پرش لینک ها

شورش باوقار

اپیزود به این می‌پردازد که چگونه گاهی امتناع، کناره‌گیری یا مشارکت‌نکردن آگاهانه می‌تواند به یک کنش معنادار تبدیل شود. کنشی که بدون خشونت یا شعار، منطق‌های تثبیت‌شده را به چالش می‌کشد. در مجموع، این قسمت درباره‌ی مرز میان اصلاح، سازش و .نوعی نافرمانی خردمندانه است و مخاطب را به بازاندیشی در نقش فرد و جمع در برابر ساختارهای مسلط دعوت می‌کند

 اپیزودهای مرتبط:
هزارتوی باورها
هم آغوشی با نیهیلیسم
آینه‌ی درد

  • انتشار با ذکر نویسنده و منبع باعث افتخار ما خواهد بود.
  • توصیه می‌شود اپیزودهای ژرفا به ترتیب گوش داده شوند.

نسخه انگلیسی:

ژرفا (Wisdorise)

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

شورش باوقار

نسخه ی متنی اپیزود:

در شرایطی که ساختارهای سیاسی و اقتصادی، به‌رغم ادعاهای اصلاح‌طلبانه، در عمل به بازتولید رنج، تبعیض و سلطه ادامه می‌دهند، پرسش از امکان یا ضرورت خروج از این ساختارها، اجتناب‌ناپذیر می‌شود. واژگانی مانند تغییر، اصلاح، بازسازی یا بهبود، در این فضا نه‌فقط ناکارآمد، بلکه گاه گمراه‌کننده‌اند. ساختارهایی که بر نابرابری و سرکوب بنا شده‌اند، نه با اصلاح درونی، بلکه تنها با گسست از منطق بنیادین‌شان دچار اختلال می‌شوند. این گسست، پیش از آن‌که پروژه‌ای سیاسی باشد، نوعی تشخیص عقلانی‌ست. تشخیصی که به انتخاب آگاهانه برای توقف مشارکت در نظمی منجر می‌شود که از حضور جمعی برای استمرار خود استفاده می‌کند.
در چنین شرایطی، سازش‌طلبی یا تلاش برای بهبود تدریجی وضعیت، گاهی نه تنها بی‌نتیجه بلکه به دوام نظام مسلط کمک می‌کند. اصلاح‌طلبی در بستر ساختارهای فاسد، چیزی جز نقابی بر چهره استمرار نیست. در برابر چنین واقعیتی، آنچه ضرورت می‌یابد نه بازسازی درون‌سیستمی بلکه کنشی ریشه‌ای‌تر است. شورشی که در ظاهر خود علیه قواعد تثبیت‌شده برخاسته اما در باطن خود حامل تشخیص خردمندانه از ناکارآمدی این قواعد است. شورشی که نه به هیجان وابسته است نه به شعار، بلکه به نوعی عقلانیت ساختارشکن متکی‌ست.
مفهومی که در این بستر مطرح می‌شود، شورش باوقار است. مفهومی که از دو مسیر تاریخی فاصله می‌گیرد. از یک‌سو با شور رمانتیک که بر مدار قهرمان‌سازی و شور هیجانی بنا شده‌اند فاصله دارد و از سوی دیگر با اصلاح‌طلبی‌هایی که از ابتدا بازی در زمین قدرت را پذیرفته‌اند مرزبندی می‌کند. کنشی آگاهانه، سنجیده و ساختارشکن است. نه نفی کور، نه تبعیت تدریجی. کنشی که ممکن است در قامت یک نافرمانی مدنی ظاهر شود یا در شکل انصراف از یک الگوی رفتاری پذیرفته‌شده. ممکن است فردی باشد یا جمعی. آنچه آن را از واکنش‌های دیگر متمایز می‌سازد، درکی عمیق از مکانیزم‌های بازتولید سلطه و انتخابی هدفمند برای برهم زدن آن است.
در نظام‌هایی که ثبات سیاسی و اقتصادی وابسته به مشارکت ظاهری توده‌هاست، حتی تصمیم به کناره‌گیری از یک کنش به‌ظاهر کم‌اهمیت، می‌تواند نقش ساختارشکن ایفا کند. تحریم انتخاباتی که انتخاب واقعی در آن ممکن نیست، شکل‌دادن به قوانین محدودکننده در مواجهه با کالاهایی که اعتیاد و اختلال شناختی تولید می‌کنند، امتناع از پیروی از نُرم‌های مصرفی که از نظم اقتصادی سلطه‌گر حمایت می‌کنند، همگی صورت‌هایی از همین معنا هستند. شورش، در اینجا، نه صرفاً یک اتفاق سیاسی، بلکه شکل خاصی از نافرمانی شناختی است. شکل خاصی از رد کردن بازی‌ای که برنده‌اش از پیش تعیین شده است.
ساختارهای پیش‌بینی‌گر، در اقتصاد و سیاست و فرهنگ، بر مبنای مشارکت قابل محاسبه کاربران و شهروندان طراحی شده‌اند. هرگونه وقفه در این الگو، هرگونه کناره‌گیری از نقش تعریف‌شده، عملکرد سیستم را مختل می‌کند. این اختلال، بدون نیاز به خشونت یا درگیری مستقیم، می‌تواند بنیان‌های مشروعیت و کارآمدی ساختار را دچار فرسایش کند. گاهی نرفتن، نپیوستن، نپذیرفتن و نخریدن، دقیقاً همان چیزی‌ست که ساختار از آن عاجز است.
در این معنا، شورش باوقار نه کنشی آنارشیستی، نه تکرار تجربه‌های ناکام انقلاب، و نه ماجراجویی نسلی‌ست. این شورش نه برآمده از هیجان لحظه بلکه حاصل درکی تدریجی از شکست اصلاح و تشخیص ضرورت گسست است. شورش به مثابه تصمیمی حساب‌شده که نه برای تخریب محض بلکه برای توقف سازوکاری‌ست که بازتولید رنج را در متن خود دارد.

