌شود، بلکه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌گردد، آن هم نه از طریق ایدئولوژی، بلکه از طریق الگوهای رفتاری.

وقتی دیکتاتوری در خانواده آغاز می‌شود، لزوماً به حکومت ختم نمی‌شود. می‌تواند در رابطه‌ی عاطفی، در کلاس درس، یا در گروه دوستی بازتولید شود. اگر ذهن از ابتدا بر مبنای سلطه و اطاعت شکل گیرد، هیچ بعید نیست که در بزرگ‌سالی، یا سلطه‌گری کند، یا سلطه را بپذیرد؛ بی‌آن‌که بفهمد این انتخاب، انتخاب او نبوده است.

در نظام برده‌داری، رابطه‌ی قدرت آشکارا خشونت‌بار بود. انسان‌هایی به‌عنوان ابزار تولید، بدون حق انتخاب، فرمان‌بر زور عریان بودند. در این ساختار، ذهن برده به اطاعت شرطی می‌شد، نه از روی میل، بلکه از سر بقا.

با گذار به نظام فئودالی، زور عریان جای خود را به «حق الهی ارباب» داد. دهقان آزاد نبود، اما آزاد می‌نامیدنش. در این ساختار، سلطه نه‌فقط بر جسم، بلکه بر ذهن اعمال می‌شد. ارباب، صاحب زمین بود، و زمین، پیونددهنده‌ی بقا. ذهن رعیت، در چنین فضایی، با ترکیبی از وابستگی اقتصادی و توجیه مذهبی، یاد می‌گرفت که اقتدار را طبیعی بداند.

در نظام کمونیستی، صورت‌بندی قدرت تغییر کرد، اما الگویی تازه برای سلطه ساخته شد. در بسیاری از کشورهای تحت این نظام، گرچه شعار آزادی و برابری داده می‌شد، اما ساختار واقعی بر پایه تمرکز قدرت، سرکوب دگراندیشی، و وفاداری ایدئولوژیک بنا شده بود. حزب، به‌مثابه پدر بزرگ، تصمیم‌گیر اصلی بود؛ و فرد، نه‌فقط باید فرمان‌بردار می‌بود، بلکه باید به اطاعت خود ایمان می‌آورد.

اما در سرمایه‌داری، سازوکار سلطه پیچیده‌تر و درعین‌حال نرم‌تر است. فرد، در ظاهر آزاد است؛ می‌تواند انتخاب کند، استعفا دهد، مخالفت کند. اما این آزادی، درون ساختاری رخ می‌دهد که نابرابری، رقابت، و اضطراب دائمی شغل و معاش، ذهن را به‌گونه‌ای دیگر به اطاعت می‌کشاند. دیگر نیازی به رئیس مستبد نیست؛ کافی‌ست که ترس از بیکار شدن، فشار وام، نیاز به بقا و میل به مصرف، ذهن فرد را دائماً در وضعیت مطیع نگاه دارد.

محیط کار، شاید بیش از هر جای دیگری، بازتابی از مناسبات قدرت در جامعه باشد. این‌جا جایی‌ست که اطاعت، نه به اجبار صریح، بلکه از طریق قرارداد، حقوق، سلسله‌مراتب و فرهنگ سازمانی اجرا می‌شود. فرد به‌ظاهر آزاد است که شغل خود را انتخاب کند، اما در عمل، درون ساختاری قرار می‌گیرد که در آن بالا و پایین، رئیس و زیردست، مجاز و ممنوع، به‌روشنی تعریف شده‌اند. این شکل‌بندی، در نظام‌های اقتصادی مختلف، نمودهای گوناگونی دارد، اما ساختار ذهنی اطاعت در بسیاری از آن‌ها مشترک است.

کارمند امروزی، ممکن است لباس خوبی بپوشد، در جلسات مشارکت کند، و لبخند بزند. اما بسیاری از رفتارهای او، نه برخاسته از خودمختاری، بلکه محصول ساختارهایی‌ست که در آن نافرمانی مجاز نیست.