در جمهوری اسلامی ایران، تحریم انتخابات در دوره‌هایی که امکان انتخاب واقعی وجود نداشت، شکلی از شورش خاموش بود. کنشی که بدون حضور در خیابان، نظام سیاسی را از یکی از اصلی‌ترین ابزارهای مشروعیت‌سازی عددی‌اش محروم کرد. در چنین شرایطی، مشارکت نکردن، خود به یک کنش تبدیل شد. کنشی که ساختار به آن وابسته بود و ناگهان از دست رفت.
در ایالات متحده، در خلال جنگ ویتنام، سیاست رسمی کشور درگیر استراتژی‌ای بود که هم از حمایت رسانه‌ای بهره می‌برد، هم در ساختار نظامی به‌درستی عمل می‌کرد، و هم از نظر سیاسی در چارچوب تصمیم‌گیری کلان قابل توجیه بود. با این‌حال، تصویری از یک راهب بودایی در حال خودسوزی در خیابان‌های سایگون، بیش از هزاران مقاله و تحلیل سیاسی، افکار عمومی جهانی را دگرگون کرد. این عمل، شورشی منفرد بود، اما توانست شکافی جدی در روایت رسمی قدرت ایجاد کند. شکافی که آغازگر تغییر جهت در فضای عمومی جهانی نسبت به ادامه‌ی آن جنگ شد.
در آفریقای جنوبی دوران آپارتاید، سال‌ها سیاست‌گذاری تدریجی در سطح بین‌المللی و داخلی برای کاهش تبعیض نژادی، تغییری در ساختار قدرت ایجاد نکرد. تنها زمانی که امتناع عمومی در قالب نافرمانی مدنی، تحریم‌های گسترده و فشارهای چندجانبه به یک بحران مشروعیت بدل شد، امکان گذار به نظمی جدید فراهم آمد. در اینجا نیز، تحول نه از درون سیستم، بلکه از لحظه‌ای آغاز شد که همکاری با آن متوقف شد.
در بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین، به‌ویژه در دهه‌های هفتاد و هشتاد میلادی، ساختارهای دیکتاتورمآب، در سایه‌ی بازنمایی امنیت و توسعه، به بقای خود ادامه دادند. در شیلی، آرژانتین و برزیل، مقاومت‌های پراکنده و اصلاحات تدریجی هیچ تأثیری بر ساختار نداشتند. اما زمانی که امتناع‌های جمعی، اعتصاب‌ها، و حضور بدنه‌ی اجتماعی از مشارکت در روایت رسمی قدرت خودداری کردند، شکاف‌هایی در انسجام ساختار پدید آمد.
در سطح فرهنگی و اقتصادی، نمونه‌هایی چون مقاومت عمومی در برابر صنایع غذایی ناسالم، شرکت‌های نفتی، یا الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی، اشکال دیگری از همین منطق را نشان می‌دهند. در بسیاری از کشورها، از نروژ تا مکزیک، تصمیمات کلان برای ممنوعیت تبلیغات قند، محدودسازی دسترسی کودکان به پلتفرم‌های دیجیتال، یا اعمال مالیات سنگین بر محصولات آسیب‌رسان، بیشتر از آنکه اصلاحات سلامت‌محور باشند، مصادیقی از شورش علیه ساختار مصرفی موجود هستند. تصمیماتی که به‌جای آگاهی‌بخشی منفعل، در سطح قانون‌گذاری و سیاست‌گذاری، عملاً مسیر بازتولید قدرت اقتصادی را مختل می‌کنند.
در همه این نمونه‌ها، یک الگوی تکرارشونده دیده می‌شود. اصلاحات، تا زمانی که در چهارچوب قواعد موجود باقی می‌مانند، تغییری در منطق ساختار ایجاد نمی‌کنند. تنها زمانی که کنش‌هایی خارج از منطق پیش‌بینی‌پذیر سیستم پدید می‌آیند، امکان گسست و تحول واقعی به‌وجود می‌آید. این کنش‌ها، اگرچه همیشه با برچسب شورش معرفی نمی‌شوند، اما در سطح کارکرد، همان چیزی هستند که ساختار نمی‌تواند آن را جذب کند.
در بسیاری از موارد، ساختارهایی که به‌ظاهر خارج از حوزه‌ی سیاست رسمی قرار دارند، در عمل نقش کلیدی در بازتولید نظم مسلط ایفا می‌کنند. ساختارهای اقتصادی و فرهنگی‌ای که نه از طریق خشونت، بلکه از مسیر عادت، لذت، و انتخاب فردی تثبیت می‌شوند. مصرف، در این بستر، تنها یک کنش اقتصادی نیست. بخشی از فرایند پیوسته‌ای‌ست که از طریق آن، ارزش‌ها، هنجارها، الگوهای رفتاری و حتی تصور فرد از خود شکل می‌گیرد.

نظام‌های مصرف‌محور، به‌ویژه در جوامع سرمایه‌داری پیشرفته، بر بنیانی از پیش‌بینی‌پذیری طراحی شده‌اند. الگوریتم‌ها، چرخه‌های تولید و توزیع، تبلیغات، و مدل‌های رفتاری کاربران، همگی برای تضمین یک الگوی پایدار از مصرف سازمان یافته‌اند. در این ساختار، سلامت جسمی و روانی، به‌مثابه موضوعاتی ثانویه، اغلب قربانی اهداف اقتصادی می‌شوند که از طریق تحریک مداوم سیستم پاداش مغز، شکل گرفته‌اند.
محصولاتی مانند قند تصفیه‌شده، نوشیدنی‌های صنعتی، غذاهای فراوری‌شده، و پلتفرم‌های دیجیتال مبتنی بر الگوریتم‌های اعتیادآور، نه تنها با استفاده از داده‌های رفتاری انسان طراحی می‌شوند، بلکه برای حفظ وابستگی، در مرز میان لذت و تخریب عمل می‌کنند. مصرف این محصولات، از یک‌سو وابستگی زیستی و روانی ایجاد می‌کند، و از سوی دیگر، بازتولید اقتصادی و فرهنگی ساختار موجود را تضمین می‌نماید.
در چنین شرایطی، پیشنهادهای مبتنی بر تغییر فردی، مانند افزایش آگاهی، تقویت اراده، یا ترویج سبک زندگی سالم، با محدودیت‌های جدی مواجه می‌شوند. ساختاری که از وابستگی تغذیه می‌کند، توانایی جذب و خنثی‌سازی این اقدامات را دارد. حتی کمپین‌های آگاهی‌بخش، در غیاب اقدام ساختاری، اغلب در خدمت سازوکار مصرف قرار می‌گیرند. به همین دلیل، محدودسازی، ممنوعیت یا تغییر قواعد توزیع و دسترسی به این محصولات، تنها در سطح سلامت عمومی معنا پیدا نمی‌کند. این اقدامات، در عمل، نوعی شورش علیه ساختاری هستند که بر وابستگی پایدار انسان به کالا و پلتفرم متکی است.
ممنوعیت فروش جانک‌فود در مدارس، محدودسازی تبلیغات قند برای کودکان، منع دسترسی به گوشی‌های هوشمند برای کاربران زیر سن مشخص، و یا ایجاد اختلال در مدل‌های اقتصادی پلتفرم‌هایی که از داده‌های رفتاری برای تقویت اعتیاد استفاده می‌کنند، همه اقداماتی هستند که از منطق درونی ساختار مصرفی خارج‌اند. این مداخلات، همانند شورش، با منطق اقتصادی سیستم تعارض دارند. زیرا نه با رضایت بازار، بلکه از موقعیتی بیرون از آن، برای مهار آن مداخله می‌کنند.
در چنین مداخلاتی، آنچه محل نزاع است، صرفاً سلامتی یا انتخاب شخصی نیست، بلکه منبع اصلی بازتولید قدرت در ساختار مصرف است. ساختاری که در آن مغز انسان، نه با آزادی انتخاب، بلکه از طریق مداخله در مسیرهای عصبی خود، به بازتولید الگوی مسلط واداشته می‌شود.