بسیاری گمان می‌کنند سلطه صرفا ابزاری است برای حفظ ایدئولوژی، گویی قدرت برای بقا محتاج دستگاهی از باورها و روایت‌هاست. گروهی دیگر ایدئولوژی را خادمی برای سلطه می‌دانند، ابزاری که قدرت به کمک آن خود را مشروع، طبیعی و ناگزیر جلوه می‌دهد. اما رابطه میان این دو نه یک خط مستقیم است و نه یک سلسله‌مراتب ساده. ایدئولوژی و سلطه به رودخانه و بستری می‌مانند که در یکدیگر جریان پیدا می‌کنند. جریان آب، بستر را می‌تراشد و شکل می‌دهد، و بستر، مسیر و سرعت آب را تعیین می‌کند. ایدئولوژی، وقتی در ذهن‌ها رسوب می‌کند، مسیر سلطه را هموار می‌سازد؛ و سلطه، وقتی در روابط انسانی جاری می‌شود، ایدئولوژی را تولید و تثبیت می‌کند. هیچ‌کدام در خدمت دیگری نیستند، هر دو در یک چرخه بازخوردی یکدیگر را می‌سازند و بازآفرینی می‌کنند. ترکیب این دو، نه یک ابزار سیاسی، بلکه یکی از ریشه‌دارترین فرایندهایی است که تاریخ ذهن انسان را شکل داده است.

در چنین زمینه‌ای، حتی آن‌که خود را آزاداندیش می‌نامد، ممکن است در ساختار ذهنی همچنان در چارچوب سلطه بیندیشد؛ چرا که دیکتاتوری فقط نظامی سیاسی نیست، بلکه عادتی شناختی‌ست. عادتی که در آن، ذهن برای گریز از ابهام، فرمان می‌طلبد. و از همین‌جا به‌تدریج وارد نر‌م‌ترین و درعین‌حال مؤثرترین لایه‌ی استبداد می‌شویم. جایی که سلطه نه از طریق ارتش یا ایدئولوژی، بلکه از طریق زبان، رسانه، و مناسبات روزمره اعمال می‌شود. جایی که دیگر کسی فریاد نمی‌زند، اما همه می‌دانند چه باید گفت و چه نباید پرسید.

زبان، شاید نخستین ابزاری‌ست که ذهن انسان با آن واقعیت را شکل می‌دهد. اما همین زبان، اگر ساختارش دوقطبی و جهت‌دار باشد، می‌تواند ذهن را به‌جای فهم، به اطاعت وادارد. واژه‌ها اگر از پیش بار ارزشی داشته باشند، پرسش‌کردن از آن‌ها به معنای قرار گرفتن در موقعیت متهم است. وقتی «دشمن»، «خائن»، «بی‌دین»، «مرتد» یا «ضدعلم» بدون تعریف دقیق و بدون امکان نقد تکرار می‌شوند، ذهن‌ها در چارچوب واژه‌ها زندانی می‌شوند، نه با زنجیر، بلکه با توافق نانوشته‌ای که همه در درون خود پذیرفته‌اند.

همین سازوکار در رسانه تقویت می‌شود. رسانه‌هایی که به‌جای باز کردن چشم‌انداز، افق را تنگ‌تر می‌کنند. آن‌ها لزوما دروغ نمی‌گویند، بلکه انتخاب می‌کنند چه چیزی را و از چه زاویه‌ای نشان دهند و چه چیزی را نادیده بگیرند. واقعیت، در چنین ساختاری، نه با حذف بلکه با تنظیم، ویرایش، و تکرار شکل می‌گیرد. ذهنی که هر روز با تصویری یک‌دست از واقعیت مواجه می‌شود، به‌تدریج توان تشخیص تفاوت و پیچیدگی را از دست می‌دهد. قدرت، دیگر نیازی به اجبار ندارد. ذهن‌ها، خود مراقب خود خواهند بود. و استبداد، دقیقاً زمانی موفق است که خود را در پوشش آزادی پنهان کرده باشد. جایی که مردم تصور می‌کنند آزادند، چون میان چند انتخاب از پیش تعیین‌شده، حق انتخاب دارند. جایی که اعتراض ممکن است، اما بی‌اثر؛ که مخالفت مجاز است، اما بی‌خطر؛ که تفاوت پذیرفته شده، اما بی‌قدرت.