در کتاب «واقعیت ذهنی»، استعاره‌ای آمده که برای فهم ابعاد ساختاری رنج و واکنش‌های ممکن به آن، می‌تواند مدلی تحلیلی ارائه کند. ماجرای یک چاله‌ی خطرناک در مسیر عبور عمومی‌ست. این چاله، هر روز افراد را به درون خود می‌کشد و سبب آسیب و رنج می‌شود. گروهی، هر بار با دیدن فردی که سقوط کرده، با اورژانس تماس می‌گیرند و کمک می‌طلبند. این کنش‌گران، نماینده‌ی همان دیدگاهی هستند که تمرکزشان بر امداد، کمک‌رسانی، و کاهش پیامدهای رنج است؛ بدون آن‌که منشأ آن را به پرسش بکشند. در این نگاه، رنج نه محصول ساختار، بلکه پیامد یک حادثه‌ی ناخواسته تلقی می‌شود.
اما مسئله زمانی تغییر می‌کند که معلوم شود این چاله، به‌صورت هدفمند و با نیتی خاص از سوی یک نهاد یا فرد قدرتمند حفر شده است. کسی که از سقوط دیگران سود می‌برد. نه‌فقط از فروش خدمات درمانی و امنیتی، بلکه از بازتولید یک نظم اجتماعی مشخص که در آن وابستگی، ترس، و ناتوانی نهادینه می‌شود. در این سناریو، نه‌فقط پر کردن چاله، بلکه حتی اعتراض به وجود آن نیز ممکن است با واکنش قانونی، سرکوب یا برچسب‌گذاری مواجه شود.

اکنون کسانی که می‌خواهند چاله را پر کنند، دیگر با یک «مشکل فنی» مواجه نیستند، بلکه با یک «نظم مستقر» که خود را در لباس قانون، رسانه، آموزش، و حتی اخلاق عمومی بازتولید می‌کند. تداوم رنج، در چنین نظمی، تصادفی نیست. ساختار به‌گونه‌ای طراحی شده که رنج را تولید، سازماندهی، و مدیریت کند. و هر تلاشی برای حذف منشأ آن، به مثابه تهدیدی علیه ثبات نظم مسلط درک می‌شود.
در چنین فضایی، طبیعی‌ست که بسیاری ترجیح دهند به همان کنش‌های امدادی بسنده کنند. زیرا کنش ساختارشکنانه، هم پرهزینه‌تر است، و هم با مقاومت بیشتر مواجه می‌شود. کمک به قربانیان، در این منطق، کم‌خطرتر، مشروع‌تر، و حتی از نظر روانی رضایت‌بخش‌تر است. درحالی‌که مواجهه با علت، نیازمند عبور از مرزهایی‌ست که نظام، عبور از آن‌ها را مجاز نمی‌داند.

این استعاره، نقطه‌ی گسست بنیادینی را روشن می‌کند. جایی که انسان، نه از سر بی‌تفاوتی یا ناآگاهی، بلکه به دلیل ساختارهای سرکوب‌گر، از کنش ریشه‌ای و ساختارشکنانه بازمی‌ماند و در عوض، به کنش‌های تسکینی و سازش‌کارانه رضایت می‌دهد. نقطه‌ای که تنها با یک تصمیم آگاهانه و هزینه‌پذیر، امکان عبور از آن وجود دارد. و آن، لحظه‌ای‌ست که فرد یا جمع، تصمیم می‌گیرد نه‌فقط به قربانی کمک کند، بلکه ساختار قربانی‌کننده را به چالش بکشد.
کشورهای استعمارگر غربی که قرن‌ها منابع انسانی و طبیعی آفریقا را غارت کردند، امروز با بسته‌های کمک مالی، سازمان‌های غیردولتی، و پروژه‌های امدادی به همان کشورها بازمی‌گردند. اما این بازگشت، بیش از آن‌که جبران گذشته باشد، ادامه‌ی همان رابطه‌ی سلطه در لباسی تازه است. ساختار فقر و وابستگی، نه فقط حفظ می‌شود، بلکه با زبان نجات، بوروکراسی توسعه و وابستگی مالی، بازتولید می‌گردد.
در غزه، نیز ساختار مشابهی برقرار است. کشورهایی که با تسلیحات، حمایت‌های دیپلماتیک و سانسور رسانه‌ای، زمینه‌ی کشتار و اشغال را فراهم کرده‌اند، همزمان با ارسال کمک‌های بشردوستانه، نقش ناجی به خود می‌گیرند. در چنین ساختاری، کمک خود بدل به ابزار کنترل می‌شود، نه راه رهایی. آنچه به ظاهر حمایت است، در واقع بخشی از مکانیسم پیچیده‌ای‌ست که بقای نظم ناعادلانه را ممکن می‌سازد.