در این مرحله، استبداد دیگر به زندان و شکنجه نیاز ندارد. کافی‌ست فرد از بیکار شدن بترسد، از طرد شدن در گروه، از دیده نشدن، یا از دست دادن تایید اجتماعی. کافی‌ست کسی بخواهد «عادی» باشد. همین میل به عادی بودن، به پذیرفته شدن، به هماهنگی، موتور پنهان بازتولید سلطه است. و اینجاست که می‌توان گفت دیکتاتوری، پیش از آن‌که ساختاری سیاسی باشد، عادتی روانی‌ست. عادت به اطاعت، عادت به نپرسیدن، عادت به سکوت، عادت به تکرار.

کاریزما نیز در همین لایه‌ی پنهان قدرت عمل می‌کند. جایی که سلطه نه از راه تهدید، بلکه از مسیر جاذبه‌ی روانی شکل می‌گیرد. فرد کاریزماتیک از همان مسیرهایی وارد ذهن می‌شود که زبان و روایت از آن عبور می‌کنند؛ نه با مجبور کردن، بلکه با ایجاد نوعی تعلیق قضاوت، آرام‌سازی اضطراب و ساده‌سازی جهان. اطاعت، در این سطح، ظاهری داوطلبانه به خود می‌گیرد. همین جاذبه‌ی شخصی می‌تواند شور جمعی را جهت دهد، تمنای معنا را به حرکت تبدیل کند و از دل آن چیزی شبیه انقلاب برآید. نقشی که در بخش بعد، در بررسی سازوکار شور رمانتیک، به تفصیل به آن پرداخته خواهد شد.

اما چه زمانی این چرخه شکسته می‌شود؟ آیا اصلاً می‌توان از آن گریخت؟ یا استبداد، همان‌طور که در لایه‌های گوناگون ذهن ریشه دوانده، همزاد آگاهی ماست؟

شکستن استبداد، نه از سطح جامعه، که از درون ذهن آغاز می‌شود. تا زمانی که ذهن هنوز مشتاق قطعیت است، هنوز در برابر ابهام می‌هراسد، هنوز ترجیح می‌دهد کسی دیگر تصمیم بگیرد، حتی اگر همه‌ی ساختارهای بیرونی فرو بریزند، ساختارهای درونی سلطه پابرجا خواهند ماند. جامعه‌ای که در آن آموزش به جای پرورش ذهن‌های مستقل، به بازتولید اطاعت مشغول است؛ خانواده‌ای که در آن عشق با سلطه آمیخته است؛ و زبانی که در آن مفاهیم از پیش بارگیری شده‌اند، تنها ظاهر دموکراسی را ممکن می‌سازند، نه حقیقت آن را.

استبداد، گاه در چهره‌ی والدین یا همسر ظاهر می‌شود، گاه در معلم، گاه در رییس، گاه در خطیب مذهبی، گاه در رهبر سیاسی، و گاه حتی در محبوب‌ترین چهره‌های آزادی‌خواه. اما خطرناک‌ترین شکل آن، زمانی‌ست که از بیرون به درون مهاجرت کرده باشد؛ زمانی که فرد، خود را مراقبت می‌کند، خود را سانسور می‌کند، خود را مطابق معیارهای قدرت بازتعریف می‌کند. ذهن، به مرور یاد می‌گیرد کدام خواستن‌ها را نخواهد، کدام سؤال‌ها را نپرسد، و کدام صداها را نشنود.

پیام بگذارید

چهار × سه =