دقیقاً همین نقطه است که مفهوم شورش باوقار ضرورت پیدا می‌کند. زمانی که ساختار سیاسی یا اقتصادی نه‌فقط بستر وقوع یک فاجعه را فراهم می‌کند، بلکه پس از آن نیز با ارائه‌ی مسکن‌های اخلاقی، امدادی، یا روان‌شناختی، تلاش می‌کند اذهان عمومی را آرام، منحرف، یا مشغول نگه دارد، ما با دو سطح از سلطه مواجه‌ایم. نخست، تولید مستقیم رنج؛ و دوم، مدیریت افکار عمومی برای تداوم همان ساختار رنج‌زا. در این وضعیت، آنچه به‌ظاهر کمک، درمان یا حمایت است، به ابزار حفظ نظم موجود تبدیل می‌شود. اعتراض، خشم و مطالبه‌گری با کلمات بی‌خطری مانند «اقدام بشردوستانه»، «گفت‌وگو»، یا «تراپی» جایگزین می‌شوند تا بحران، بدون تغییر در ساختار علت‌زا، مهار شود.
در چنین وضعیتی، شورش باوقار نه صرفاً یک انفجار هیجانی یا یک ژست اعتراضی، بلکه امتناع آگاهانه از مشارکت در دوگانه‌ی “فاجعه‌سازی–تسکین” است. شورش باوقار یعنی زیر سؤال بردن مشروعیت کل سازوکاری که هم آسیب را ممکن می‌سازد و هم از تسکین آن، سرمایه‌ی اخلاقی یا سیاسی می‌سازد. این نوع شورش، برخلاف واکنش‌های احساسی گذرا، واجد تحلیل، هدف‌مندی، و اراده‌ی تغییر ساختار است. امتناع از پذیرش کمک‌هایی که خود برآمده از فاجعه‌سازی‌اند، بخشی از این خردورزی‌ست.
نمی‌توان ساختار جهانی‌ای را که از یک‌سو فروش تسلیحات به رژیم‌های سرکوبگر را تضمین می‌کند و از سوی دیگر، بودجه‌ی سازمان‌های بشردوستانه برای بازسازی همان مناطق را تأمین می‌کند، با کمک‌های امدادی تغییر داد. این تنها تغییر صحنه است، نه محتوا. شورش باوقار، در چنین بستری، یعنی امتناع از پذیرش این دگردیسی نمادین، و مطالبه‌ی دگرگونی ریشه‌ای در مناسبات قدرت، مالکیت و مشروعیت.
این نوع شورش، برخلاف تصور عمومی، الزاماً خشونت‌بار، پر سر و صدا یا مبتنی بر ایدئولوژی خاصی نیست. ممکن است خاموش باشد، اما تحلیل‌مند است. ممکن است فردی باشد، اما آگاهانه. ممکن است قانونی باشد، اما مشروعیت قوانین را زیر سؤال ببرد. و مهم‌تر از همه، به جای جست‌وجوی تسکین، به‌دنبال اختلال در عملکرد سیستم‌هایی‌ست که بدون این اختلال، بقایشان تضمین‌شده است. آنچه در اینجا مورد نظر است، شورشی‌ست مبتنی بر تحلیل ساختاری، و در تقابل با شور رمانتیک است.
شور رمانتیک، شورش را به نمایش بدل می‌کند. سوژه‌ای آرمان‌خواه و قهرمان‌ساز که با فداکاری فردی یا بیانیه‌های پرشور، می‌خواهد جهان را به‌یک‌باره دگرگون کند. اما این میل به دگرگونی ناگهانی، اگر از تحلیل ساختارها تهی باشد، اغلب یا به خشونت بی‌هدف منتهی می‌شود یا خود به بازتولید سلطه‌ای دیگر کمک می‌کند. بسیاری از جنبش‌های انقلابی قرن بیستم، پس از موفقیت‌های اولیه، در غیاب تحلیل دقیق نسبت قدرت، ساختار اقتصادی، و سازمان‌دهی اجتماعی، به نظام‌هایی بدل شدند که خود مولد اشکالی جدید از رنج بودند.
در نقطه‌ی مقابل، شورش ساختاری، نه از خشم، بلکه از تحلیل می‌آید. نه از میل به قهرمان‌بودن، بلکه از امتناع از همکاری با نظمی که رنج را بازتولید می‌کند. این شورش، می‌تواند در شکل‌های مختلفی بروز کند. گاهی در قالب تحریم یک سازوکار قانونی مشروع‌نما. گاهی در قالب مقاومت در برابر مشارکت در اقتصادی مصرف‌محور. گاهی در قالب افشاگری، ترک همکاری، یا حتی امتناع از بازتولید یک روایت مسلط. آنچه این اشکال گوناگون را به‌هم پیوند می‌دهد، نیت معطوف به گسست از همکاری با نظم موجود است. شورش، نه نمایش قدرت، بلکه لغو همکاری با قدرت است.
در این معنا، شورش نه‌فقط یک کنش بیرونی، بلکه یک دگرگونی درونی نیز هست. تغییری در رابطه‌ی سوژه با ساختار. لحظه‌ای که فرد یا جمع، تصمیم می‌گیرد که دیگر بخشی از مکانیزم بازتولید سلطه نباشد. نه از سر هیجان، نه برای تصویرسازی یا اسطوره‌سازی، بلکه از سر انکار مشروعیت نظمی که بنیاد آن بر تداوم رنج، بهره‌کشی، یا انفعال استوار است.
در مواجهه با ساختارهایی که رنج را بازتولید می‌کنند و از آن تغذیه می‌شوند، پرسش اصلی این نیست که چگونه می‌توان آسیب را کاهش داد یا قربانیان را تسکین داد. پرسش این است که آیا چنین ساختارهایی اصولاً قابلیت اصلاح دارند. و اگر پاسخ منفی‌ست، آیا ادامه‌ی همکاری با آن‌ها، صرفاً از طریق مشارکت، سکوت، یا تلاش برای کاهش آسیب، خود نوعی تداوم سلطه نیست.
شورش، در این معنا، نه به‌عنوان یک انتخاب شخصی، بلکه به‌عنوان یک ضرورت ساختاری، مطرح می‌شود. لحظه‌ای که سوژه به این نتیجه می‌رسد که امکان مشارکت اخلاقی در وضعیت موجود دیگر وجود ندارد. شورش، در این تعریف، تبدیل می‌شود به امتناع، به توقف همکاری، به عدم تأیید. و این دقیقاً همان نقطه‌ای‌ست که اصلاح‌طلبی دیگر پاسخ‌گو نیست.
این شکل از شورش، بر خلاف جنبش‌های خیابانی یا انقلاب‌های برنامه‌ریزی‌شده، فاقد نسخه‌ای از پیش‌تدوین‌شده یا الگوی ثابت است. نه در مدرسه و دانشگاه آموزش داده می‌شود، نه نیازی به رهبری کاریزماتیک یا منجی تاریخی دارد. چنین شورشی نه از بیرون، بلکه از درون نظام‌های آگاهی سربرمی‌آورد. خودزاینده است و ظهورش نه به فرمان، که به بیداری بستگی دارد. اما فقط برای کسانی قابل درک است که چشمانشان از شور رمانتیک یا بی‌حسی حاصل از عادت و انفعال، بسته نمانده باشد. و من، متأسفانه، برای آنان که به راهکارهای فوری و نسخه‌های ازپیش‌معلوم معتادند، چیزی برای ارائه ندارم. این نوع شورش، نه نقشه راه دارد، نه جدول زمانی. آنچه عرضه می‌کند، نه امیدی کاذب است و نه وعده‌ای برای رستگاری. تنها چیزی که در اختیار می‌گذارد، تردیدی رهایی‌بخش است؛ تردیدی که در بستر آن، امکان گسست از بازی‌هایی فراهم می‌شود که قواعدشان تنها برای بازتولید سلطه طراحی شده‌اند.

پیام بگذارید

یک × دو =